1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

نوبهار و عشق و مستی ( اشعارسلمان ساوجی +زندگی نامه) )

شروع موضوع توسط AlOcHe ToOrSh ‏11/4/16 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/4/16
    ارسال ها:
    155
    تشکر شده:
    173
    امتیاز دستاورد:
    43
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    والــیبــال & ویـــــولـــــن
    نوبهار و عشق و مستی (سلمان ساوجی)
    مجموعه: شعر و ترانه


    [​IMG]

    غزلیات سلمان ساوجی



    خواجه جمال الدین سلمان ابن خواجه علاءالدین محمد مشهور به سلمان ساوجی در دههٔ اول قرن هشتم هجری در ساوه متولد شد. وی در اواخر عمر منزوی شد و به زادگاه خود بازگشت و در همانجا در سال ۷۷۸ هجری قمری دار فانی را وداع گفت. از وی علاوه بر دیوان قصاید و غزلیات و مقطعات، دو مثنوی به نام "جمشید و خورشید" و "فراقنامه" به جای مانده است.


    نوبهار و عشق و مستی، خاصه در عهد شباب

    می‌کند، بنیاد مستوری مستوران، خراب

    غنچه مستور صاحبدل، نمی‌بینی که چون

    بشنود، بوی بهار، از پیش بردارد نقاب

    بوی عشرت در بهار، از لاله می‌آید که اوست

    در دلش، سودای عشق و در سرش جام شراب

    دور باد، از نرگس صاحب نظر چشم بدان

    کو چو چشمت، بر نمی‌دارد سر از مستی و خواب

    مدعی منعم مکن، در عاشقی، زیرا که نیست

    عقل را با پیچ و تاب زلف خوبان، هیچ تاب

    چشم نرگس، دل به یغما برد و جان، گرمی برد

    ترک سرمست معربد را، که می‌گوید جواب؟

    ای بهار روی جانان! گل برون آمد ز مهد

    تا به کی باشد گل رحسار از ما، در حجاب؟

    نخسه حسن رخت را عرض کن بر جویبار

    تا ورق‌های گل نسرین، فرو شوید به آب

    بلبلان اوصاف گل گویند و ما وصف رخت

    ما دعای پادشاه کامران کامیاب

    سایه لطف الهی، دندی سلطان که هست

    آسمان سلطنت را رای و رویش آفتاب
     
    Dorhato از این پست تشکر کرده است.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏10/7/19
    ارسال ها:
    99
    تشکر شده:
    78
    امتیاز دستاورد:
    18
    شعر دیگری از سلمان ساوجی


    نور چشمی و به مردم، نظری نیست تو را

    آفتابی و بخاکم، گذری نیست، تو را

    مردم از ناله زارم، همه با درد و ضرند

    «لله الحمد» کزین درد سری نیست، تو را

    صبح پیریم، اثر کرد و شبم، روز نشد

    ای شب تیره مگر خود سحری نیست تو را؟

    کار با عشق فتاد، از سرم ای عقل برو

    چه دهی وسوسه، دیدم هنری نیست تورا

    همه خون می‌خورم وز آنچه توان خورد، مگر

    غیر خون بر سر خوان، ما حضری نیست تو را؟

    ناله در سنگ اثر می‌کند، اما چه کنم

    چون از این در دل سنگین اثری نیست تو را

    طایر! در قفس بی‌دری افتادی اگر

    راه یابی، چه کنم بال و پری نیست تو را

    راه بیرون شو اگر، می‌طلبی رو بدرش

    که به غیر از، در او، هیچ دری نیست تو را

    ای فرود آمده عشقت، به سواد دل من!

    از سواد دل سلمان، سفری نیست تو را