بیانیه هشت مادهای امام احیا شود مسعود پزشکیان انقلاب اسلامی با اتکا به مردم پیروز شد و با اتکا به همین مردم توانست بحران های متعدد را پشت سر بگذارد امام همواره بر نقش بی بدیل مردم تاکید داشتند و بارها تصریح کردند که این انقلاب با مدد مردم به پیروزی رسید در حقیقت امام مردم را شالوده اصلی انقلاب می دانست. حضور یک جامعه و ملت که به باورهای دینی اعتقاد راسخ داشت توانست انقلاب را به ثمر برساند و همین حضور گسترده توطئه های دشمنان را ناکام گذاشت و استقلال را برای کشور به ارمغان آورد البته در کنار استقلال ،آزادی به عنوان مهمترین موهبت به ملت اعطا شد. امام بر آزادی بیان وآزادی فعالیت سیاسی برای مردم تاکید داشتند و آن را وجه تمایز این انقلاب با سایر انقلاب ها برمی شمردند و معتقد بودند که به هیچ وجه نباید این آزادی مخدوش شود و تمام نهادهای کشوری و مسئولان باید به گونه ای رفتار کنند تا مبادا آزادی ملت ایران به عنوان یکی از مهترین دستاوردها به فراموشی سپرده شود. امام به منظور اجرایی کردن این مهم، بیانیه هشت ماده ای را صادر کردند که این بیانیه می تواند به راحتی زمینه ای را فراهم کند تا تمام جوانان و نسل جدید با اندیشه ها و آرمان های رهبر کبیر انقلاب آشنا شوند زیرا در این بیانیه به خوبی بر حقوق ملت و حدود آزادی آنها اشاره شده است . اگر این بیانیه تاریخی محور قرار گیرد برای همه مشخص می شود که چگونه باید با مردم تعامل کنند و چگونه رفتار نمایند تا حقوق مردم دچار آسیب نشود زیرا این بیانیه به صورت شفاف و مشخص برای تمام نهادهای حکومتی، تعیین کرده که چگونه با مردم برخورد کنند. امام در جهت اجرایی کردن دغدغه های خود همواره به قوه قضائیه و قوه مجریه و مقننه دستوراتی را صادر می کردند زیرا می خواستند تا ارتباط مردم با حاکمیت همچنان محفوظ باشد همچنانکه ارتباط محکم امام با مردم توانست دشمن تا دندان مسلح را شکست دهد بنابراین حفظ این ارتباط،باید مهمترین رویکرد باشد زیرا اگر این ارتباط قطع شود حکومت نمی تواند ماندگار باشد.
پایبندی امام به قانون امام خمینی در طول زندگی خود از 15 خرداد 42 تا پایان زندگی پر برکت خویش که برجستگی های زیادی دارد بارها بر کلمه اسلام تاکید کردند و معتقد بودند که اسلام می تواند زندگی خوبی را برای به مردم به ارمغان بیاورد بنابراین بر تحقق اسلام در تمام ابعاد جامعه پافشاری می کردند. تاکید امام بر کلمه مردم بسیار مشهود بود زیرا این کلمه، همواره توسط امام بیان می شد و مسئولان کشور را توصیه می کردند که مراقب رفتار و رویکرد خود با مردم باشند زیرا مردم را صاحب اصلی انقلاب می دانست معتقد بودند که نباید بین مردم و انقلاب فاصله ای بوجود بیاید بنابراین حفظ جایگاه مردم برای ایشان بسیار مهم بود. البته امام به موزات این تاکیدات اصرار داشتند که قوانین اسلامی در جامعه اجرایی شود بنابراین در اجرای این قانون حاضر نبودند اندکی کوتاهی صورت بگیرد و اگر مسئولی در جهت مخالف قوانین اسلامی حرکت می کرد از سوی امام مورد توبیخ قرار می گرفت. امام در اجرای قانون نیز بسیار سختگیر بودند و معتقد بودند که باید قانون بی کم و کاست اجرایی شود به گونه ای که زمان جنگ نیز حاضر نبودند که نهادهای قانونی فعالیت خود را به حالت تعلیق در آورند یا اینکه بخواهند از کنار اجرای قانون گذر کنند و آن را نادیده بگیرند. امام معتقد بودند که باید قانون اساسی به صورت کامل و همه جانبه اجرائی شود و در این مورد از افراد هیچ گونه کوتاهی رانمی پذیرفتند چون معتقد بودند که نباید قانون گریزی ونادیده گرفتن نهادهای قانونی مانند مجلس و. . . در کشور نهادینه شود زیرا در آن صورت کشور به پیشرفت نایل نمی شود. با وجود تمام ویژگی های که در مورد امام بیان شد ضروری است تا افکار و اندیشه های امام محور قرار گیرد و تمام مسئولان نسبت به اجرای آن اهتمام داشته باشند زیرا در فردای قیامت از تک تک ما سوال می شود که در برابر نعمت وجود امام و اندیشه های وی چگونه رفتار کردید و اگر نسبت به آن بی توجهی کرده باشیم مورد بازخواست قرار می گیریم.
