سینما در قرن بیستم میلادی و در طول فقط صد سال به اندازهی تمام هنرهای دیگر تغییر کرد و فراز و فرود داشت. اگر دیگر هنرها قرنها برای یک جهش یا تغییر صبر میکردند، سینما در عرض چند سال چنان زیر و زبر میشد که آثار تازهاش انگار در جهانی دیگر ساخته شده بودند. در چنین قابی است که مخاطب سینما با وجود صرف وقت بسیار و تماشای آثار مختلف و خواندن کتابهای متنوع در طول سالها، باز هم از درک و شناخت گوشههای مختلف آن باز میماند و آثار مهم ندیدهاش، از آثار تماشا کرده بیشتر میشود. با چنین نگاهی ۱۰۰ فیلم مهم قرن ۲۰ میلادی را انتخاب کردهایم تا در این هیاهوی بسیار و جهان پر شتاب امروز، چراغ راهی باشد برای کسانی که دوست دارند دیدی کلی بر آن چه که در قرن اول پس از تولد سینما، بر هنر هفتم رفته داشته باشند؛ با ذکر این نکته که این لیست برای شناخت موردی هیچکدام از دورههای پر اهمیت تاریخ سینما کافی نیست و نمیتواند درکی کامل ارائه دهد. از زمان اختراع سینماتوگراف توسط برادران لومیر در سال ۱۸۹۶، تا زمانی که ژرژ میلیس شروع به کار کرد و آثارش در چهارگوشهی جهان دیده شد، سینما نه به عنوان هنر و نه حتی به عنوان رسانه جدی گرفته میشد. سینما یک اختراع سرگرم کننده بود که میشد از طریق آن پول درآورد. سردستیترین اتفاقات فیلمبرداری میشد و بعد برای عمومی که هیچ تصوری از تصویر متحرک نداشتند، پخش میشد. فیلمهایی مانند «ورود قطار به ایستگاه» و «خروج کارگران از کارخانه» که فقط از یک نما تشکیل میشدند و نه داستانی داشتند و نه اتفاق خاصی در آنها میافتاد، فقط مناسب حال کسانی بود که هیچگاه در عمر خود تصاویر متحرک ندیده بودند؛ این چنین قطعا سینما با گذر زمان خیلی زود مخاطبش را از دست میداد و قطعا خیلی زود هم از بین میرفت؛ چرا که تازگی خود را از دست میداد. پس چاره چه بود؟ در همان زمان، جنگ میان آمریکا و اسپانیا هم در جریان بود و سینما توانست چند صباحی از طریق نمایش اتفاقات آن بیشتر عمر کند. فیلمبردارانی تصاویری از نبردها ثبت و ضبط کردند و اولین اتفاق مهم برای سینماتوگراف پس از اختراعش همین جا شکل گرفت: تبدیل شدن این پدیده به یک رسانه؛ چرا که حال میتوانست بخشی از خبر باشد. تصاویر ضبط شده برای مردم پخش میشد و میتوان پیدایش مستندهای جنگی را به همان دوره نسبت داد. اما هنوز تا پیدایش فیلم بلند داستانی زمان بسیاری باقی مانده بود. در اواخر قرن نوزدهم و اویل قرن بیستم، شعبدهبازی در فرانسه با نام ژرژ میلیس حضور داشت که سودای دیگری در سر داشت. او توانسته بود دوربینی بخرد و از آن جایی که صاحب جایی مانند یک سیرک بود، تلاش میکرد که آن را به استودیو تبدیل و داستان تعریف کند. او دوربینش را برداشت، فیلمنامه نوشت، گریم و طراحی لباس کرد و نتیجه فیلمهایی شد مانند «سفر به ماه» (a trip to the moon) به سال ۱۹۰۲ که داستانی پر فراز و فرود داشت و نفس فیلم دیدن را عوض کرد. حال مخاطب نه به صرف تماشای تصویر متحرک (چون یواش یواش تازگی آن از بین میرفت) بلکه برای دیدن یک داستان تازه به سینما میرفت؛ یعنی دقیقا همان کاری که من و شما امروزه انجام میدهیم. پس سینما فراتر از یک رسانه، به هنر تبدیل شد و میلیس را هم میتوان اولین هنرمند آن دانست. سالها و دههها گذشت؛ سر و کلهی بزرگانی مانند دیوید وارک گریفیث پیدا شد و فیلم بلند داستانی را به وجود آورد، جنگ جهانی اول آمریکا را به قدرت سینمایی اول دنیا تبدیل کرد، مکاتب سینمایی یکی پس از دیگری از راه رسیدند، جنگ دوم جهانی آمد و رفت و آن چه که در این میان بیشتر و بیشتر تکامل پیدا میکرد، دستور زبان سینما بود که هم به لحاظ فرمال خود را با دنیای اطرافش تطبیق میداد و هم به لحاظ محتوا. همین تطبیقپذیری دیگر خصوصیت سینما شد؛ پاسخگویی به احساسات مخاطب در هر شرایطی از این هنر چیزی ساخت که بیش از هر هنر دیگری در طول تاریخ مخاطب داشته و بیش از هر هنر دیگری با جو زمانه حرکت کرده است. قرن ۲۰ میلادی، قرن انقلابها و جنگها است؛ قرنی که با شکست اسپانیا از آمریکا آغاز میشود و با جنگ بوسنی پایان پذیرفت. این نبردها و درگیریها تاثیر خود را بر سینما در چهار گوشه گذاشت. پس برای فهم فیلمها، دانستن شرایط زمانه امری ضروری است. مثلا تصویری که فیلم «بدنام» ارائه میکند بدون شناخت حداقلی از جنگ دوم جهانی کامل نخواهد بود، یا درک «همشهری کین» بدون درک بحران اقتصادی بزرگ و برخورد تفکرات چپ و راست در دههی ۱۹۳۰، درکی ناقص خواهد بود. پس در ذیل هر ۲۰ فیلم اول توضیح مختصری در باب زمانهی ساخت فیلم خواهد آمد که مخاطب دیدی کلی از فیلم داشته باشد. ۱. همشهری کین (citizen kane) کارگردان: ارسن ولز بازیگران: ارسن ولز، جوزف کاتن محصول: ۱۹۴۱، آمریکا امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۳ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۹٪ احتمالا حضور «همشهری کین» در صدر فهرست عدهای را خوش نخواهد آمد. اما باید در نظر گرفت که تاریخ و گذر زمان دروغ نمیگوید؛ اگر بپذیریم که بزرگترین داور هر اثر هنری، گذر زمان است، پس حقانیت این ساختهی ارسن ولز خود به خود ثابت میشود. در چنین چارچوبی خردهگیران راه به بیراهه میبرند و با فیلمی به مخالفت میپردازند که در نبود آن نه دستور زبان سینما چنین کامل میشد و نه جواهری در تاریخش وجود داشت که به آن ببالد. دههی ۱۹۳۰ تا آغاز جنگ دوم جهانی، دوران تلخی در آمریکا بود. بحران بزرگ اقتصادی به بیکاری بسیاری دامن زدن بود و همه جا میشد فقر را دید. کلونیهایی از مردم درمانده تشکیل شد و جرائم گسترش یافت. در چنین چارچوبی کسانی پیدا شدند و از بانیان این وضعیت گفتند. فرانکلین روزولت، رییس جمهومر وقت آمریکا هم شروع به طرح و تصویب سیاستهای اقتصادی اصلاحی کرد که از آنها با عنوان «نیو دیل» یاد میشود. در چنین وضعی تفکرات چپ و راست با هم تلاقی کردند و ارسن ولز هم به سراغ یکی از قارونهای زمانه یعنی ویلیام رندولف هرست رفت و داستان