1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

4u

شروع موضوع توسط aloneboy ‏19/12/10 در انجمن اشعار

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    مـــا دو تا مســـافریم

    تـــــوی راه زنـــدگــی

    قلبامون شبـــیه هــم

    پر از عشق و سادگی

    تو مسیــر این ســـفر

    پــــره از گلهــای یاس

    تـــن پاک گــــل سرخ

    بوسه گــاه ما دوتاس

    کوله بارم همه عشق

    کوله بارت همه عشق

    این سفـــر تموم بشه

    دو تایی میریم بهشت
     
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    به امــــید تــــو رو دیــدن

    چشــام رو هــم میذارم

    واســـــه دیدنت تــو رویا

    اشــک دلتنگــی میبارم

    آرزومــــــه کـــه دوبـــاره

    پا بــــذاری تـــوی خوابم

    بگـــم آی عـــروس قصه

    تـــو فقط بشـــی جوابم

    از تو آســمون چشمات

    بریزی واســـم ســـتاره

    بشــم آســــمونی از تو

    بگیـــــرم عــمری دوباره

    بخونی واســم تو خوابم

    قصــه مجــــنون و لیلی

    من بگـــم واست عزیزم

    تــــو بگــی البته خیلی!

    چی میشه واسم بیاری

    یه بغــــــل گـــل شقایق

    یه ســــبد گـــــل محبت

    تا بدونم شـــدی عاشق
     
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    شب در آن حجم عميقش آمد

    زهر تنهايي در کام شبان ريخته اند

    ريشه قهر تو در خاک نگاه

    مي خاموشي در جام زمان ريخته اند

    اشکهايي چه غريب در هجومي لبريز

    آب تعميدي برعشق نهان ريخته اند

    عمر طولاني بي حرفيها در دل هر ديدار

    طعم بي برگي به تن نارونان ريخته اند

    من کجايم تو کجا؟هق هق فاصله ها

    حرفي از پايان را به لب قاصدکان ريخته اند.
     
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    بـه نسـیمی هـمه ی راه بـه هـم می ریـزد

    کـی دل سنگ تـو را آه بـه هـم می ریـزد

    سنگ در بـرکه می انـدازم و می پنـدارم

    با همـین سنـگ زدن مـاه بـه هـم می ریـزد

    عـشق ، بـر شانـه ی هـم چـیدن چـندیـن سنـگ است

    گـاه می مـاند و نـاگـاه به هم می ریـزد

    آن چـه را عـقل بـه یـک عـمر به دست آورده است

    دل بـه یـک لحـظه ی کـوتـاه به هـم می ریزد

    آه ! یـک روز هـمین آه تـو را مـی گـیرد
    گـاه یک کـوه به یـک کـاه بـه هـم می ریـزد
     
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن
    دلشکـسته‌ام اگـر نـمی‌پـرم قــبول کـن

    ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت
    جـا نـمی‌شود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن

    گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را
    از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن

    در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمی‌کـشم
    بیــش از آ‌نـچه خـواستی نـمی‌پـرم،‌ قـبول کن

    قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمی‌خورد
    گــاه نامه می‌بـرم می‌آورم،‌ قــبـول کــن

    گفته‌ای که عشق ما جداست،‌ شعرمان جدا
    بـی‌تـو من نه عاشقم، نه شاعـرم،‌ قبول کن

    آب …
    وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
    مـن نمی‌تـوانـم از تـو بـگذرم،‌ قـبول کن
     
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    ــا هـر بـهانه و هـوسی عـاشقــت شــــده ست

    فرقـی نمی کند چه کسی عـاشقت شده است

    چــیــزی ز مــاه بــودن تـــــــــــو کــم نــمی شـود

    گـیـرم که بـرکه ای نــفسی عاشـقت شده ست

    ای سـیــب ســـرخ غـلــت زنـان در مــسـیــر رود

    یـک شهر تـا بـه من برسی عاشقت شده ست

    پــــــــر می کــــشی و وای بــه حــال پــرنـده ای

    کز پشت میله ی قفسی عاشـقت شـده سـت

    آیـینــــــه ای و آه کـــه هـــــــــــــــرگــز بــرای تــو

    فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شده است
     
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    نـه ... روبـه روی تـو بـازنـده انـد حـالا هــم