هیچکس مالک انقلاب نیست تاکید حضرت امام خمینی بر اینکه نظام با کسی عهد اخوت نبسته است به این نگرش معطوف می شود که این نظام و انقلاب بر اساس یک فرهنگ و فلسفه ثابت بنا شده است که همواره پایدار بوده و هرگز نباید این اصول محکم و استوار، به فراموشی سپرده شود. افرادی که در تحقق انقلاب اسلامی نقش ایفا کردند نباید این تلقی برای آنان بوجود بیاید که مالک این انقلاب هستند و نباید سرنوشت خود را به انقلاب گره بزنند بنابراین ضروری است که اصول انقلاب را رعایت کنند تا مبادا از سوی اکثریت جامعه به کنار گذاشته شوند. برخی از جریان های سیاسی از این سخن به نفع خود بهره می گیرند و سعی می کنند با مصداق یابی رقبای خود را از عرصه سیاست حذف نمایند در حالیکه اطلاق این موضوع و تعمیم آن به وضعیت دو کاندیدای ریاست جمهوری دهم اشتباه است زیرا این مساله بحث جداگانه ای می باشد که در این دایره قرار نمی گیرد بنابراین باید این موضاعات را تفکیک کرد. سخنان امام خمینی در مورد این مساله یک بحث کلی است و نباید آن را به صورت جزئی مورد بررسی قرار دهد و این موضوع منحصر به شخص خاصی نیست البته جریان های سیاسی باید توجه نمایند که خود را با آرمان های امام خمینی هماهنگ کنند. اگر گروه های سیاسی خود را اصول انقلاب هماهنگ کنند می توانند همچنان در صحنه باقی بمانند هرچند ضروری است تا در آستانه پیروزی انقلاب همه گروه های سیاسی، همدلی لازم را داشته باشند تا وحدت بین همه گروه ها ایجاد شود . هماهنگی این تشکل ها با اصول ثابت و محکم انقلاب باعث می شود که همه در کنار هم قرار بگیرند و در این میان باید همه بکوشند که چهره رحمانی از اسلام را به نمایش بگذارند و از ارائه تصویر خشن از دین اسلام پرهیز کنند
چرا بعد از هزار سال این اتفاق تاریخی افتاد تا یک حکومت دینی حاکم شود؟ نشست میراث داران انقلاب با سخنرانی حجتالاسلام و المسلمین حمیدرضا پارسانیا استاد حوزه و دانشگاه در مسجد امام صادق(ع) برگزار شد. به گزارش خبرآنلاین استاد حوزه و دانشگاه گفت: مستندات فقهی ولایت 1400 سال وجود داشت ولی چه شد که انقلاب ابران متمایز شد؟ تمایز حرکت امامخمینی (ره) با دیگر جریانهای شیعی ولایت فقیه بود. پارسانیا در این نشست طی سخنانی گفت: بحث سر مرجعیت و رهبری از دو زاویه قابل طرح است، یک زاویه آن زوایه فقهی و احیاناً کلامی است. نقشی که حضور مرجعیت رهبری دینی برای حفظ هویت اسلامی انقلاب ایران داشت، یک بحث فقهی است. وی افزود: باید دانست انقلاب اسلامی از لحاظ شرعی چه جایگاهی داشت و کسانی که در این راه تلاش و مجاهدت کردند چه هدفی داشند، آیا کار این عزیزان واجب شرعی بود و یا نبود، همه جای بحث دارد. همچنین وظایف مردم بعد از انقلاب چیست نیز از همین منظر قابل بحث است. پارسانیا خاطرنشان کرد: بعد دوم بررسی انقلاب اسلامی، بعد تاریخی است و این که چه شد که در ایران انقلاب شد؟ چگونه این انقلاب به ثمر رسید و چرا پیش تر این اتفاق نیافتاد؟ چرا بعد از هزار سال این اتفاق تاریخی افتاد تا یک حکومت شرعی و دینی حاکم شود؟ این استاد حوزه و دانشگاه ادامه داد: بررسی این موارد به نوعی نگاه به امامت و مسأله حاکمیت اجتماعی و ولی جامعه بعد از پیامبر نیز است. این که خلیفه پس از پیامبر را چه کسی تعیین میکند؟ و مردم از چه کسی باید اطاعت کنند؟ پارسانیا در بخش دیگری از صحبتهای خود گفت: دلایل فقهی فراوانی در تاریخ اسلام وجود دارد که اثبات میکند که ولی مردم بعد از پیامبر امام علی (ع) است و در فقه و کلام اسلامی به وضوح قابل رویت است، همین طور بعد از امام علی(ع) تا امام زمان(عج) همه جانشینان پیامبر مشخص هستند، حالا به این میرسیم که در زمان غیبت امام تکلیف مردم چیست. وی افزود: ائمه تکلیف مردم را در زمان غیبت مشخص کردهاند و روایات متعددی وجود دارد که اجتهاد را راهگشای زندگی مردم کردهاند. یعنی مردم چون قدرت واکاوی فقه و اصول آن را ندارند باید به سراغ متخصص فقه بروند، همین طور که در تمام شئون زندگی این کار را میکنند. پارسانیا در بخش دیگری از صحبت های خود درباره وظیفه فقیه گفت: علاوه بر مشخص کردن ابهامات فقهی و شرعی، قضاوت و رهبری نیز از وظایف فقیه است. مسلمان برای قضاوت سراغ یک قاضی مسلمان فقیه باید برود نه ناآگاه. در موضوع رهبری نیز همین گونه است. عضو پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی ادامه داد: تصمیمات اجتماعی، نظامی ، فرهنگی، سیاسی و ... یک کشور مسلمان را چه کسی جز فقیه میتواند بگیرد؟ تنها فقیه جامع الشرایط است که میتواند این کار را انجام دهد و مردم نیز باید از او تابعیت کنند نه کس دیگری. توجه دقیق به ایه "اطیعو ا... و اطیعو الرسول اولی الامر منکم" و واژه "اولی الامر" بسیار مهم است.باید توجه داشت که "اولی الامر" فقیهان نیستند و بلکه ائمه هستند و ائمه نیز تکلیف اطاعت را در زمان غیبت مشخص کردهاند و از این جهت ولایت فقیه ثابت میشود. حجت الاسلام پارسانیا در بخش دوم صحبتهای خود گفت: این حکم و مستندات فقهی آن 1400 سال وجود داشت ولی چه شد که در انقلاب اسلامی ایران به وقوع پیوست؟ خوب مشخص است که بحث ولایت فقیه امام خمینی(ره) عنصر متمایز این تاریخ اسلام است. وی افزود: فقط بحث فقهی و کلامی در این میان مطرح نیست بلکه تاریخ بسیار مهم است، مقطعی که انقلاب اسلامی به وقوع پیوست شرایطی بود که فقیهان منزوی بودند ولی امام این شرایط را تغییر داد و یک اتفاق بزرگ را شکل داد. پارسانیا در پایان گفت: وظیفه مردمان پس از انقلاب نیز ادامه همین مسیر تاریخی و تبعیت از ولی فقیه زمان است. تنها با حفظ این عنصر علم است که جامعه اسلامی و حکومت اسلامی به حیات خود ادامه میدهد
اعتراض های طالقانی به مصدق / خاطرات دوران مبارزه در گفت وگو با فرزند مرحوم طالقانی "پدر طالقانی" و فرزندانش را همواره از پیشتازان زندان و مبارزه علیه رژیم پهلوی می نامند. هنوز هرگاه حافظه تاریخی مردم را می کاوی، احترام به اینها را خواهی یافت. برای مردم فرقی هم نمی کند که فرزندان طالقانی بزرگ، کدام خطی هستند. اصلاح طلب اند یا اصول گرا. نام طالقانی ها همچنان یادآور خاطرات گفته و ناگفته از انقلاب است. سید مهدی طالقانی یکی از پسران آیت الله طالقانی است که اگرچه در عرصه سیاست حضوری پر رنگ نداشته اما هر از چندی با موضع گیری هایش، توجهها را به خود جلب میکند. در فرصت اندکی که در کنار او بودیم، موجز و گذرا به چند موضوع پر حاشیه در تاریخ معاصر ایران پرداختیم. رابطه نواب و مرحوم طالقانی، اعتراض ایشان به مصدق و فاطمی و اندکی هم از خاطرات زندان ، موضوعاتی بود که در این گفت وگو با "سید مهدی" در میان گذاشتیم. گفت وگوی گروه تاریخ خبرانلاین را با فرزند آیت الله طالقانی می خوانید: ارتباط نواب و آقای طالقانی از چه زمانی آغاز شد؟ ازهمان زمان که مرحوم نواب از نجف به ایران آمد تا با کسروی مبارزه کند، ارتباط آقا با نواب شکل گرفت. چرا مرحوم پدرتان با ماندن نواب در ده اطراف طالقان مخالفت کرد؟ مخالفت نکرد. می خواست لو نروند . حدود سال های 1328 بود که مرحوم پدر نواب و دوستانش را در زادگاه خودش نگه نداشت تا مبادا حساس شود. به همین دلیل پدرم آنها را به دهات مجاور برد. فدائیان اسلام در ده شروع به کارهای عمرانی و آبادانی کردند. دستشوییها و حمام را درست کردند. یک رودخانه ای در آنجا بسیار کثیف بوده آن را لایروبی کردند. نماز جماعت و سخنرانی برای این دهات ترتیب دادند و خلاصه شور و شوقی در ده ایجاد کرده بودند. نزدیک ده یک جایی به نام بادامستان بود که امامزادهای داشت، از اطراف روزهای جمعه در آن جمع میشدند. پدرم و مردم اطراف از دهات اطراف حرکت میکردند و به هر حال جمعیت زیادی در آنجا جمع میشدند. اولین خاطره ای که از مبارزات پدرتان به یادتان مانده، چیست؟ دیدار نواب در خانه ما. خانه تان کجا بود؟ در یکی از محله های قدیمی تهران به نام امیریه، قلعه وزیر. شما نواب را دیدید؟ بله . پاییز سال 1334 آقای عبد خدایی از دوستان نزدیک نواب به منزل ما آمد. آن زمان بود که فدائیان اسلام حسین علا را زده بودند ولی علا جان به در برده بود. مرحوم پدرم از عبدخدایی پرسید: چه شد؟ عبد خدایی گفت نشد که کار تمام شود. در آنجا عبد خدایی به مرحوم پدرم گفت: آقای نواب پیغام داده که ما میخواهیم به منزل شما بیاییم. در آن زمان هم پدرم، به شدت در مظان اتهام همکاری به فدائیان اسلام بود. چرا که با مرحوم نواب ارتباط بسیار خوبی داشت. مرحوم پدرم گفت که شما می دانید که من در مظان اتهام هستم. عبد خدایی گفت: آقا گفتند که آسید محمود مرد است. برو بگو ما داریم میآییم به خانهاش. پدر هم گفت که بسم الله بفرمایید و ظاهر به استقبالشان هم میرود. من دیدم که 5-4 نفر آمدند منزل ما که من قبلا آنها را جزو میهمانان پدر ندیده بودم. آنجا بود که پدرم به من و بچههای دیگر و اهل خانه توصیه کردند که زیاد با همسایهها رفت و آمد نکنید و فعلا بازی را کنار بگذارید. احساس کردیم که اینها میهمان خاصی هستند و ما باید حواسمان جمع باشد. در چند روزی که مرحوم نواب در منزل ما بود با ما صحبت میکرد و بازی میکرد. چون به هر حال ما مجبور بودیم در خانه بمانیم و همبازی هم نداشتیم و مرحوم نواب هم نمیتوانست بیرون برود. این خاطره جزو خاطرات بسیار خوب من بود و این عطوفت و مهربانی نواب بود. یعنی زمانی که نواب منزل ما بود خیلی به ما خوش گذشت. به هر حال نواب آنجا خیلی با من شوخی و بازی میکرد. به من نماز خواندن را یاد داد و این به خاطر عطوفت و مهربانی نواب بود. حکومت نفهمید نواب منزل شماست؟ تا فهمیدند آنها رفتند . پدرم پیشنهاد داد که تغییر شکل بدهند. مثلا گفتند که عمامه سفید بگذار و عینک بزن. مرحوم نواب عینک پدر را گرفت و به جای عمامه هم یک شال سبز بر دور سرش بست و همراه محمد واحدی و ذوالقدر به منزل حمید ذوالقدر رفتند. همان شبی که اینها از منزل ما رفتند حدود نیمههای شب حکومت نظامی بود و نظامیها ریختند به خانه ما. ما بارها شاهد بودیم که پدر را دستگیر کردند و بردند و بار اول نبود ولی هیچ وقت اینطور نبود که این تعداد سرباز به خانه ما بریزند. آنها در خانه ما را شکستند و نیمه شب وارد خانه شدند و در حیاط و پشتم بام مستقر شدند و همه خانه را محاصره کردند. به هر حال مکانهای که میتواند محل اختفاء یک نفر باشد مشخص بود . ولی اینها از بغضی که داشتند حتی تا کشوهای کمد را باز کردند و لباس ها را به هم ریختند. یک سرهنگی که سر دسته اینها بود وسط حیاط ایستاده بود و داد و فریاد میکرد وقتی پدرم آمد داخل حیاط، به آن سرهنگ گفت چرا نصف شب داد و فریاد میکنی و این سرهنگ به عقب هل داد و با هم درگیر میشوند و همان شب هم ایشان را گرفتند و بردند ظاهرا در آنجا یک گزارشی هم از وقایع مینویسند و به پدرم می دهند تا امضا کند ولی ایشان امتناع میکند و میگوید که اینها را همه خودتان نوشتید خودتان هم امضا کنید. به هر