او را در قالب مردی با نام چارلز فاستر کین تعریف کرد تا در پناه آن از زندگی مردم آمریکا بگوید. اهمیت «همشهری کین» در تاریخ سینما چنان است که بدون شک تمام فیلمهای ساخته شده پس از آن، با واسطه یا بدون واسطه، تحت تأثیرش شکل گرفتهاند. «همشهری کین» فیلمی بود که به کارگردانان تمایل به جاهطلبی داد تا جهان یگانهی خود را خلق کنند و بدانند که در وادی هنر هفتم همه چیز امکانپذیر است. سهم ارسن ولز در این میان قطعا بیش از هر کس دیگری است. او جوانی با استعدادی عجیب و غریب بود که در ۲۴ سالگی قرارددای یکه با کمپانی آر کی او به دست آورد و فیلمی ساخت که همهی مراحل تولیدش دست خودش بود و از سمت کمپانی هیچ مزاحمتی نمیدید. همین موضوع سبب حسادت بسیاری شد تا دست و پای ارسن ولز در ادامهی راه بسته شود و البته طبع سرکش ولز با چنین شرایطی کنار نمیآمد. فیلم «همشهری کین» علاوه بر دستاوردهای تکنیکی در نحوهی داستانگویی هم بدعتی سینمایی به شمار میرفت. در زمانی که همهی فیلمها روایتی سرراست داشتند و فیلمسازان از تدابیر تداومی برای تعریف کردن داستان آثار خود استفاده میکردند، ولز همه چیز را به هم ریخت و رواتی اپیزودیک از ۷۵ سال زندگی مردی گفت که همهی آمریکا زمانی به او احترام میگذاشتند اما در انتهای عمر خود به شدت تنها بود و در تنهایی جان سپرد. این پس و پیش کردن زمان در سال ۱۹۴۱ هنوز بدیع بود و ممکن بود تماشاگر را به زحمت بیاندازد اما هر چه که اتفاق افتاد و هر چه در آن سالها گذشت دیگر امروزه اهمیتی ندارد بلکه موضوع با اهمیت ساخته شدن فیلمی است که باعث پیشرفت سریع دستور زبان سینما شد. امروزه نام ارسن ولز در کنار نام بزرگانی مانند آلفرد هیچکاک، کاندیدای انتخاب به عنوان بزرگترین کارگردان تاریخ سینما است. همانطور که گرگ تولند در زمینهی فیلمبرداری چنین جایگاهی دارد. سخن گفتن از «همشهری کین» بسیار سخت است. چرا که دربارهی آن، آن قدر نوشته و داستانها گفته شده، که دیگر حرف تازهای باقی نمانده است. این شاهکار یگانهی ارسن ولز توسط منتقدین به عنوان بهترین فیلم تاریخ سینما شناخته میشود و هر منتقدی در هر جایگاهی برای اینکه بتواند هویتی برای خود دست و پا کند، اول باید تکلیفش را با این فیلم مشخص کند. پس وقتی از «همشهری کین» صحبت میکنیم در واقع از یکی از آثار برتر هنری تمام دوران سخن میگوییم. کار گرگ تولند به عنوان مدیر فیلمبرداری این فیلم، همواره به عنوان یکی از بزرگترین دستاوردهای هنری قرن بیستم شناخته میشود. او بود که توانست به ایدههای دیوانهوار ارسن ولز برای نورپردازی فیلم یا استفاده از عمق میدان جامهی عمل بپوشاند. او بود که با همکاری کارگردن فیلم، دستور زبان تازهای برای سینما نوشت و امکانات سینما را گسترش دارد. او بود که توانست میان نورپردازی پر کنتراست فیلم، و داستان پر از تناقض زندگی یک انسان، پلی بزند و حماسهای تصویری برپا کند که ارسن ولز بتواند در کنارش شاهکاری برای تمام دورانها خلق کند. البته گروه سازندهی نابغهی فیلم به همین افراد ختم نمیشود. برنارد هرمن نابغه، آهنگساز فیلم بود که بعدها در کنار آلفرد هیچکاک یکی از بهترین زوجهای آهنگساز/ کارگردان در تاریخ سینما را تشکیل داد و البته جوزف کاتن جا سنگین در یکی از نقشهای اصلی حضور داشت و کار خود را به شکلی استثنایی انجام داد. البته خود ارسن ولز در قالب نقش اصلی فیلم، اجرایی دیدنی دارد. اضافه کنید همکاری هرمن منکهویتس، به عنوان همکار فیلمنامه نویس ارسن ولز، که سهمی مهم در نتیجهی پایانی کار دارد. همهی اینها دست به دست هم داد تا بهترین فیلم تاریخ سینما ساخته شود. «فردی ثروتمند به نام چارلز فاستر کین که صاحب بخش عظیمی از رسانههای آمریکا است در تنهایی و در قصر بزرگ خود با نام زانادو میمیرد. آخرین کلمهای که او بر زبان آورده، غنچهی رز است که باعث به وجود آمدن کنجکاویهای مختلف شده است. حال خبرنگاری برای یافتن معنای این کلمه سراغ نزدیکترین افراد به کین میرود تا قصهی زندگی او را از زبان ایشان بشنود …» ۲. بدنام (notorious) کارگردان: آلفرد هیچکاک بازیگران: کری گرانت، اینگرید برگمن محصول: ۱۹۴۶، آمریکا امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۶٪ زمان، زمان جنگ دوم جهانی بود و آلفرد هیچکاک به عنوان کارگردانی انگلیسی که کشورش هر روز زیر بمباران ارتش آلمان و نیروی هوایی آن کشور یک قدم به نابودی نزدیکتر میشد، نمیتوانست نسبت به آن اتفاقات واکنش نشان ندهد. پس دست به کار شد و داستان زن و مردی را تعریف کرد که در میانهی نبرد عشق و وظیفه، باید یکی را انتخاب کنند. در آن زمان نیروهای مخفی آلمان در سرتاسر دنیا حضور داشتند و به شیوههای مختلف سعی در کسب خبر یا خرابکاری داشتند. همین موضوع بهانهای به دست هیچکاک داد که داستان خود را تعریف کند. شاید فیلم «سرگیجه» به لحاظ انتقال احساس بهترین فیلم کارنامهی آلفرد هیچکاک باشد اما به لحاظ هنری و ارزشهای سینمایی فیلم «بدنام»، اثر کاملتری است. قطعا پس از تماشای فیلم «سرگیجه» احساس منقلب شدهای داریم و چند قطره اشکی هم برای خودمان و البته شخصیتها ریختهایم اما درک عمیق قربانی شدن عشق میان دو شخصیت اصلی فیلم «بدنام»، در میانهی یک جنگ خانمانسوز، آن هم در شرایطی که خودمان محال است آن شرایط را تجربه کنیم، دقیقا همان کاری است که فقط سینما میتواند برای آدمی انجام دهد. بسیاری فیلم «بدنام» را بهترین فیلم آلفرد هیچکاک میدانند، حتی در جایگاهی بالاتر از فیلم «سرگیجه». دلیل دیگر این امر در رسیدن به کمال مطلق در همهی اجزای فیلم بازمیگردد؛ کارگردانی آلفرد هیچکاک در اوج است و شیمی بازیگرانش هم به درستی کار میکند. بدون شک هم اینگرید برگمن و هم کری گرانت بهترین هنرنمایی خود را در این فیلم به نمایش گذاشتهاند. فیلمنامهی بن هکت یکی از بهترین کارهای او است و هیچکاک هم موفق شده به خوبی لحن عاشقانهی اثر را در دل یک درام جاسوسی حفظ کند. اتفاقا ویژگی معرکهی فیلم