چه سالها، چه روزها، دقایق و ساعات، چه شبها نشسته، خمیده، دست بر زانو گفتیم : دیگر نمیتوان ادامه داد و اما ادامه میدهیم همچنان.
نمیدونم چطور بگم در خیالم، رویا هایی ساختم، که قشنگتر از تمام خاطراتم بودند زیباتر از قصهها و ترانهها خدا یاری کند قلبی را که در آرزوی چیزیست که تقدیرش نیست...