چراغی در دست چراغی در دلم زنگار روحم را صیقل می دهم آینه ای برابر آینه ات می گذارم تا از تو ... ابدیتی بسازم ... بغض ِ فروخورده ام ، چگونه نگریم ؟ غنچۀ پژمرده ام ، چگونه نگریم ؟ رودم و با گریه دور می شوم از خویش از همه آزرده ام ، چگونه نگریم ؟ مرد مگر گریه می کند ؟ چه بگویم طفل ِ زمین خورده ام ، چگونه نگریم ؟ تنگ پر از اشک و چشم های تماشا ماهی دلمرده ام ، چگونه نگریم ! پرسشم از راز ِ بی وفایی او بود حال که پی برده ام ، چگونه نگریم ؟