یک روز شاه عباس در گوشه تالار علی قاپو نشسته بود . گفت یکی را خواهم که بره و باج و خراج هفده سال گذشته را از پادشاه هند بگیره و بیاد حسین کرد نامدار شبستری افتاد به خاک گفت یکی را خواهم که بعد از حسین کرد نامدار شبستری بیفتد به خاک میرزا باقر آجر پز افتاد به خاک گفت یکی را خواهم که بعد از میرزا باقر آجر پز بیفتد به خاک حسین دوگمن تبریز افتاد به خاک گفت یک را خواهم که بعد از حسین دوگمن تبریز بیفتد به خاک هالو وردی لر افتاد به خاک خلاصه چیکار داری هفده پهلوان یکی بعد از دیگری افتادند به خاک زنگ رفتنو زدند ، بنا کرد به رفتن ، چه با رنگ و چه پر رنگ رفتند و رفتند و رفتند تا رسیدند به سر کوه سرخاب سفیداب ادامه دارد