شروع موضوع توسط aloneboy 19/12/10 در انجمن اشعار
من از قیدت نمیخواهم رهایی
به بهانهای که نمیدانم چیست! اما زیباست، دوستت دارم...
به تماشای تو از خویش برون تاخته ام !
با یافتن چشم تو آرام گرفتم...
عراقی چشم میگون یار هر که بدید ناچشیده شراب، مست افتاد
مهربان که می شوم تمام شهر می فهمند مرا بوسیدی... "من" به تمام آدمهای مهربان دنیا مشکوکم...!
از کجا شروع کنم؟ دلتنگی را به چه طریق میتوان جمع کرد؟ من.. این راه را بلد نیستم. [نیما یوشیج]
من تُهی از من و . . . مملوء از تو اَم...
با هر نفس به عشق تو تمديد می شوم ...
انگار من از جای بریده زخمی؛ در تن تو روییده ام...
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.