1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کافه خونه و قهوه شاپ تاپ

شروع موضوع توسط اميــــــــــد ‏3/5/24 در انجمن سـرگـرمـی

  1. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,119
    تشکر شده:
    84,761
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    IMG_20240930_112622_262.jpg
    هنگام صبح
    بوسه‌هایش را می‌ستاند
    سپس یک قهوه عربی برایم آماده می‌کند
    و برای بارِ هزارم از عشق‌مان می‌پرسد
    و پاسخ می‌دهم
    من شهیدِ دستانی هستم
    که هنگام صبح
    برایم قهوه آماده می‌کنند ...!!

    محمود درویش

    ​
     
    اميــــــــــد، Farzane و توماس شلبی از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    شب هات چطور می‌گذره کافه چی؟
     
    اميــــــــــد و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    باز هم خُوبه
    چٰایی داریم
    نِسکافه هست
    قَهوه هست
    تو خونه بعضی هامون تِراس هست
    تو خونه بعضی های دیگه اُتاق اختصاصی
    تو خونه بعضی های دیگه حَیاط
    تو خونه بعضی های دیگه پٰارکینگ
    خُلاصه یه جایی هست
    که اگه دلمون پُر باشه
    اون لیوان داغ هرو برداریم بریم خلوت کنیم و فقط فکر... بازم خُوبه.
     
    اميــــــــــد، M @ H @ K و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    عطر و طعمش تو را یاد کسی میاندازد

    و تلخیش یاد اینکه هرگز نبوده

    مرا میطلبد در گوشه دنج کافه ای خلوت

    این قهوه تلخ ...
     
    اميــــــــــد، M @ H @ K و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    ما چند نفر
    در کافه ای نشسته ایم
    با موهایی سوخته و
    سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
    با پوست هایی از روز
    که گهگاه شب شده است
    ما چند اسب بودیم
    که بال نداشتیم
    یال نداشتیم
    چمنزار نداشتیم
    ما فقط دویدن بودیم و با نعل های خاکی اسپورت ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم درخت ها چماق شده بودند و آنقدر گریه داشتیم که در آن همه غبار و گاز اشک های طبیعی بریزیم ما شکستن بودیم و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم عاقبت بر میز کوبیدیم و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...
    باز کن مشتم را هرکجای تهران که دست می گذارم درد می کند هرکجای روز که بنشینم شب است هرکجای خاک... دلم نیامد بگویم این شعر در همان سطر های اول گلوله خورد وگرنه تمام نمی شد[​IMG]
     
    اميــــــــــد و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
    داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد

    با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
    چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد

    در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
    روی سکوی نخست این جهان می ایستاد

    یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
    گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد

    در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
    ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد

    موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
    هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد

    موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
    جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد

    از حساب عمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
    ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد

    قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
    باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد

    ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
    نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد

    باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
    باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
     
    اميــــــــــد و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
    باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
     
    اميــــــــــد، M @ H @ K و Farzane از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    دلتنگ توام همچون کافه ای متروک
    که هر روز منتظر است تاریکی اّش
    با برق چشمان تو روشن شود ...
     
    M @ H @ K و Farzane از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    اگر می شد...
    اگر می شد به ماه سفر کنم
    در نیمه ی روشن اش یک صندلی می گذاشتم
    خیره می شدم به زمین
    تا سرزمینی را که از آن فرار کرده ام، پیدا کنم
    و در نیمه ی تاریک اش
    کافه هایی کوچک می ساختم
    برای گریستن خودم
    و آن هایی که از زمین فرار کرده اند
     
    اميــــــــــد و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏18/9/23
    ارسال ها:
    4,848
    تشکر شده:
    5,048
    امتیاز دستاورد:
    128
    من توی جهان موازی یک کافه کتاب چوبی پر گل و گیاه توی پاریس دارم که هرروز بوی قهوه و چیزکیک توش می‌پیچه همونطور که بیرون ابری بارونیه آهنگای بی کلام و کلاسیک داره پخش می‌شه، آدمای زیادی باهم میان تا کتاب بخونن و مکالمه های عمیق داشته باشن… آخر شب تعطیلش می‌کنم برمیگردم به اپارتمانم و روی پشت بوم بال مرغ کباب می‌کنم و با دلستر انگور می‌خورم و در نهایت با آرامش و مطمن بودن از آینده ی کشورم و از پس خودم برومدن حین داشتن زندگی ساده سرمو روی بالشت می‌ذارم.
     
    اميــــــــــد و M @ H @ K از این پست تشکر کرده اند.