حال مرحوم نواب چند روز بعد دستگیر شد و در زندان،عینک مرحوم آیت الله طالقانی را پس فرستاد ولی همانطوری که عرض کردم لباده مانده که با همان لباده هم اعدام شد و به شهادت رسید. بعد از شهادت ایشان، مادر شهید نواب آمدند منزل ما و به والده گفتند که شهید نواب به دلیل غصبی بودن مسگر آباد راضی نبودند که آنجا دفن باشند تا اینکه سال 1348 تصمیم میگیرند که مسگر آباد، به پارک تبدیل شود. قبل از تخریب مسگر آباد مرحوم ناصر زرباف و شیخ جعفر شجونی، و یک نفر دیگر موفق میشوند 3 تا از جنازهها را خارج کنند. یعنی جنازه شهید نواب، شهید سید محمد واحدی، و شهید ذوالقدر را و با اجازه آیت الله نجفی مرعشی به وادی السلام قم منتقل کردند و در آنجا شهید نواب را به نام سید حسینی دفن کردند. البته برخی از دوستداران نواب که قضیه را میدانستند مرتب رفت و آمد داشتند و به آنجا سر میزدند. متاسفانه آرامگاه شهید خلیل طهماسبی و عبدالحسین واحدی که نزدیک اینها بوده آنجا ماند و کسی سراغ آنها نرفت و انتقال آن گویا آن موقع امکان پذیر نبود. البته اینها روی این قبرها علاماتی گذاشته بودند ولی بعدها که این افراد از دنیا رفتند دیگر همه فراموش کردند. بعد از انقلاب هم علاقه مندان نواب این کار را نکردند. بعد از زندانی شدن نواب، آقای طالقانی شدیدا به مصدق اعتراض کرد. این درست است؟ برخی بعد از انقلاب منکر اعتراضات آیت الله طالقانی شده اند؟ بله . دقیقا . مرحوم طالقانی به زندانی کردن مرحوم نواب توسط مصدق بارها اعتراض کرد. حتی عزت الله سحابی در خاطرات خود نقل کرده که برخی از صبح های جمعه به منزل می آمدند مرحوم طالقانی به مهندس حسینی اعتراض کرد که چرا فاطمی دستور میدهد که فدائیان اسلام را در زندان اذیت کنند. علاوه بر این شهید حاج مهدی عراقی در کتاب خود نقل میکند که من در زندان به آقای طالقانی گفتم که زندانی کردن فدائیان اسلام تا حد زیادی به فاطمی مربوط میشود و ایشان تایید کرد. یعنی مویدانی وجود دارد که مرحوم طالقانی به زندانی کردن مرحوم نواب و کتک زدن آنها به شدت اعتراض داشتهاند. به هر حال مشی مرحوم طالقانی این بود که به هیچ وجه ایشان اجازه نمی داد که اختلافات توسعه یابد و همیشه محل قضایا بود و علی رغم اینکه همه مصدقیها روابطشان را با نواب قطع کردند و علی رغم اینکه مرحوم طالقانی به عنوان حامی دولت شناخته میشد ولی هیچ گاه رابطهاش را با نواب قطع نکرد تا جایی که حتی برخی دوستان نواب در آخر به او پناه ندادند ولی آقای طالقانی به نواب در منزل خود پناه داد. خاطرهای از صمیمت مرحوم طالقانی و مرحوم نواب به یادم آمد که بد نیست نقل کنیم. مرحوم نواب وقتی قصد رفتن به مصر برای موتمره اسلامی را داشت به مرحوم طالقانی میگوید که پسر عمو، من عبای خود را به خشکشویی دادم و حاضر نشده است، شما عبایت را به من بده و فردا برو عبای مرا بگیر و بپوش. یعنی رابطه آنها اینقدر نزدیک بود.
آراي سياسي فقهاي صفويه و قاجاريه چكيده: آراي سياسي فقهاي صفويه و قاجاريه، بخشي از فرآيند كلي تحول انديشه سياسي تشيع را ميسازد. اين آرا، برآيند انديشه سياسي گذشته است، اما خود نيز مقدمهاي براي شكلگيري انديشه حكومتي شيعه در دوره پس از قاجاريه گرديد. در واقع، بدون تحقق انديشههاي فقهي و سياسي عالمان گذشته، تصور شكل يافتن انديشه ولايت فقيه از سوي امام خميني رحمهالله غير ممكن بود. گر چه انديشه ولايت فقيه امام خميني رحمهالله با آراي گذشته متفاوت است، ولي از اين جهت كه انديشهاي براي ساختن حكومت اسلامي است، با ديگر انديشههاي سياسي شيعي قرابت دارد. از اين رو، آنچه پيش رو داريد، مروري كوتاه بر تحول و تغيير انديشه سياسي شيعه در برههاي خاص از تاريخ تشيع است. مدخلشيخ ابراهيم قطيفي: ابراهيم بن سلمان9 بحريني، معروف به شيخ ابراهيم قطيفي، در قطيف بحرين زاده شد و در نجف اشرف وفات يافت. وي از علماي بزرگ شيعه در قرن نهم و اوايل قرن دهم شمسي است كه در علم و تقوا و بياعتنايي به مال و مقام دنيا، شهره عام و خاص بود. او در زمان شاه طهماسب ميزيست و از شاگردان محقق كركي بود، اما با آراي استادش در باب وجوب اقامه نماز جمعه و پرداخت خراج به سلطان در عصر غيبت و نيز همكاري با سلاطين صفوي مخالفت داشت.10 قطيفي شرعي بودن پرداخت خراج به پادشاه را در عصر غيبت، رد ميكرد. به عقيده او، دادن خراج به شاه، حتي اگر شاه آن را در خزانه بيت المال جمع آوري كند و در امور مردم صرف نمايد، حرام است. وي همچنين پذيرش هدايا، جوايز و اموالي را كه از قِبَل خراج پرداختي به شاه، از سوي سلطان به مسلمانان داده ميشد، حرام كرد. قطيفي به آنچه در اين زمينه ميگفت، عمل هم ميكرد. به عنوان نمونه، وي هديه11 شاه طهماسب را به استناد آيه «به ستمكاران اعتماد و اتكا نكنيد كه دچار عذاب الهي ميشويد»،12 نپذيرفت.13 نكته ديگر در آراي سياسي قطيفي، مخالفت وي درباره همكاري با سلاطين است. وي همانند مقدس اردبيلي، سلطنت را نامشروع ميدانست و هر گونه همكاري با سلطان - چه عادل و چه ظالم - را به اين دليل كه آنها غاصب حق حكومت فقها هستند، مذمت ميكرد.14 ايشان در توجيه و تبيين مخالفت خويش، به روايات متعددي از جمله اين روايت استناد ميكرد :امام صادق عليهالسلام به علي بن ابي حمزه كه دوست وي در دستگاه بني اميه است، فرمودند: اگر بني اميه افرادي را به عنوان كاتب و جنگجو و جزء آنها نمييافتند، نميتوانستند حق ما را از ما بگيرند.15 آراي قطيفي در مورد نماز جمعه نيز مخالف آراي محقق كركي بود. در واقع، قطيفي جزء آن دسته از علما به شمار ميرفت كه اقامه نماز جمعه را در عصر غيبت حرام ميدانند و «رساله في حرمة صلاة الجمعة في زمن الغيبة مطلق» را در رد نظريه وجوب اقامه نماز جمعه در عصر غيبت و بويژه در رد كتاب «صلاة الجمعة» محقق كركي نوشت. با اين وصف، آراي سياسي قطيفي، به جاي اين كه در مقابل آراي سياسي محقق كركي مقاومت كند، به تثبيت و تحكيم آراي سياسي استادش مدد رساند16؛ به آن دليل كه، جايگاه علمي و اعتبار اجتماعي كركي چنان بالا بود كه آراي سياسي قطيفي، ياراي رقابت با آن را نداشتهاند. شهيد ثاني: زين الدين فرزند علي بن احمد، معروف به شهيد ثاني،17 هيچگاه به ايران نيامد و به حكومت صفويان روي نياورد، ولي نظريات فقهي و سياسي وي به تثبيت حكومت شيعي صفوي انجاميد. او در سال 884 ش./ 911 ق. در جبل عامل لبنان چشم به جهان گشود و در 937 ش./ 966 ق. به حكم سلطان عثماني (سلطان سليمان قانوني) در مكه دستگير و به اتهام بدعت گذاري در دين، به دار آويخته شد. او در فلسفه، شعر و رياضيات، سر آمد روزگار بود و به فقه پنج مذهب جعفري، مالكي، حنبلي، حنفي و شافعي تسلط داشت. به عقيده مرحوم علامه خوانساري، شهيد ثاني «حتي در تخلق به اخلاق الله چيزي نمانده بود كه به پايه معصومان رسد.» با اين وصف، براي امرار معاش، به جمع آوري هيزم بيابان و فروش آن ميپرداخت.18 شهيد ثاني در شرح «اللمعة الدمشقيه» به تشريح مبسوط نظريات فقهي سياسي خويش پرداخته است كه به عنوان نمونه، به دو مورد از آن اشاره ميكنيم : الف) شهيد ثاني همانند شهيد اول19 ، قضاوت در زمان غيبت را از وظايف فقيه جامع الشرايط ميدانست. به عقيده آنها، بر فقها جايز است در عصر غيبت، حدود شرعي را در صورتي كه متضمن ضرري نباشد و به شرط داشتن شرايط افتا؛ يعني ايمان، عدالت و علم به احكام شريعت، به اجرا درآورند. همچنين، به عقيده شهيد ثاني، پذيرش قضاوت و اجراي حدود شرعي از سوي فقيه، مشروط به اين كه او را به انجام كار حرام وادار نكنند