هم همین است که فیلم «بدنام» مانند هر هنر والای دیگری دغدغهی اصلیاش، خود انسان و مصائب او است، نه دنیای پست سیاست و دغلکاری آدمهای آن؛ بلکه برعکس اگر دغلکاری هم وجود دارد، تأثیر آن بر وجود آدمی است که مورد کنکاش فیلمساز قرار میگیرد. در واقع فیلمساز از جهان پست سیاست شروع میکند، از آن میگذرد و به بررسی سیستمی میپردازد که آدمی را در منگنه قرار داده و سپس از آن هم میگذرد و در نهایت به عمق وجود آدمی میرسد. از این منظر نه تنها هیچکدام از فیلمهای آلفرد هیچکاک بلکه اساسا کمتر فیلمی چنین بی نقص ساخته شده است. «بدنام» یک نوآر جاسوسی است. برخوردار از داستانی که انگار شخصیتهای آن در یک هزار توی بیسرانجام که نه راه پس دارد و نه راه پیش، گرفتار شدهاند. آنچه که در این وسط قربانی این محیط یخزده و وهمآلود میشود عشق زن و مردی به یکدیگر است که مسألهای ملی و حتی جهانی به آن پیوند خورده است. چه خوب که آلفرد هیچکاک و تیم سازندهی فیلم به خوبی میدانند ارزش حفظ این عشق از همهی سیاست ورزی سیاستپیشگان میان مایه بیشتر است. آلفرد هیچکاک درست در میانهی جنگ جهانی دوم فیلمی با محوریت این جنگ و نفوذ جاسوسهای آلمانی ساخته است؛ چنین موضوعی ممکن بود فیلم را به ورطهی شعار زدگی و سستی بغلتاند. اما فیلمساز بزرگی مانند هیچکاک نیک میداند که در دل هر داستانی اول از همه این آدمها هستند که ارزش دارند و باید به آنها پرداخت. همینجا است که فرصت هنرنمایی برای دو بازیگر فیلم فراهم میشود. کری گرانت و اینگرید برگمن آن چنان نگاه را به سمت خود برمیگردانند و دشواری عشق و انجام وظیفه را به تصویر میکشند که مخاطب به خوبی آنها را درک میکند و برایشان دل میسوزاند و نگران سرنوشت آنها میشود؛ به ویژه اینگرید برگمن که نه تنها بهترین بازی کارنامهی خود، بلکه بهترین بازی یک بازیگر در کل فیلمهای آلفرد هیچکاک را به اجرا گذاشته است (شخصا معتقدم که بازی او در این فیلم بهترین نقشآفرینی یک هنرپیشهی زن در تاریخ سینما است). حضور او انتهای هنر بازیگری است و قطعا جایی در کنار بهترین نقشآفرینیهای زن و مرد تاریخ سینما خواهد داشت. چنین نقشآفرینیهایی است که فیلم «بدنام» را به چنین جایگاهی، به عنوان یکی از بهترین فیلمهای تاریخ سینما میرساند. «آلیسیا دختر یک جاسوس آلمانی نازی است. او به یک مأمور مخفی آمریکایی به نام دولین دل میبازد. اما دولین طرح و نقشهی دیگری برای او دارد؛ دولین از آلیسیا میخواهد تا به عنوان مهرهای نفوذی به تشکیلات نازیها نفوذ کند. در ابتدا آلیسیا این پیشنهاد را نمیپذیرد اما خطر بزرگی در حال شکل گیری است …» ۳. طلوع: آواز دو انسان (sunrise: a song of two humans) کارگردان: فردریش ویلهلم مورنائو بازیگران: ژانت گینور، جرج اوبراین محصول: ۱۹۲۷، آلمان امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۸٪ اوایل قرن بیستم دورانی بود که برکات پیشرفت صنعت و علم در چهارگوشهی دنیا در حال گسترش بود. چنین موضوعی سبب شده بود که شهرها پیشرفت کنند و روستاها هنوز با همان خلق و خوی گذشته باقی بمانند. شهرنشینی در حال گسترش بود و برخی از روستاییان هم گول همین زرق و برق و ظواهر پوچ را می خورند و خانه و زندگی خود را رها میکردند و به شهر کوچ میکردند. در همه جا داستانها و فیلمهایی با این مضامن نوشته یا ساخته شد که اکثر آنها از مذمت شهرنشینی و بوی خوش و زندگی راحت روستا میگفتند؛ یکی از همین فیلمها و قطعا بهترینش همین فیلم فردریش ویلهلم مورنائو است که چنین داستانی را به یک عشق آتشین و البته یک تراژدی عمیق پیوند میزند. فیلم «طلوع: آواز دو انسان» یکی از دستاوردهای بی نظیر هنری در قرن بیستم میلادی است. ترکیبی بی نظیر و بی نقص از سینمای اکسپرسیونیستی آلمان و قصههای پر از پند و اندرز و البته خوش ریتم و زیبای آمریکایی، با کارگردانی که شاید در کنار دیوید وارک گریفیث و سرگی آیزنشتاین و ژرژ میلیس بزرگترین فیلمساز دوران سینمای صامت باشد. فردریش ویلهلم مورنائو با ساختن فیلم «طلوع»، دستور زبان سینمای صامت را به چنان کمالی رساند که شاید اگر در همان زمان سر و کلهی سینمای ناطق هم پیدا نمیشد، امکان نداشت که کسی از آن کمال فراتر رود. فیلمبرداران فیلم یعنی کارل اشتراوس و چارلز روشر هر دو در آمریکا فیلمبرداران قهاری به حساب میآمدند اما این پیدا شدن سر و کلهی فیلمساز آلمانی بود که سبب شد تا آنها با بزرگترین چالش خود روبهرو شوند و انصافا که کاری خارقالعاده انجام دادند. این دو قرار بود قابهایی خلق کنند که تا آن زمان خلق نشده بود و از حقههایی استفاده کنند که هنوز بدیع به حساب میآمد. نماهای شهر هیچگاه چنین پر سر و صدا و شلوغ نبود و شبها هیچگاه چنین سایه روشنی و وحشتی را به خود ندیده بود. مورنائو در کنار آنها یکی از معروفترین پلانهای تاریخ سینما را خلق کرد؛ جایی که مرد برای دیدن معشوقهی پنهانی خود، زیر نور مهتاب قدم میزند و در نهایت زمانی به او میرسد که گویی سنگینی ماه را بر روی دوش خود احساس میکند. این پلان با شکوه، پردهی دیگری از داستان آدم و حوا و البته هبوط آدمی بر روی کرهی زمین است. به همین علت چنین مهیب و البته تأثیرگذار ساخته شده؛ گویی اتفاق شومی در راه است که همین خیانت در برابر آن چیزی نیست. اتفاقی که در ادامه به وقوع میپیوندد و مخاطب را چندان منتظر نگه نمیدارد. فیلم «طلوع: آواز دو انسان» داستان سادهای دارد. اتفاقات عجیب و غریبی قرار نیست که شکل بگیرد و شخصیتها هم رفتارهای محیرالعقول از خود نشان نمیدهند. آنچه که فیلم را چنین جذاب و البته در تاریخ سینما مهم میکند همین کنار هم قرار دادن تصاویر مختلف برای رسیدن به یک تصنیف سینمایی کامل است؛ همان گونه که نام فیلم چنین به ما میگوید. سفر شخصیتهای اصلی از یک محیط ساکت و آرام و البته بی دغدغه که به بهشت میماند، به جایی پر از سر و صدا که در آن ظاهر هر فرد از هر چیز دیگری اهمیت بیشتری دارد، شخصیتهای قصه را به درک جدیدی