من را به تقصیر نداشته اشک چرا؟ من را به اجبار نداشته فریاد چرا؟ من را با این همه کار نکرده، تاوان چرا؟ من را با یادگاری های نداشته، دلتنگی چرا؟ من را به گناه نکرده، سرزنش چرا؟ من را آخر به اسارت چی! و چرا؟
کاش... کاش می شد میان ابر ها بچگی کرد نه در میان رعد و برق کاش می شد با باران خیس شد نه با سیل بی رحم کاش می شد آزاد بود نه در اسارت جهل کاش می شد خندید نه گریه های با درد کاش می شد دنبال رهایی بود نه در انتظار راه حل و کاش حقیقت می شد آزادی یه اسارت