ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این روز فراق دوستان ، شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کان صنم در پیشِ مسجد بُگذرد چشمش بر ابرو افکَند ، باطل کند محراب را مقدار یار هم نَفَس چون من نداند هیچ کس ماهی که بر خشک اوفتد ، قیمت بداند آب را وقتی در آبی تا میان ، دستی و پایی می زدم اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را فریاد می دارد رقیب از دستِ مشتاقان او آوازِ مطرب در سرا زَحمت بُوََد بَوّاب را سعدی ، چو جَورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو ای بی بصر ، من می روم ؟ او می کشد قُلّاب را سعدی(غزل 8)
رفیق می دونی اگه تو نبودی چی میشد؟! به جای آغوش تو، یک جفت زانوی غم باقی می موند واسه بغل گرفتن. حرفام ته نشین میشد تو گلوم، می موند همون یک تیکه جا و جا خوش می کرد و بغض میشد... رفیق می دونی با وجود تو چند تا غصه راهشو گرفت و واسه همیشه رفت یه جای دور؟ اصلا می دونی چند سال خوب شدن حالم تو روزای سخت جلو افتاد؟ همه راههای جلو روم بسته شد؛ پل های پشت سرم خراب شد؛ کنارم هیچ کس نبود یادم بره هر چی رو که بود و نبود؛ اما تو بودی. تو بودی و هنوزم هستی.. رفیق تو همیشه هستی. چه وقتایی که به اندازه چند سانت فاصله پیش هم نشستیمو می خندیم و می خندیم و می خندیم، یا حتی گریه می کنیم. چه وقتایی که فرسنگ ها دوریه بینمون و با دلتنگی روزامونو سر می کنیم. فقط خواستم بگم؛ رفیق! خوبه که هستی. خوبه که تو هستی...
می خواهمت آنقدر که در تمام خاطره هایم تو باشی قدم بزنی، بخندى برقصی، ببوسی، بمانی و بدانی که من چقدر عاشق این فعل ماندنم