1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

محمد بهاءالدین میر کرمانی

شروع موضوع توسط SiavashBaran ‏31/10/23 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    میر کرمانی از شاعران هم‌عصر خواجوی کرمانی و حافظ است که مجموعه کامل اشعار او از روی نسخه‌ای دست نویس متعلق به سعید نفیسی منتشر شده است.
    اشعار او، با وجود نغز بودن و انباشتگی از معنا، به‌دلایلی، ناشناخته مانده است.
    غزل‌های او از دیدگاه آوایی، زبانی، فکری و ادبی بررسی شده است. بررسی جنبه‌های گوناگون غزل میر نشان داد که غزل‌های بدون ردیف او نسبت به شاعران هم‌دوره‌اش بیشتر است، اما ردیف‌های اسمی در غزل او درخور ‌توجه است.
    انواع آرایه‌های لفظی از جمله جناس و موازنه نیز در شعر او فراوان دیده می‌‍شود.
    غزل‌ها زبانی روان دارد، اما گاهی صنعت‌گرایی و توجه به زیباسازی الفاظ ابیات او را مصنوع ساخته است.
    درون مایه غزل میر کرمانی عاشقانه است و شاعر بیشتر به وصف‌های عاشقانه پرداخته است.
    از میان صور خیال، تشبیه در شعر او کاربرد فراوان دارد، اما استعاره کمتر دیده میشود و سهم استعاره‌های تازه در غزل‌های او بسیار ناچیز است.
    تلمیح و استعاره، که از ابزارهای ایجازند، در غزل میر کمتر دیده می‌شود.
    به‌طور‌ کلی، تمرکز شاعر بیشتر بر مضمون‌گرایی است.

    کلیات میر کرمانی در مجموع 7201 بیت است. شامل دو مثنوی درج اللئالی و مجمع اللطائف و مجموعه ای از قصیده، قطعه، مسمط، ترکیب بند، رباعی و مفردات است.

    نام او محمد است و لقب بهاءالدین و تخلص میر دارد.

    انتشارات: سخن
    شابک: 978-9643728960
    قطع: وزیری
    تعداد صفحه: 386
    سال انتشار شمسی: 1397
    نوع جلد: زرکوب

    [​IMG]
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  2. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    تا جان بود از حضرت جانان نتوان رفت
    تا عمر بود از سر پیمان نتوان رفت
    در قید غم دلبر و از دام هوایش
    آسان نتوان آمد و آسان نتوان رفت
    از کوی دل آرام که حاصل بود آنجا
    آرام دل و آرزوی جان نتوان رفت
    تا روی دل آرای دل آرام توان دید
    از بهر تماشا به گلستان نتوان رفت
    تا زان لب جان بخش توان یافت تمتع
    چون خضر به سرچشمه حیوان نتوان رفت
    از لشکریان جور توان کرد تحمل
    وز بندگی حضرت سلطان نتوان رفت
    تا در خم چوگان نفتد گوی مرادی
    ساکن نتوان گشتت و ز میدان نتوان رفت
    گر عاشقی ای دل مکن از درد شکایت
    در مذهب عشق از پی درمان نتوان رفت
    آن به که کند میر چو ایوب صبوری
    زیرا که به هر حال ز کرمان نتوان رفت
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  3. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏19/10/20
    ارسال ها:
    2,877
    تشکر شده:
    11,281
    امتیاز دستاورد:
    196
    جنسیت:
    مرد
    تا سر زلف تو پریشان بود
    کار دلم بی سر و سامان بود
    هجر تو داغی است که دل خون کند
    عشق تو دردی است که بر جان بود
    سوخته را زهر تو مرهم نهد
    غمزده را درد تو درمان بود
    می دهم از بهر وصال تو جان
    ز آنکه گرم این نبود آن بود​
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.