1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

·٠•●♥کـــافــــه تـــنــهــایـــی♥●•٠·˙

شروع موضوع توسط FariBa ‏3/4/13 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    عادت کرده ام
    تنها توی کافه ای بنشینم
    از پشت پنجره.
    آدمها را ببینم
    قهوه ای تلخ بنوشم
    و تا خانه
    با نبودنت
    پیاده راه بروم

    اينترنت


    تمام آنچه که

    از زندگی می خواهم :

    یک غروب پنجشنبه پاییزی ست

    با پنجره ای رو به درختها و کلاغها و

    هوای ملس و مرموز مهر

    با یک فنجان چای تازه دم و

    یک برش بزرگ از کیک خانگی مادرم

    با موسیقی دلبخواهی و

    خیالی که از بابت تو

    سخت

    سخت آسوده است
     
    سایه، jila_s و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات
    روی میزت راه میدهی؟
    میشود وقتی مینویسی
    دست چپت توی دست من باشد؟
    اگر خوابم برد
    موقع رفتن
    جا نگذاری مرا روی میز كافه ... !
    از دلتنگیت میمیرم
     
    سایه، jila_s و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    پشت میز همیشگی، رو به صاحب کافه
    :
    روز برفی قشنگیست
    فقط آمده ام یک ساعت سکوت کنم
    و کمی هم آرامش
    لبخند میزند.
    روز برفی قشنگیست .
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    هی کافه چی !میزهایت را تک نفره کن ....نمیبینی ؟!همــــــهتنهاییـــــــــــــــم
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    حکایت رفاقت من با تو،
    حکایت "قهوه" ایست،
    که امروز به یاد تو، پشت میز کافه ای...
    تلخِ تلخ نوشیدم!
    که با هر جرعه،
    بسیار اندیشیدم،که این طعم را دوست دارم یا نه؟!
    و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن،
    که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
    و تمام که شد...
    فهمیدم،
    باز هم قهوه می خواهم!
    حتی،
    تلخِ تلخ!
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    در کافه...
    کنج دیوار...
    روبروی هم!!
    و چه خوب...
    قهوه را نخوردیم!!
    حرفهایت...
    به اندازه ی کافی تلخ بود...
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    بوی تو که در مشام قهوه خانه می پیچد
    بهار با هر چه گل و پرنده
    از پوست ما می گذرد
    تو اگر نبودی
    آسمان ما ستاره نداشت
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    یک حبه قند در فنجان قهوه ی تلخ....شیرین نمی شود...
    دو حبه قند در فنجان قهوه ی تلخ...شیرین نمی شود...
    سه حبه قند، در فنجان قهوه ی تلخ...
    سه حبه، چهار، پنج...
    اصلا" تو بگو یک دنیا قند
    در این دنیای تلخ...
    ...نه...
    اگر تو نباشی
    فال این زندگی شیرین نمی شود...
    ؟
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    چند ساعت
    فنجان
    نورهایی که روی میز چیده ایم
    و حرف هایی که در آن سوی شیشه ها
    تا غروب قد می کشند
    مثل زخمی سر خورده
    از گلوی فنجان های شکسته
    سر ریز می شویم
    با همین چند فال قهوه ای که
    از سایه روشن دست هایمان
    دست بر نمی دارند
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏15/5/15
    ارسال ها:
    3,406
    تشکر شده:
    14,270
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    juristic
    زندگی جیره مختصریست...مقل یک فنجان چای و کنارش عشق است مثل یک حبه قند...زندگی را با عشق نوش جان باید کرد.
     
    سایه و وضعیت سفید از این پست تشکر کرده اند.