از زندگی میرساند. برخورد دو شیوهی زندگی، یعنی زندگی روستایی با زندگی پر زرق و برق شهری، به نفع زندگی سادهی روستایی تصویر میشود و اما این خروج از بهشت و قدم نهادن در زمین گرم انسانی، عواقبی هم برای آنها دارد؛ ایشان باید جریمهی این نافرمانی را پرداخت کنند و حسابی تنبیه شوند و فردریش ویلهلم مورنائو در این فصل هم که به غرق شدن آدمی در یک دریاچه اختصاص دارد، سنگ تمام میگذارد و جشن با شکوهی از تصاویر ناب به راه میاندازد. فیلم «طلوع: آواز دو انسان» از کتابی به نام «سفر به تیلست» به قلم هرمان زودرمن ساخته شده است. این قصه هم به سفر کردن خود مورنائو به آمریکا ارتباط دارد و هم از سادگی از دست رفتهای میگوید که با به وقوع پیوستن جنگ اول جهانی از بین رفت. به همین دلیل فیلمسازی آلمانی در کشور آمریکا به سراغ آن رفته است. شهر موجود در قصه اختصاصا برای همین فیلم ساخته شد که بسیار هم پر هزینه بود. در آخرین نظر سنجی نشریهی معتبر سایت اند ساند، فیلم «طلوع: آواز دو انسان» در جایگاه پنجم بهترین فیلمهای تاریخ سینما قرار گرفت. «مردی به همراه زن و فرزندان خود در یک روستای آرام، زندگی میکند. مرد رویای زندگی در شهر دارد و از طریق زنی شهر نشین اغوا میشود. زن شهر نشین از مرد میخواهد تا به شهر بیاید و آن جا زندگی کند. مرد همسرش را به دریاچهای در همان حوالی میبرد و به نظر میرسد قصد دارد او را از بین ببرد تا با خیال راحت به معشوقش برسد …»
۴. پدرخوانده (the godfather) کارگردان: فرانسیس فورد کوپولا بازیگران: مارلون براندو، آل پاچینو، جیمز کان، رابرت دووال، جان کازال و دایان کیتون محصول: ۱۹۷۲، آمریکا امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۹.۲ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۷٪ دههی ۱۹۷۰ میلادی آغاز شده و بسیاری از هنرمندان آن دوره از آغاز زمانهای تازه میگویند. آنها از اخلاقیات بزرگترهای خود بریدهاند و جنگهای جهانی یا جنگ ویتنام را نتیجهی همین چسبیدن به اخلاقیات پوچ میدانند. پس دوست ندارند که مانند گذشتگان زندگی کنند و آغاز دوران تازه را فریاد میزنند. در چنین چارچوبی فیلمسازان بسیاری دست به خلق آثاری زدند که بازگو کنندهی رفتار این نسل تازه بود. مارتین اسکورسیزی، سیدنی لومت یا آرتور پن به این دسته تعلق داشتند اما فرانسیس فورد کوپولا سودای دیگری در سر داشت؛ او میخواست مسیری که آمریکا طی کرده تا به آن جا برسد را ترسیم کند و به نقد آن بنشیند. فیلم «پدرخوانده» امروزه چه برای مخاطب عام سینما و چه برای مخاطب جدی سینما، یکی از قلههای رفیع فیلمسازی است. فرانسیس فورد کوپولا داستانی از ظهور یک خانوادهی ایتالیایی در قلب آمریکا تعریف کرده و چنان آن را انسانی از کار درآورده است که به راحتی میتواند بخشی از تاریخ زندگی انسان در قرن بیستم میلادی باشد. قصهی او چنان جهان شمول است که علاوه بر پرداختن به بازیهای قدرت، میتواند فیلمی عاشقانه باشد یا فیلمی دربارهی سقوط اخلاقی یک فرد. از سویی با شخصیت دن ویتو کورلئونه طرف هستیم که انتخاب خود برای نحوهی زندگی را سالها پیش کرده است و از سویی با داستان پسرش مایکل طرف هستیم که مایل است جایی بیرون از کسب و کار خانوادگی بایستد و زندگی شرافتمندانه داشته باشد. تقابل این دو دنیا به خاطر اهمیت خانواده و چیرگی تاریکی بر نور به سمت تباهی میرود و در سکانسی با شکوه، مایکل کورلئونه پس از مشت خوردن از افسر پلیس، انتخاب میکند تا برای خانواده کار کند. همین ضربهی مشت افسر پلیس، آغازگر داستان زندگی مردی میشود که بهترین سهگانهی تاریخ سینما را به ارمغان آورده است. از این پس داستان فیلم، داستان قدرت گرفتن یک مرد از یک سو و فرو رفتن او در گنداب جنایت و از بین رفتن ارزشهای اخلاقی از سوی دیگر است. این تقدیرگرایی البته سویهی دیگری هم دارد؛ گرچه شرایط پیش آمده برای مایکل، راه چارهای باقی نگذاشته است اما در نهایت این خود او است که انتخاب میکند تا جا پای پدرش بگذارد و فرانسیس فورد کوپولا با دقت این موضوع را نشانه گذاری میکند. فرانسیس فورد کوپولا در کنار گوردون ویلیس، عامدانه از انتخاب فضاهای پر زرق و برق خودداری کرده و تمرکز خود را بر فضاسازی و همچنین شخصیتها گذاشته است. دوربین همواره نگاهی بدون قضاوتگری نسبت به شخصیتها دارد و البته در برخورد با عظمت شخصیت دن ویتو کورلئونه، خویشتندار و با ملاحظه است. توجه به چنین جزییاتی فیلم «پدرخوانده» را به چنین جایگاه رفیعی رسانده است و البته باید توجه داشت که در نهایت «پدرخوانده» فیلمی دربارهی اهمیت خانواده است؛ یکی از نهادهایی که جامعهی آمریکا بر اساس آن شکل گرفته. تیم بازیگری فیلم، یکی از قلههای دست نیافتنی هنر هفتم است. مارلون براندو در قالب شخصیت اصلی، بدون شک یکی از بهترین بازیهای تاریخ سینما را انجام داده است. نقشآفرینی او امروزه یکی از نمادهای همیشگی تاریخ سینما است. آل پاچینو در قالب نقش مایکل کورلئونه به شخصیتی جان داده که در هر سه فیلم مجموعه، روح اصلی اثر است و البته این نقش هم یکی از بهترینهای تاریخ است. بازی دیگران هم عالی است و رابرت دووال و جان کازال و جیمز کان و دایان کیتون، بی نقص ظاهر شدهاند. کنراد هال، مدیر فیلمبرداری بزرگ آمریکایی، به خاطر نحوهی استفادهی گوردون ویلیس (مدیر فیلمبرداری پدرخوانده) از نور و همچنین سایه روشنها، به او لقب شاهزادهی تاریکی داده است. اگر میخواهید معنای این لقب را بدانید و فهم کنید که چرا جناب کنراد هال چنین گفته، توجه به همین فیلم «پدرخوانده» به اندازهی کافی خوب است. گوردون ویلیس چنان قابهایش را پر از سایه کرده و چنان هر گوشه و کنار تصاویر را تاریک نگه داشته است، که به خوبی فضای حاکم بر زندگی افراد حاضر در فیلم را ترسیم میکند؛ فضایی پر از دروغ و خیانت و البته خطری که همواره در کمین است. درچنین شرایطی او با خود چیزی یکه به فیلم اضافه کرده و رهاوردی به دورن کار فرانسیس فورد کوپولا