هنگام صبح بوسههایش را میستاند سپس یک قهوه عربی برایم آماده میکند و برای بارِ هزارم از عشقمان میپرسد و پاسخ میدهم من شهیدِ دستانی هستم که هنگام صبح برایم قهوه آماده میکنند ...!! محمود درویش
باز هم خُوبه چٰایی داریم نِسکافه هست قَهوه هست تو خونه بعضی هامون تِراس هست تو خونه بعضی های دیگه اُتاق اختصاصی تو خونه بعضی های دیگه حَیاط تو خونه بعضی های دیگه پٰارکینگ خُلاصه یه جایی هست که اگه دلمون پُر باشه اون لیوان داغ هرو برداریم بریم خلوت کنیم و فقط فکر... بازم خُوبه.
عطر و طعمش تو را یاد کسی میاندازد و تلخیش یاد اینکه هرگز نبوده مرا میطلبد در گوشه دنج کافه ای خلوت این قهوه تلخ ...
ما چند نفر در کافه ای نشسته ایم با موهایی سوخته و سینه ای شلوغ از خیابان های تهران با پوست هایی از روز که گهگاه شب شده است ما چند اسب بودیم که بال نداشتیم یال نداشتیم چمنزار نداشتیم ما فقط دویدن بودیم و با نعل های خاکی اسپورت ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم درخت ها چماق شده بودند و آنقدر گریه داشتیم که در آن همه غبار و گاز اشک های طبیعی بریزیم ما شکستن بودیم و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم عاقبت بر میز کوبیدیم و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم... باز کن مشتم را هرکجای تهران که دست می گذارم درد می کند هرکجای روز که بنشینم شب است هرکجای خاک... دلم نیامد بگویم این شعر در همان سطر های اول گلوله خورد وگرنه تمام نمی شد
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش روی سکوی نخست این جهان می ایستاد یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد از حساب عمر کم کردیم خود را، بعدِ ما ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد ساربان آهسته ران کارام جانم می رود نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
اگر می شد... اگر می شد به ماه سفر کنم در نیمه ی روشن اش یک صندلی می گذاشتم خیره می شدم به زمین تا سرزمینی را که از آن فرار کرده ام، پیدا کنم و در نیمه ی تاریک اش کافه هایی کوچک می ساختم برای گریستن خودم و آن هایی که از زمین فرار کرده اند
من توی جهان موازی یک کافه کتاب چوبی پر گل و گیاه توی پاریس دارم که هرروز بوی قهوه و چیزکیک توش میپیچه همونطور که بیرون ابری بارونیه آهنگای بی کلام و کلاسیک داره پخش میشه، آدمای زیادی باهم میان تا کتاب بخونن و مکالمه های عمیق داشته باشن… آخر شب تعطیلش میکنم برمیگردم به اپارتمانم و روی پشت بوم بال مرغ کباب میکنم و با دلستر انگور میخورم و در نهایت با آرامش و مطمن بودن از آینده ی کشورم و از پس خودم برومدن حین داشتن زندگی ساده سرمو روی بالشت میذارم.