شروع موضوع توسط aloneboy 19/12/10 در انجمن اشعار
سعدی جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
پِنهـان شده ای در من؛ گُمنامِ پُر آوازه...
ساده تر از اين بلد نيستم كه بگويم رهايم نكن در اين شهر، كسی جز من، خوابِ تو را نمی بيند ...
گمنام پر آوازه پنهان شده ای جانا باید بشوی حاظر ای یار دل آوازه
تو در من، از من فراوانتری...
نه اَز سرم میفتی نه اَز چشمانم کجایِ دلم نشستهای کِه جایت این قدر اَمن اَست...
کجایِ جهان بگذارمت تا زیباتر شود آنجا؟
من با همهیِ دردِ جهان ساختم اما، با دردِ تو هر ثانیه در حالِ نبردم...
من خودم تو لحظه های با تو بودن جا گذاشتم وگرنه این همه فکر بهت طبیعی نیست...
برای من نوشتی گذشته ها گذشته، تمام قصه ها هوس بود برای تو نوشتم برای تو هوس بود، ولی برای من نفس بود
نام های کاربری را با استفاده از کاما (،) از هم جدا کنید.