    قــــمـاربـازتـریــــن مــــردهـای دنـــیـا هـــم

    زمیــن زدم ورقـی را شـروع شـد بــــــــازی

    ولی بـه قـصد- فـقط - رو به رو شدن با هم

    اگـرچـه مـی دیـدم – اگـرچـه می دانـستی

    در ایـن مـقـابله جـز بـاخـتن نـمی خـواهـم

    طـنین قـهـقـهه ات در تـبسـمم مـی ریخت

    هـجـــوم زلـزلـه ات در غـــرور گـهــگـــــاهـم

    نـمی بـریـد چـرا حـکـم مـن شـروع تـــــو را

    نـمی گــرفت چــرا بـی بـی تـو را شـاهـــم

    سیـاه و سـرخ گـره خـورده بـود و پـیدا بــود

    جـنون دسـت تـو در تـک تـک ورق هــــایـم

    در ایـن نـبرد ، فـقط بی بی دلـت کـافیست

    بـرای کـشـتن پـنـجاه و یـک ورق بــا هـــــم

    بـه دست داشتی آن قـدر دل که می لرزید

    دل سـیــاه تـریـن بـرگــه هـای بــالا هــــــم



    مـرا بـه بـاخـت کـشانـدی ولـی نـیـفـتــادم

    بـه ایـن امـید کـه روز خـداست فــردا هـــم

    شـروع مـی شود ایـن بــازی ِ تـمـام شده
    اگـــرچـه رو بــکـــنی بــرگ آخــرت را هـــم
     
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    گفتم نرو پرپر میشم

    گفتی: میخوام رها باشم

    گفتم: آخه عاشق شدم

    گفتی:میخوام تنها باشم

    گفتم: دلم

    گفتی: بسوز

    گفتی: یه عمری باز هنوز

    گفتم: پس عمرم چی میشه

    گفتی: هدر شد شب و روز

    گفتم: آخه داغون میشم

    گفتی: به من خوش میگذره

    گفتم: بیا چشمام تویی

    گفتی: آخر کی میخره

    گفتم: منو جنس میبینی؟

    گفتی: آره بی قیمتی

    گفتم: یه روز کسی بودم

    با من نکن بی حرمتی

    گفتم: صدام میمیره باز

    گفتی: با درد بسوز بساز

    گفتم : حالا که پیر شدم

    گفتی: که از تو سیر شدم

    گفتم: تمنا میکنم

    گفتی: میخوام خردت کنم

    گفتم: بیا بشکن تنو

    گفتی: فراموش کن منو
     
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    عشق یعنی مستی و دیوانگی

    عشق یعنی با جهان بیگانگی

    عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

    عشق یعنی سجده ها با چشم تر

    عشق یعنی سر به دار آویختن

    عشق یعنی اشک حسرت ریختن

    عشق یعنی در جهان رسوا شدن

    عشق یعنی مست و بی پروا شدن

    عشق یعنی سوختن یا ساختن

    عشق یعنی زندگی را باختن

    عشق یعنی انتظار و انتظار

    عشق یعنی هرچه بینی عکس یار

    عشق یعنی دیده بر در دوختن

    عشق یعنی در فراقش سوختن

    عشق یعنی لحظه های التهاب

    عشق یعنی لحظه های ناب ناب

    عشق یعنی سوز نی ، آه شبان
     
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    776
    تشکر شده:
    55
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    اين به خودم مربوطه
    چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

    زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

    آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟

    پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.

    پسر از همان روز جست و جوی قطعه ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

    دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

    دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟

    قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم

    - ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده ی من قسمتی از دایره

    - من اول قطعه ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه ی گمشده ی شما هستم.

    دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

    رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه ی گمشده اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

    قطعه ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی کرد.