و [او نيز] قدرت امر به معروف و نهي از منكر داشته باشد، واجب است. در اين صورت، بر مردم نيز واجب است كه به او رجوع كنند و رأي او را پذيرفته و فتواي او را بر خود لازم و واجب شمرند. اين نظريه، علما را به پذيرش قضاوت از سوي دولت صفوي ترغيب كرد.20 ب) شهيد ثاني اولين فقيهي بود كه اقامه نماز جمعه را در عصر غيبت، نه حرام و نه واجب تخييري، بلكه واجب عيني دانست، اگر چه اين نظريه، به نظريات علماي سني مذهب21 و اخباريون22 شبيه بود، ولي او بر اساس استنباط شخصي از ادله فقهي، به اين برداشت رسيد. اما نميتوان تاسيس حكومت صفوي و مهمتر از آن، اهميت پيدايش يك حكومت شيعي مستقل در ايران را در ارائه چنين نظري از سوي شهيد ثاني ناديده گرفت. اين نظريه فقهي سياسي موجب اقامه گستردهتر نماز جمعه، افزايش بيشتر نفوذ اجتماعي علما، نظارت افزونتر فقها بر مسائل محرومان و ممانعت از تعدي به حقوق آنها گرديد.23 شيخ بهايي: شيخ بهاء الدين محمد عاملي، معروف به شيخ بهايي، در 994 ش./ 1025 ق. در جبل عامل لبنان پا به عرصه هستي گذاشت. در هفت سالگي به همراه پدرش به ايران آمد و سرانجام، پس از هفتاد سال زندگي در ايران، در اصفهان دار فاني را وداع گفت. وي در فقه، سياست،24 رياضيات25، نجوم، معماري و پزشكي، شهره روزگار بود و در اين موضوعات، نزديك به صد كتاب از وي باقي مانده است. او همچنين، شاگردان معروفي همچون ملامحسن فيض كاشاني و ملاصدراي شيرازي تربيت كرد و در زمان شاه عباس كبير، به مقام شيخ الاسلامي كشور دست يافت.26 شيخ بهايي همانند شهيد ثاني، به كمك و همياري نخستين حكومت فراگير شيعه؛ يعني صفويه همت گماشت. هدف شيخ از كمك به دولت صفويه، هدايت و ارشاد آن بود. به عقيده وي، ديانت و شريعت اسلام، دستورالعملي براي اداره حكومت است. بنابراين، دولتها بايد كارگزار دين و متعهد به اجراي قوانين خدا باشند. از اين رو، شيخ، وجود و حيات دولت را تنها در صورتي ميپذيرد كه به اجراي احكام الهي بپردازد.27 شايد از اين زاويه ديد است كه وي همانند محقق كركي و شهيد ثاني، در حمايت از شاهان صفويه، هم در نظر و هم در عمل ميكوشيد.28 تفسيري كه شيخ بهايي از وطن ارائه ميدهد، مشي و منش سياسي او را در عقايد ديني و مذهبي نشان داد. وي كلمه وطن را در حديث «حب الوطن من الايمان» يك وطن جغرافيايي مبتني بر مليت و ناسيوناليسم29 نميدانست؛ بلكه وطن را به جايگاه اخروي روح انسان تعبير ميكرد؛ زيرا عقيده داشت، پيامبري كه محبت و علاقه به دنيا را سرچشمه همه خطاها و گناهان معرفي مينمايد، چگونه دوست داشتن يك چيز مادي همچون وطن را نشانه ايمان ميداند ؟ او در تبيين نظر خويش، اين شعر را سرود: اين وطن شهري است كو را نام نيست.30 اين وطن مصر و عراق و شام نيست محمدباقر مجلسي : علامه مجلسي، صاحب كتاب معروف "بحارالانوار"، از ديگر علماي اسلامي دوره صفويه است كه نظريات و عملكردش در تحكيم و تثبيت دولت شيعي صفوي مؤثر افتاد. او در 1007 ش./ 1038 ق. در اصفهان به دنيا آمد و در سن 77 سالگي در آن شهر وفات يافت و همانجا به خاك سپرده شد. مرحوم مجلسي، در روزگاري ميزيست كه كشور ايران و مذهب شيعه در معرض خطر جدي خارجي مانند خطر عثماني، ازبكها، روسها و انگليسيها و خطر انحراف داخلي مانند خطر مبلغان مسيحي، ظلم و فساد شاه، درباريان، صوفيان و بت پرستان قرار داشت. بنابراين، او مقام شيخ الاسلامي31 و سپس عاليترين مقام دولتي و مذهبي؛ يعني ملاباشي32 را در سن 53 سالگي پذيرفت تا ميهن و مذهبش را از اين خطرها برهاند. از اين رو، در مراسم تاج گذاري سلطان حسين صفوي، به جاي درخواست هديه، از وي تقاضا كرد: «فرماني صادر كند و نوشيدن مسكرات، جنگ ميان فرقهها و... را نهي فرمايد.»33 علما و فقهاي اسلام، سلطنت شاهان