آورده است، که غیر قابل چشم پوشی است. فرانسیس فورد کوپولا و ماریو پوزو، فیلمنامهی فیلم «پدرخوانده» را از کتابی به همین نام به قلم خود ماریو پوزو اقتباس کردهاند. «سال ۱۹۴۵. فیلم پدرخوانده با عروسی کانی دختر دن ویتو کورلئونه آغاز میشود. دن ویتو در حال رسیدگی به امور جاری کسب و کار خانواده است تا اینکه دوستی خانوادگی به نام جانی فونتین از پدرخوانده تقاضا میکند تا به او کمک کند به آرزوهایش که بازی در قالب نقش اول فیلمی هالیوودی است، برسد. جناب دن، وکیل خانواده یعنی تام را مأمور انجام این کار میکند. مایکل پسر کوچک خانواده به تازگی از جنگ برگشته و قصد دارد وارد سیاست شود. در این میان گروه تازهای از راه میرسد و از دن ویتو تقاضا میکند تا در کسب و کار قاچاق مواد مخدر به آنها کمک کند اما دن مخالفت میکند و همین باعث به وجود آمدن جنگی میان خانوادههای مختلف تشکیلات سازمان یافتهی جنایتکاری در نیویورک میشود …» ۵. داستان توکیو (Tokyo story) کارگردان: یاسوجیرو اوزو بازیگران: ستسوکو هارا، چیشو ریو محصول: ۱۹۵۳، ژاپن امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۲ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۱۰۰٪ پس از جنگ جهانی دوم همه چیز در کشور ژاپن زیر و رو شد. آن حکومت نظامی خودکامه جای خود را به حکومتی دموکراتیک داد که رو به غرب داشت و حتی نحوهی لباس پوشیدن مردم هم یواش یواش تغییر کرد. در چنین قابی ژاپنیهای زیسته در پیش از جنگ دوم سردرگم شدند و جوانان بالیده پس از جنگ به شیوهی مردم غرب شروع به کار و زندگی کردند. شهرها پر جمعتتر و در نتیجه شکل زیست مردم تغییر کرد. نتیجهی همهی اینها دوری از سنت و حرکت به سمت مدرنیته و زندگی پر شتاب بود که وقت کمی برای استراحت و فراغت باقی میگذاشت. به همهی اینها اضافه کنید، بازسازی کشوری ویران را که مردمی را زخم خورده کرده بود و غرورشان را جریحهدار. در میانهی این گیر و دار و درست در زمانی که مرهمی بر زخمهای جنگ گذاشته شده، یاسوجیرو اوزو داستان تلخ مردان و زنانی را تعریف میکند که به زندگی گذشته خود گرفتهاند. فیلم «داستان توکیو»، داستانی را تعریف میکند که میتواند در هر لحظه در هر جای دنیا اتفاق بیوفتد. آدمهایی معمولی، درگیر مشکلاتی کاملا معمولی؛ مشکلاتی که از یک زندگی کاملا معمولی میآید. اصلا پیوند زدن دغدغههای درونی مردمان یک کشور به موضوعاتی فرازمان و فرامکانی است که فیلم را در دنیا چنین پرآوازه کرده و باعث شده که از آزمون زمان سربلند خارج شود. اما مگر فیلمهای کمی با محوریت زندگی آدمهای معمولی ساخته شده است؟ چرا این فیلم یاسوجیرو اوزو این قدر محبوب است و مدام در تاریخ سینما بر صدر فهرست بهترین فیلم مینشیند؟ دلیل دیگر این موضوع فارغ از برخورداری از داستانی برای تمام فصول و تمام آدمها به کارگردانی و البته شخصیت پردازی خارقالعادهی فیلمساز برمیگردد. اوزو داستان این مردمان معمولی را در بستر یک طراحی درخشان قرار میدهد و چنان داستانش را با دوربینی فوقالعاده و تدوینی معرکه تعریف میکند که میتواند کلاس درس کامل فیلمسازی باشد. اوزو ژاپن پس از جنگ جهانی دوم را که در راه پیشرفت و مدرن شدن قدم گذاشته بود، جایی خالی از احساس و شور زندگی میبیند و تلاش برای بالا رفتن از پلکان طبقاتی جامعه را تلاشی جانفرسا که شور و احساس را در آدمی میکشد، میداند. داستان فیلم حول سفر یک پدربزرگ و مادر بزرگ پیر میگردد که به توکیو سفر میکنند تا فرزندان خود را ببینند. اما هیچکدام از فرزندان آنها وقت کافی برای نگهاداری از ایشان ندارند. تمام داستان فیلم همین است اما اصلا گمان نکنید که با اثری کسالتبار روبهرو هستید. شیوهی فیلمسازی کارگردان و البته آن دوربین جادوییاش که در هیچ زمانی تکان نمیخورد، چنان جادویی خلق میکند که دست از سر مخاطب بر نمیدارد. در چنین فضایی او به حال نسلی دل میسوزاند که در پیچ و تاب شرایط مدرن و سرعت زندگی در شرایط جدید، قافیه را باخته اما هنوز وقار خود را حفظ کرده است. به همین دلیل فیلم «داستان توکیو» نمایانگر یک تراژدی کامل انسانی در دوران مدرن است اما فیلمساز به خوبی میداند که آن چه که در پایان باقی میماند خود زندگی است پس در امید را کامل بر مخاطب خود نمیبندد. اوزو با این فیلم بسیاری از تکنیکهای خود را به جهانیان شناساند؛ از جمله قاببندی معروف به «نمای تاتامی». در این نوع قاببندی دوربین طوری از سوژه قرار میگیرد که انگار نمای نقطه نظر فردی ست که روی تاتامی نشسته است. یک نما با مشخصاتی کاملا بومی. بسیاری یاسوجیرو اوزو را در کنار آکیرا کوروساوا بهترین فیلمساز تاریخ ژاپن میدانند اما حتی کوروساوا هم فیلمی چنین محبوب میان کارگردانان مختلف در سرتاسر دنیا ندارد. «داستان توکیو» حد نهایت هنر سینمای بومی است و بدون شک میتواند در کنار «همشهری کین» اثر ارسن ولز و «سرگیجه» اثر آلفرد هیچکاک به عنوان یکی از سه فیلم برتر تاریخ سینما شناخته شود. آن چه که منتقدین و فیلمسازان سرشناس در سال ۲۰۱۲ میلادی و در نظرسنجی نشریهی معتبر سایت اند ساوند بر آن صحه گذاشتند. بازی ستسوکو هارا در نقش عروس باعث شد تا او به هنرپیشهای مطرح در سطح جهانی تبدیل شود. «پدر و مادر پیری تصمیم دارند تابستان را به توکیو سفر کنند تا فرزندان خود را ببینند. اما فرزندان به دلیل مشغلهی فراوان از دیدن آنها سر باز میزنند تا اینکه …» ۶. هشت و نیم (۸ ½) کارگردان: فدریکو فلینی بازیگران: مارچلو ماستوریانی، کلودیا کاردیناله محصول: ۱۹۶۳، ایتالیا امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۸٪ فدریکو فلینی کار خود را در دوران نئورئالیسم به عنوان نویسنده آغاز کرد و سابقهی کار با بزرگان آن دوران سینمای ایتالیا را پیدا کرد. جنبش سینمایی نئورئالیسم جنبشی پاسخی بود به ویرانیهای پس از جنگ دوم جهانی در کشور ایتالیا. ایتالیاییها که تاریخشان به خوبی نشان میدهد بلدند از جنگ و چرک و خون زیبایی بسازند، بر