کتاب درباره مردی خوش تیپ و سروان تحصیلکرده ی انگلیسی است. ادوارد اشبرنهام که در هند خدمت کرده جزو طبقه ثروتمند به شمار می رود. داستان به فریب کاری ها و خباثت این طبقه می پردازد. که متعقد است هسته اصلی تباهی و فساد در جامعه را این افراد بوجود آورده اند. افرادی که به واسطه ثروت و ظاهری متمدن خوی وحشی گری دارند. که در ظاهر به اصول اخلاقی پایبند اما زمانی که پره کنار برود فقط به خود می اندیشند. در قسمت هایی از کتاب رابطه ادوارد با همسر دوست قدیمی خود را بازگو می کند. که حتی همسر ادوارد نیز از این رابطه خبر دارد. و این امر را برای طبقه خود می داند. که همه باید مطیع آن ها باشند. انتشار نسخه این کتاب باعث اعتراضات گسترده شد. با همدیگری قسمتی از این رمان جذاب را می خوانیم : ((از رفتار این مردک این طور دریافتم که چیزی که فلورانس بیشتر به آن نیاز دارد خواب و خلوت است. من، هیچ وقت نباید در نزده و بی اجازه به اتاقش وارد می شدم، چون ممکن بود ناراحتی قلبی به او دست دهد، واز بین برود... در نظرم وارد شدن بی اجازه به اتاقش به منزله ی دستبرد زدن به کلیسا بود. من حاضر بودم چنین جنایتی بکنم و سرزده به اتاقش نروم.))