قدم زدم با تو ، وقتی باران می آمد دلتنگ شدم از گذشته ی بد خاطره خاطراتی که مرا می برد همیشه ، من برگ او باد تو خندیدی به دنیا به افکارم در باره ی زندگی زندگی ، سادگی ، بی تو بودن معنا دارد؟ همیشه می خندی ! چشمهایت پر از غم ...
به وقت باران نقره فا م زمین دگر باره حیاتی تازه می یابد علفهای سبز می رویند وگلها سربرمی آورند ودرسرتاسر دشت شگفتی گسترده میشود ازحیات حیات حیات .....
باز زنده شدم از بوی خوش باران از بوی نیزار های کنار برکه ی تنهایی که به دوستت دارم ختم می شود از نوشته های که خیس از باران عشق می شوند و باز خواهان باران هستم تمام نداشته هاییم با بوی خوش تو زنده می شوند و خط عبور به سوی تو را برایم نقاشی میکند
درون بسترم،آرام غلتیدم نرم،نرمک چشم بگشودم نگاهم خیره شد برسقف تاری رنگ صدایِ چک چک باران نم،نمک آمد به گوش چه آهنگی ! چه زیبا ! دلنشین و خوب به ناگه تٌندری غرید تنم لرزید و باران تند می بارید