چرا بابا دانشگاه ، یهو استاد نگات میکرد و میگفت خانوم فلانی این چی میشه ؟ کلا چهره ای و کسی راست دیدش بود ، صداش میزد ... اینقدر تباه
یاد روزایی میفتم که این همه من درس میخوندم این همه حرص نمره میخوردم چه دانشگاه چه مدرسه ،ولی بخاطر بچه ام فعلا بی خیال شدم از کارو درس کنار گرفتم هر چند هراز گاهی بچه ام خواب باشه چند برگه کتاب میخونم بعدشم بزرگ میشه انگار نه انگار من زحمتی براش کشیدم
بنظرم تو موقعیت های مختلف زندگی ، اولویت های آدم عوض میشه. چه خوبه که بهترین اولویت رو انتخاب میکنیم. اولویتی که بهمون حس و حال خوبی میده و ازش لذت میبریم ♡
اره من الان حالم با بچه ام خوبه این تاپیک منو یاد اول ابتدایی انداخت تا الان تراشمو میشکستم تیغشو وصل میکردم به یه خودکار پاکنایی که یه سمتش خودکار پاکن بود هیچ وقتم خودکار پاک نمیکردن آب انار روی مقنعه سفید و ...
یه معلم هندسه داشتیم.خدا رحمتش کنه دو تا تکه کلام داشت که همش تکرارش میکرد من حیث المجموع ......از دوباره منم هیچ وقت از این غلطا نمیکردم ولی از طرفی هم ناراحت بودم که چرا همه معلما مورد عنایت قرار میگرفتن جز این. خلاصه.یه روز ما با خطی درشت این دو کلمه را روی تابلو سیاه نوشتیم.از طرفی هم بچه ها حواسشون نبود و توی سر و کله هم میزدن. آقای هندسه اومد .نگاهش به تخته سیاه افتاد.چند لحظه بچه ها رو نگاه کرد.بچه ها متعجب از نگاه معلم. یهو دوزاری بچه ها افتاد.کلاس از خنده ی بچه ها رفت رو هوا.شاید ده دقیقه میخندیدن. چی کار دارین.دو جلسه معلم یک کلام هم حرف نزد.فقط گفت هر کی بوده بره بیرون و تابستون بیاد واسه تک ماده کردن درس. منم دیدم داره ظلم بزرگی به بچه ها میشه و گردن گرفتم. وقتی داشتم میرفتم بیرون دنبالم اومد بیرون و بهم گفت تا حالا کسی این طوری تحقیرم نکرده بود و خیلی عوضی هسی. منم با یه لبخند ملیحی اقای هندسه رو ترک کردم. این بود انشای من