لو أنني أقول للبحر ما اشعر به نحوك لترك شواطئه و أصدافه و أسماكه و تبعني اگر به دریا میگفتم که چه احساسی نسبت به تو دارم، سواحل و صدفها و ماهیهایش را رها میکرد و به دنبال من میآمد.
. کنار دریا عاشق باشی عاشق تر می شوی و اگر دیوانه دیوانه تر این خاصیت دریاست به همه چیز وسعتی از جنون می بخشد .
به دیدنم میآیی چون موجی که هر بار ساحل را امیدوار میکند به پیغام حبابها تو اما نمیدانستی من گوشماهي ام که هر شب روی قایق ماه به رویاهای طوفانیات گوش میسپارم و میگریم...
شب از کجا درز میکند اینهمه، یکجا!؟ پ.ن: دیدمش و خوشبخت بود[پس آنگه بسیار مُردم] همین و شب به خیر .