دری به زمستان باز کن تا سپیدیِ برف ها به ما امیدِ زنده ماندن بدهد؛ ما گرما نمی خواهیم، ما امید می خواهیم...
هنوز از گریستن فارغ نشده بودم مرا صدا کردند لباسم را پوشیدم به کوچه رفتم کسی در کوچه نبود به خانه آمدم کسی در خانه نبود پس دیگر تنهایی ابدی بود...