این باور بودند که هیچ نمایشی از هنر نمیتواند به اندازهی نمایش خود واقعیت، بیرحمی این جنگ را نمایش دهد. پس دوربین خود را برداشتند و از آن زمانه فیلم ساختند. سالها گذشت و آبادانی جای ویرانی را گرفت. حال فیلمسازان آن دوران شروع کردند به تعریف کردن داستان این آبادانیها. فیلمسازی مانند فدریکو فلینی هم تلاش کرد که داستانهایی از دغدغههایش بگوید؛ از زندگی زیستهاش و از دل مشغولیهایش. چنین دورانی بود که به جولان دادن مدرنیستها در سینمای ایتالیا منجر شد؛ فیلمسازانی که به مکث بر شخصیتها و دغدغههایشان بیش از انگیزههای بیرونی و داستانهایی پر فراز و فرود اهمیت میدادند و قصههایی تعریف میکردند که بیست سال پیش جایی در سینما نداشت. فدریکو فلینی در فیلم «هشت و نیم» هنرمندی را در مرکز قاب خود قرار میدهد که دچار یک نوع خلسهی قبل از خلق اثر هنری است. او از میان خاطراتش میگذرد و هر چه داشته و نداشته را به یاد میآورد تا پرسشی اساسی را پاسخ دهد: آیا همهی آن چه که به دست آورده او را خوشحال کرده است؟ آیا خلق اثر هنری به زندگی او معنا داده؟ و فدریکو فلینی نیک میداند که برای این پرسشها پاسخی قاطع وجود ندارد و خوشبختانه هیچ پاسخ سرراستی هم نمیدهد. شخصیت برگزیدهی او مدام در تفکراتش غوطهور است و به هر لحظهی زندگیاش چنگ میزند تا شاید جوابی بیابد اما این خود زندگی است که با تمام عظمتش جریان دارد و او را با خود میبرد. در چنین چارچوبی است که فیلم «هشت و نیم» به سینمای سوررئالیسم پهلو میزند و فضایی هذیانی خلق میکند که موتور محرکش، ذهنیات شخصیت اصلی است. بازی مارچلو ماستوریانی در قالب نقش اصلی فیلم «هشت و نیم»، یکی از ماندگارترین هنرنماییها در تاریخ سینما است. او به خوبی توانسته که خود را در فضایی هذیانی که فدریکو فلینی طراحی کرده جا بیاندازد. این موضوع زمانی اهمیت پیدا میکند که توجه کنیم تمام بار عاطفی داستان بر شانههای شخصیت او است؛ در چنین شرایطی اگر پای بازیگر بلغزد، فیلم هم از دست رفته است. ماستوریانی با این نقشآفرینی به نمادی برای تمام هنرمندانی تبدیل شد که در دغدغههای خود غوطهور هستند و سر در گریبان به راه خود ادامه میدهند. «هشت و نیم» معروفترین فیلم فدریکو فلینی هم هست. این نکته زمانی جالب میشود که توجه کنیم او نزدیک به ۱۰ شاهکار مسلم در پروندهی سینمایی خود دارد. گفتیم که فلینی در مهمترین فیلمش دغدغههای خود را به عنوان یک هنرمند در قالب یک شخصیت کارگردان ریخته تا بحرانهای روانی هر هنرمندی را حین خلق یک اثر هنری به تصویر بکشد. از این منظر این شخصیترین فیلم او است اما قدرت تصویرگری فلینی باعث شده تا برای درک فیلم نیازی نباشد تا حتما یک هنرمند باشیم. هشت و نیم منبع الهام بسیاری از فیلمهای پس از خود است. از «خاطرات استارداست» (stardust memories) اثر وودی آلن تا «سینکداکی، نیویورک» (synecdoche, new york) از چارلی کافمن یا «هامون» داریوش مهرجویی. «کارگردانی به نام گوییدو آنسلمی در حین ساخت یک فیلم درگیر خاطرات خود از کودکی تا زمان حال میشود.»
۷. هفت سامورایی (seven samurai) کارگردان: آکیرا کوروساوا بازیگران: تاکاشی شیمورا، توشیرو میفونه و کیکو سوشیما محصول: ۱۹۵۴، ژاپن امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸.۶ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۱۰۰٪ در زمانی که لیبرالیسم با تمام قدرت در ژاپن جولان میداد، کارگردان چپگرایی مانند آکیرا کوروساوا پیدا شد تا عدالتخواهی را با تمام توان فریاد بزند. اما او این کار را با خلق قهرمانانی انجام داد که با محور قرار دادن فردیت خود این کار را میکنند. برخورد این دو دیدگاه متفاوت و عبور آن از فیلتر ذهنی کوروساوا است که فیلم «هفت سامورایی» را چنین ماندگار میکند. بسیاری فیلم «هفت سامورایی» آکیرا کوروساوا را در کنار فیلم «داستان توکیو» یاسوجیرو اوزو، بهترین فیلم تاریخ سینمای ژاپن و یکی از برترینهای تاریخ سینما میدانند. آکیرا کوروساوا گرچه تا پیش از ساختن این فیلم برای خود نامی در سطح جهانی دست و پا کرده بود، اما این فیلم «هفت سامورایی» بود که همهی چشمها را به سمت وی برگرداند. «هفت سامورایی» همه چیز برای جلب مخاطب دارد؛ هم شخصیت پردازی جذاب، هم صحنههای زد و خورد و شمشیرزنی، هم روابط مردانهی پر فراز و فرود، هم عشق، هم فراغ یار و افسوس بر عمر رفته و خلاصه همهی آنچه که تماشای یک فیلم را برای هر مخاطبی، با هر سلیقهای جذاب میکند. عبور جهان و نگاه ساموراییها از فیلتر ذهنی آکیرا کوروساوا به آنها خلق و خوی یکهای میبخشد که متفاوت از ساموراییهای دیگر در سینمای ژاپن است. انسانهای برگزیدهی او هم توان خندیدن و خنداندن و بذلهگویی داشتند و هم به موقع تبدیل به همان ساموراییهای عصاقورت دادهی آشنا میشدند. جهان با تمام مصیبتهایش برای آنها محل گذر است و اگر دستاویزی برای حیات نداشته باشند، خود دست به کار میشوند و یکی میجویند. آنها قوانین سختگیرانهی بوشیدو (آیین ساموراییها) را با همین نگاه منعطف میکنند و گاهی مانند رهبر ساموراییهای همین فیلم حاضر هستند به خاطر نجات جان انسانی، توهینی چون بریدن گیس موی خود را به جان بخرند تا به ندای دل خود گوش کنند. چرا که برای آنها کمک به دیگران، مهمتر از پیروی از آیینها به شکلی کورکورانه است. پیدا شدن سر و کلهی اهالی یک دهکدهی فلکزده که از دست راهزنان و دزدان جان به لب شدهاند، زندگی ۶ رونین (سامورایی بدون ارباب) و یک بی سر و پا را زیر و رو میکند. اهالی دهکده از این هفت نفر میخواهند تا در دفاع از روستا به آنها کمک کنند و قبول این مسئولیت و پذیرش ارباب جدید، آنها را به ساموراییهای شرافتمند و متفاوتی تبدیل میکند. رفته رفته تحت تأثیر زندگی این روستاییان چیزی درون ساموراییها تغییر میکند. آنها دیگر نه به خاطر پول یا کسب افتخار و شهرت بلکه به خاطر آرمانی والاتر میجنگند که به هیچ عنوان فردی یا خودخواهانه نیست. این ساموراییها