نميدونم بودي يا نبودي .... چون هميشه ميديدمت . از صبح علي الطلوع تا دم دماي غروب. اما هيچوقت نبودي .وقتي ميخواستم برم نبودي. وقتي ميخواستم اخرين بار ببينمت . ... تو نبودي و من خيلي منتظر موندم. بايد ميرفتم اما باز موندم و موندم و موندم . .............. هنوز هوا سرده .دلم نميخواد هوا سرد باشه . بارون ميخوام اما سرما دلمو ريش ميكنه . روزها كنار پنجره ميشينم و نگاه ميكنم . نبودنتو حس ميكنم ....ديگه ميدونم بودني در كار نيست . در و ديوار اتاقم ...در و ديوار قلبم... همه ...همه تو سرم هوار ميكشن كه نيستي .... ............ خواب ديدم ..خواب ميبينم .... اصلا خواب نبودم ...اما باز بودي ...اينجا نيستي... تو خواب هستي... تو خواب نيستي....... اينجا نيستي .. .فردا از اينجا هم كوچ ميكنم ..
رفتم در باغ در شکسته دیدم سولی جان آنجا نشسته گفتم سولی جان اینجا چه فنده گفتا که کنم چاره سر و دنده شکسته گفتم که برو دکتر و از اوی دواخواه گفتاچکنم پول ندارم ،در دکتر بسته