رها کردن اینطوریه که، یهو به خودت میای می بینی، آسمون آبیتره، آدما مهربونن، قهوهت خوشمزهاس، پرندهها برات میخونن... و دنیا با خوشرویی میگه: بیا همهچیزای خوب مال تو.. پس رها کن رفیق؛ رها کن هر چی رو که مانع شادی و خندیدنت میشه ...
آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای. چرا؟ دنیا خراب می شد اگر دقایقی آنجا می نشستیم و نفری یک استکان چای می خوردیم؟ عجله، همیشه عجله! کدام گوری می خواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام» ~محمود دولت آبادی
همیشه به سوال چی میل دارید دو تا سفارش می دم متفاوت ! می پرسه منتظر کسی هستین؟ بزارم وقتی آمد سفارشتون رو بیارم ؟ نه ! صبر نیاز نیست هرگز نخواهد آمد ...
کاش کافه ای داشتم به اسم کافه ی شبها همه ی دل شدگان و شب زدگان دور میزهای چوبی می نشستیم و با عشق و امید و حسرت و دلتنگی هزار نخ شعر دود می کردیم و هرگز به فردا نمی رسیدیم ...
مانده ام چگونه تو را فراموش کنم اگر تو را فراموش کنم باید سال هایی را نیز که با تو بوده ام فراموش کنم دریا را فراموش کنم و کافه های غروب را باران را، اسب ها و جاده ها را باید دنیا را، زندگی را ... و خودم را نیز فراموش کنم تو با همه چیز من آمیخته ای
باهوش و مستقل به دور از بی هدفی های خسته کننده به دور از خستگی هایی که باعث میشود دیگر به ادامه راه فکر نکنی خستگی اش را با قهوه ای تلخ به در میکند و پر قدرت تر از قبل ادامه میدهد .