اولین ساموراییهایی هستند که نه به شوگان (امپراطور) خدمت میکنند و نه به اربابی مقتدر. ارباب آنها عدهای روستایی است و دستمزدشان سه وعده غذای روزانه و یک جای خواب و زندگی در کنار مردمانی که تمام دلخوشی و شادی و زندگیشان کاشت و برداشت محصول و عشقهای پایدار به خانواده است. در واقع این مردم گرچه عدهای انسان معمولی با دغدغههای معمولی هستند اما از تمام چیزهایی برخوردار هستند که ساموراییها آرزوی آنها را دارند. آکیرا کوروساوا حین ساخت فیلم آنقدر آگاه است تا بداند چنین داستانی که تفکرات چپ از سر و رویش میبارد، نیاز به تلطیف دارد تا شعارزده نشود. بنابراین پایان فیلمش را با حال و هوایی فردگرایانه و قائم به فردانیت ساموراییهای دوباره رونین شده میبندد. فضایی دست راستی که تعدیل میکند همه چیز را. بازی توشیرو میفونه در نقش کشاورز زداهای دست و پا چلفتی که یاد میگیرد سامورایی باشد، از نقطههای اوج بازیگری تاریخ سینما است؛ او چنان بی عرضگی و خشم این شخصیت را قابل باور درآورده که مخاطب هم به رفتار خارج از چارچوبش بخندد و هم به خاطر پایمردیاش تحسینش کند. و تاکاشی شیمورا در نقش رهبر معنوی ساموراییها خوش میدرخشد؛ او درست همان چیزی است که از یک سامورایی درستکار انتظار میرود، مردی مقتدر و در عین حال منزوی. فیلم بلافاصله به پدیدهای جهانی تبدیل شد و از آمریکا «هفت دلاور» (the magnificent seven) با بازی یول برینر، استیو مککویین، ایلای والاک و چارلز برانسون تا هند «شعله» مورد بازسازی قرار گرفت. فیلمبرداری فیلم «هفت سامورایی» نزدیک به یک سال زمان برد و البته طولانیترین فیلم آکیرا کوروساوا است. «مردم روستایی به شکل پیوسته توسط راهزنان مورد سرقت قرار میگیرند. سارقان مردم را به فلاکت و بدبختی کشاندهاند، به طوری که برخی از آنها حاضر هستند خود را بکشند و خلاص شوند تا این وضع را تحمل کنند. در چنین شرایطی، پیر دانای روستا پیشنهاد میکند تا روستاییان تعدادی سامورایی برای دفاع از خود استخدام کنند. چند نفر از اهالی دهکده در حالی که چیز چندانی برای پیشکش کردن ندارند، رهسپار شهر میشوند تا چند سامورایی پیدا کنند اما به دلیل نداشتن پول کافی مدام جواب رد میشنوند. تا اینکه …» ۸. جویندگان (the searchers) کارگردان: جان فورد بازیگران: جان وین، جفری هانتر، ورا مایلز و ناتالی وود محصول: ۱۹۵۶، آمریکا امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۷.۹ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۶٪ جان فورد داشت دیدگاه خود از چگونگی تسخیر غرب را آهسته و پیوسته در طول سالها تعریف می کرد. او ابتدا «دلیجان» (stagecoach) را ساخته بود که در آن تعدادی از مردم متمدن با سرخپوستها روبهرو میشدند و میرفتند که معنایی به غرب ببخشند. قهرمان نمونهای جان فورد با بازی جان وین هم در همان فیلم زاده شد؛ حال فورد قصد داشت داستان دوران دیگری را تعریف کند و همان مرد را در زمانهای پختهتر به نمایش گذارد. پس «جویندگان» به فیلم نمونهای جان فورد در تاریخ سینما تبدیل شد. گاهی یک فیلم تبدیل به عصارهی فیلمسازی یک کارگردان میشود؛ فیلمی که همگان بلافاصله با شنیدن نام آن کارگردان، به یادش میافتند. فیلم «جویندگان» چنین جایگاهی در کارنامهی جان فورد دارد. فیلمی که همواره جایی ثابت در تمام نظرسنجیهای انتخاب بهترین فیلم تاریخ سینما دارد و شخصیت اصلی آن یعنی ایتن ادواردز تبدیل به نمونهای کلاسیک از قهرمان آرمانی آمریکا شده است؛ مردی که از پا نمینشیند و گرچه گذشتهای گنگ و پر از سوتفاهم دارد اما تحت هیچ شرایطی حاضر به تسلیم نیست. شخصیت اصلی فیلم پر از تناقضات مختلف است. از سویی گذشتهای پر ابهام دارد و از سویی دیگر برای آیندهی خانوداه دل میسوزاند. از سویی کم حرف و تودار است اما وقتی پایش برسد از خجالت همه در میآید. از سویی دم از خانه و خانواده میزند و از سویی دیگر قصد جان تنها بازماندهی خانوادهی خود را دارد. در واقع او نمادی از تاریخ کشوری است با همهی تناقضاتش؛ مردی برآمده از محیطی خشن که برای برقراری عدالت چیزی جز اعمال خشونت نمیداند. در چنین چارچوبی است که ایتن ادواردز تبدیل به یکی از مهمترین قهرمانان سینمای آمریکا میشود. جدال میان تمدن و بربریت همواره در وسترنهای فورد حضور دارد اما هیچگاه این تناقض با چنین کمالی به تصویر در نیامده است. شخصیت جان وین در ابتدا گویی از دل توحش و بربریت به سمت تمدن میآید تا از آن پاسداری کند، اما هجوم وحشتناک توحش بیرون از خانه چنان ویران میکند و میرود که او در این کار شکست میخورد، حال او همه چیزش را فدا میکند و تا ته راهی بدون بازگشت میرود و به خود قول میدهد تا پای جان این زندگی را از گزند دوباره محفوظ بدارد. در فیلم «دلیجان» قهرمان جان فورد میرود تا جایی برای آرامش پیدا کند اما در «جویندگان» گویی نتوانسته با گذر سالها آن محل را پیدا کند و آواره شده است. زندگی او چه قبل از شروع داستان و چه بعد از اتمام آن با همین آوارگی پیوند خورده است و از اهمیت خانواده در سینمای فورد میآید. چرا که این آوارگی در نتیجهی نداشتن یک خانه و خانوداه است. گرچه نیت ابتدایی این قهرمان در آغاز داستان چندان خیر نیست اما تقدس خانه و خانواده و نیاز به حفظ آن، مشکلات را از پیش پای قهرمان ماجرا بر میدارد و باعث میشود او تصمیم نهایی خود را بگیرد. این دقیقا تبیین کننده نگاه فورد و نشان دهندهی اهمیت خانواده در سینمای او است. خانه و خانواده برای او مقدساند و اگر کسی (حال هر نژادی که میخواهد داشته باشد، با توجه به دو رگه بودن مرد جوان همراه ایتن) این روش زندگی را برگزیند، مورد قبول او است. فیلم «جویندگان» هم مانند تمام فیلمهای جان فورد، فیلم جزییات است. اگر مخاطب تمام حواس خود را جمع نکند و به همهی قابهای فیلم توجه نکند از ماجرای عاشقانهی ایتن باخبر نخواهد شد. چرا که جان فورد آن را در یک پلان کوتاه اما هوشربا نشان میدهد یا در صورت عدم توجه