عادت کرده ام تنها توی کافه ای بنشینم از پشت پنجره. آدمها را ببینم قهوه ای تلخ بنوشم و تا خانه با نبودنت پیاده راه بروم اينترنت تمام آنچه که از زندگی می خواهم : یک غروب پنجشنبه پاییزی ست با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و هوای ملس و مرموز مهر با یک فنجان چای تازه دم و یک برش بزرگ از کیک خانگی مادرم با موسیقی دلبخواهی و خیالی که از بابت تو سخت سخت آسوده است
مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات روی میزت راه میدهی؟ میشود وقتی مینویسی دست چپت توی دست من باشد؟ اگر خوابم برد موقع رفتن جا نگذاری مرا روی میز كافه ... ! از دلتنگیت میمیرم
پشت میز همیشگی، رو به صاحب کافه : روز برفی قشنگیست فقط آمده ام یک ساعت سکوت کنم و کمی هم آرامش لبخند میزند. روز برفی قشنگیست .
حکایت رفاقت من با تو، حکایت "قهوه" ایست، که امروز به یاد تو، پشت میز کافه ای... تلخِ تلخ نوشیدم! که با هر جرعه، بسیار اندیشیدم،که این طعم را دوست دارم یا نه؟! و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن، که انتظار تمام شدنش را نداشتم! و تمام که شد... فهمیدم، باز هم قهوه می خواهم! حتی، تلخِ تلخ!
در کافه... کنج دیوار... روبروی هم!! و چه خوب... قهوه را نخوردیم!! حرفهایت... به اندازه ی کافی تلخ بود...
بوی تو که در مشام قهوه خانه می پیچد بهار با هر چه گل و پرنده از پوست ما می گذرد تو اگر نبودی آسمان ما ستاره نداشت
یک حبه قند در فنجان قهوه ی تلخ....شیرین نمی شود... دو حبه قند در فنجان قهوه ی تلخ...شیرین نمی شود... سه حبه قند، در فنجان قهوه ی تلخ... سه حبه، چهار، پنج... اصلا" تو بگو یک دنیا قند در این دنیای تلخ... ...نه... اگر تو نباشی فال این زندگی شیرین نمی شود... ؟
چند ساعت فنجان نورهایی که روی میز چیده ایم و حرف هایی که در آن سوی شیشه ها تا غروب قد می کشند مثل زخمی سر خورده از گلوی فنجان های شکسته سر ریز می شویم با همین چند فال قهوه ای که از سایه روشن دست هایمان دست بر نمی دارند
زندگی جیره مختصریست...مقل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند...زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.