بیا، با دو استِکان چای بیا... راستَش را بخواهی من اهلِ چای نیستَم.. از آنها که قهوه ی روزانشان ترک نمیشود هم نیستم.. فقط میخواهم وقتی چای مینوشی همراهیت کرده باشم.. من میدانم همین هَمراهی کوچکِ من چقدر آدمی را دلگرم میکند...
حکایت رفاقت من با تو حکایت "قهوه" ایست که امروز با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم ... که با هر جرعه بسیار اندیشیدم... که این طعم را دوست دارم یا نه؟ و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن... که انتظار تمام شدنش را نداشتم... تمام که شد فهمیدم .. باز هم قهوه می خواهم... حتی تلخ تلخ
كَبَقَايَا البُّنِ فيِ قَاعِ الفِنْجَان ؛ غِيَابُكَ ، مرِيرٌ ، ثَقِيلٌ ، أَسْوَدْ . مثل باقی مانده یِ قهوه در ته فنجان ؛ نبودنَت ، تلخ ، سنگین ، سیاه است .
یک روزایی هست فقط نیاز داری به یك گوشه دنج از کل دنیا. گوشه ای که بشه بدون هیچ فکر و خیالی فقط نشست و غرق شد تو طعم عجیبِ قهوه و بدون هیچ استرسی به قدم هایی که باید برای آینده برداری و مسیری که قراره طی کنی فکر كرد. بايد بشینی تمام چیزایی که باعث ناراحتیت میشن و خستگیتو بیشتر می کنن رو یا با خودت حل کنی یا تک به تک بریزی دور. آدم گاهی احتیاج داره به یک گوشه دنج که بشینه با خودش صحبت کنه بگه : آهای “من”،حالت خوبه؟ دلت چی میخواد الان؟ نبینم خسته باشی،خودم همیشه هواتو دارم. با هم همه چیز رو درست میکنیم. آخه میدونین، گاهی وقتا هیچ کس جز خود آدم، نمیفهمه دردش چیه...
"زنی" که می تواند با استکان چای تازه دمش، "حال همه را خوب کند" "زنی" که می تواند "با خدا" گپ بزند و قهوه بنوشد... "زنی" که می تواند قصه های "سرزمین مادری اش" را برای "کودکانش لالایی کند"... "زنی" که می تواند با "صدای بلند بخندد"... "زنی" که می تواند بدون توجه به حرفای پشت سرش برای "زندگی اش بجنگد"... تو "قهرمان زندگی" خودت هستی "بانو" تا تو نخواهی "هیچ کس" "نمی تواند شکستت دهد"
آدم براي دوست داشتن مخاطب خاصش ي نشون ميزاره گاهي يك موزيك يا يك قهوه يك پارك يك كافه يا سينما يك شعر گاهي يك.... و گاهي ي جمله كوتاه دوست دارم با صداي آهسته
خانم مشاورهه میگفت باید و نبایدی وجود نداره ولی مراقب باش چه چیزی رو با چه کسی تجربه میکنی.. ممکنه قهوه خوردن با یه آدم اشتباه باعث بشه شما از قهوه بدتون بیاد.. حالا تو تمام ابعاد زندگیت بهش فک کن.
گاهی از اینکه لحظه هامو اینجا میذارم بدور ازش دلم مچاله میشه حس کسی رو دارم که سلولش دوتا پنجره داره و اون بجای پنجره ی رو به خیابون بارونی پنجره ی دیگه رو انتخاب کرده ... وقتی نگاهش نمیکنم انگار تماشای یه خیابون خلوت بارون خورده رو از خودم دریغ میکنم ... به عمد ..