کافی برخی از لحظات طنازانهی فیلم مانند سکانس خواندن نامه و عینک زدن پدر دختر از کف خواهد رفت. فارغ از همهی اینها سکانس ابتدایی و انتهایی و قرینه بودن آنها اکنون نه تنها به یکی از نمادهای سینمای وسترن بلکه به نمادی از کلیت دستور زبان سینما تبدیل شده است. فیلم «جویندگان» در سال ۲۰۰۸ توسط بنیاد فیلم آمریکا به عنوان بهترین وسترن تاریخ سینما انتخاب شد و در نظرسنجی ده سالانهی مشهور نشریهی سایت اند ساوند در سال ۲۰۱۲ از دیدگاه منتقدان بزرگ سینمایی در جایگاه هفتم برترین فیلمهای تاریخ سینما قرار گرفت. حال باید ببینیم سرنوشت این فیلم در سال ۲۰۲۲ در همین نظرسنجی چه خواهد شد. «ایتن ادواردز، کهنه سرباز جنگ داخلی، پس از سالها به نزد خانوادهی برادرش بازمیگردد. او تصمیم دارد که بماند اما هجوم سرخ پوستان در شبی تاریک باعث کشته شدن همهی اعضای خانوادهی برادر به جز دختر کوچک خانواده میشود. ایتن به خود قول میدهد این دختر ربوده شده را تحت هر شرایطی پیدا کند اما پیدا کردن گروه مهاجم به این سادگیها نیست …» ۹. قاعده بازی (the rules of the game) کارگردان: ژان رنوار بازیگران: ژان رنوار، نورا گریگور و مارسل داریو محصول: ۱۹۳۹، فرانسه امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۸ از ۱۰ امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۹۶٪ «همه این فیلم را دوست ندارند، اما من دارم. تماشای آن تجربهی تکان دهندهای است.» این را وودی آلن دربارهی یکی از بزرگترین فیلمهای تاریخ سینما میگوید. سالها است که از زمان اکران فیلم «قاعدهی بازی» میگذرد؛ نزدیک به هشتاد سال اما هنوز هم یکی از برترین آثار تاریخ سینما است و تجربهی تماشایش میخکوب کننده. «قاعدهی بازی» هنوز هم پای ثابت لیست منتقدان سینما برای انتخاب یکی از برترین آثار تاریخ سینما است؛ اثری که هنوز هم معیاری برای سنجش آثاری در هجو یک طبقهی اجتماعی سالخورده و واداده در برابر جهانی جدید است؛ طبقهای غرق در فساد و جامانده و بیخبر از جهان دور و برش که در قصری شیشهای زندگی میکند. پر بیراه نیست اگر در فیلم قاعدهی بازی به دنبال دلایل شکلگیری جنگ دوم جهانی و وحشت فراگیر آن بگردیم. اما فارغ از همهی اینها فیلم «قاعدهی بازی» پر است از شخصیتهای ریز و درشت که هر کدام با بحرانی سر و کله میزنند. زنها و مردهای فیلم ژان رنوار از کمبود چیزی در زندگی مشترک خود رنج میبرند و آن را در جایی غیر از محیط شخصی یا درون خود میجویند. آن چیز گمشده برای هر کس ممکن است معنایی متفاوت داشته باشد اما در نهایت کمبودش سبب پیدایش یک تراژدی تلخ در زندگی خود شخص و اطرافیانش میشود. چنین کمبودی باعث میشود تا آدمها دست به کارهایی بزنند که در ظاهر بیاهمیت است اما روح خودشان را هم آزرده میکند. این کمدی تلخ ژان رنوار پر از اتفاقاتی که در تاریخ سینما بارها دیدهایم: عشقهای پرشور و سپس از بین رفتن تب و تاب آن، خیانت، قلبهای شکسته و تراژدیهای پر سوز و گداز و البته همهی اینها در میان جمعی اتفاق میافتد که خود را طبقهی ممتاز جامعه میداند و به روشنفکری خود میبالد؛ اما چرا «قاعده بازی» در چنین جایگاهی قرار میگیرد؟ چرایی این امر به تبحر ژان رنوار در تعریف داستانی بازمیگردد که هم تراژدی و هم کمدی انسانی را یک جا در خود دارد. این مردمان سرگردانند؛ مانند افرادی که تازه از بهشت رانده شدهاند و فرق این جهان پر از تلخی را با آن دوران خوشی نمیدانند. رنوار در کنار نمایش تیرهروزیهای آنها برای کشوری دل میسوزاند که به دست این مردمان اداره میشود. نکتهی درخشان دیگر این که رنوار این داستان را دقت فراوان بر جزییات خلق میکند. اتفاقا درون پوسیدهی این طبقه با تمرکز بر همین از بین رفتن چیزهای به ظاهر جزئی است که نمایان میشود و عجیب اینکه ژان رنوار همه را در قالب یک کمدی جذاب و البته از نوع سیاهش به تصویر میکشد. شیوهی تو در تویی که رنوار برای روایت داستانش انتخاب کرده شاید در نگاه اول گیج کننده باشد اما این خوبی و امتیاز را دارد که حرف فیلم را صریح و بیپرده بیان میکند و اجازه نمیدهد که «قاعدهی بازی» به دام محافظهکاری و بیانگری دو پهلو بغلتد. حضور خود ژان رنوار در قالب شخصیت اصلی داستان درخشان است، چرا که او در نقش شخصی ظاهر شده که مانند صحنهگردانی سعی میکند همه چیز را کنترل کند و داستان را تا به انتها هدایت کند؛ درست مانند کاری که در مقام کارگردان و در پشت دوربین انجام میدهد و به راستی که از پس هر دوی این نقشها به شکلی چشمگیر و باشکوه برآمده است. فیلم در نمایش فساد درونی و استهزا طبقهی ممتاز اروپای قبل از جنگ دوم جهانی چنان بیپروا بود که مورد خشم مردمان همان طبقه قرار گرفت و بعد از سه سال نمایش از پرده پایین کشیده شد و سالها در بایگانی ماند. هر بلایی که تصور کنید بر سر این فیلم آمد؛ از بمباران شدن ساختمانی که نسخهی اصلی فیلم در آنجا قرار داشت تا ممنوعیت پخش آن در زمان حکومت ویشی در فرانسه. اما در نهایت مانند هر فیلم درخشان دیگری در تاریخ سینما به همت عدهای عشق سینما نجات یافت و این گونه این گنجینهی گرانقدر در اختیار ما قرار گرفت. اگر برای تماشای فیلم مردد هستید فقط همین یک نکته را در نظر بگیرید که «قاعدهی بازی» از یک جهنم حقیقی گذر کرده تا به دست ما برسد؛ پس علاقهمندان سینما کمترین کاری که در حق این جواهر میتوانند انجام دهند، تماشا کردن آن است. شاید بتوان «قاعدهی بازی» را بزگترین فیلم فرانسوی تمام دوران لقب داد. بعد از تماشای آن چندان از آغاز جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۳۹ و شکست فاجعهبار فرانسه به دست آلمان نازی متعجب نخواهید شد؛ چرا که پوسیدگی باطن آن را با وجود یک ظاهر خوش رنگ و لعاب درک میکنید. «داستان فیلم در سال ۱۹۳۸ میگذرد. درست پیش از آغاز جنگ جهانی دوم. عدهای از افراد طبقهی مرفه در ویلایی در نزدیکی آل سایس گرد هم جمع شدهاند تا به رسم همیشه آخر هفته را به شکار بپردازند اما…»