صفويه و قاجاريه را بر پايه اين انديشه كليدي شيعه كه هر حكومت غير منصوب از ناحيه ائمه معصومين عليهمالسلام غير شرعي است، نامشروع ميدانستند، اما برخي از آنها ناگزير بودند، بر اساس قاعده ضرورت، مصلحت و تقيه، به همكاري با شاهان صفويه و قاجاريه بپردازند و به اميد روزي بنشينند كه توانايي جايگزين كردن حكومت مبتني بر ولايت فقيه را به جاي سلطنت سلطان عادل يا مشروطه پيدا كنند. براي فهم و درك اين مسأله، مروري بر آراي سياسي برخي از مهمترين فقهاي صفويه و قاجاريه اجتنابناپذير است. محقق كركي: نورالدين علي بن عبدالعالي2 كركي، معروف به محقق كركي، محقق ثاني و شيخ علايي، در لبنان به دنيا آمد، در ايران زيست و پس از مرگش، در عراق به خاك سپرده شد. وي، هم عصر شاه اسماعيل و شاه طهماسب صفوي بود، و از سوي شاه طهماسب به عنوان اولين شيخ الاسلام3، منصوب و اختيارات وسيعي به او واگذار گرديد. محقق كركي، صاحب كتاب فقهي معروف «جامع المقاصد» است. به علاوه، قريب بيست جلد كتاب ديگر به رشته تحرير در آورده و حدود ده تن از شاگردانش، از علماي بزرگ دوره صفويه هستند. محقق ثاني در تأليفات خود، آرا و نظرياتي را درباره خراج، حكومت و نماز عبادي سياسي جمعه ابراز كرده است.4 محقق كركي بر اين نظر بود كه ائمه معصومين عليهمالسلام ، تصرف و تملك خراج را به ديگران اجازه دادهاند، و پيروان خود را مجاز كردهاند به حُكّام جور، خراج بپردازند. همچنين، مردم اجازه دارند از محلّ درآمدهاي ناشي از خراجي كه به شاهان ميپردازند، از سلاطين مواجب، ارزاق و هدايا دريافت نمايند؛ حتي اگر خراج از سوي حاكمي جائر و ظالم جمع آوري شده باشد. به نظر ميرسد كركي با ابراز چنين عقيدهاي، از يك سو، به تأييد تلويحي حكومت شاهان صفوي و از سوي ديگر، به رد ضمني مشروعيت آنان پرداخته است. در واقع، او تنها براي اجراي حدود شرعي، همكاري با سلاطين صفوي را اجازه داد و خود نيز به همين دليل، عنوان شيخ الاسلامي شاه طهماسب را پذيرفت. به ديگر بيان، به ظاهر و بر حسب ضرورت، و به دليل خطري كه از سوي امپراتوري عثماني متعصب سني، حيات شيعه در ايران را تهديد ميكرد، همكاري متقابلي بين محقق ثاني و شاه صفوي آغاز شد، به صورتي كه شاه طهماسب، محقق را به شيخ الاسلامي برگزيد و در فرماني به او نوشت: «شما به پادشاهي مستحقتريد، چون شما نايب اماميد و من فقط يكي از عاملان شمايم كه اوامر شما را اجرا ميكنم.» افزون بر آن، شاه به همگان دستور داد كه نواهي و اوامر شيخ را بدون كم و كاست به انجام رسانند، اما عدهاي از علما، مخالف مشروعيت سلاطين ـ چه عادل و چه ظالم ـ و به همين دليل، مخالف همكاري با آنان بودند، ولي بر اثر نفوذ فراوان و قدرت وافر معنوي كركي، آراي او، بر نظرات همه مخالفان غالب گشت.6 محقق ثاني در باب نماز جمعه نيز نظري بر خلاف ديگران داشت. به اعتقاد او، اگرچه وجود امام معصوم عليهالسلام و يا نايب خاص وي براي اقامه نماز جمعه شرط است، ولي اين شرط در عصر غيبت منتفي است و تنها وجود نايب عام براي اقامه نماز جمعه در عصر غيبت كافي ميباشد. بنابراين، كركي، اقامه نماز جمعه را در عصر غيبت واجب تخييري ميدانست.7 بحثي كه كركي درباره نماز جمعه مطرح ساخت، به عنوان رسالهاي در باب ولايت فقيه درآمد، زيرا نايب عامي كه اقامه نماز جمعه، با وجود او واجب است، همان ولي فقيه خواهد بود. گذشته از آن، اقامه نماز جمعه در عصر صفوي، با ذكر نام سلاطين صفوي همراه و اين لااقل به معناي مشروع دانستن سلطنت شاهان صفوي از سوي علما بود8، البته بعيد نيست كه اين مشروعيت، بر حسب ضرورتهاي زمانه و بر پايه قاعده دفع افسد به فاسد و يا انتخاب بد از بدتر صورت گرفته باشد و شايد تنها نام بردن از سلاطين صفويه را نتوان به معناي پذيرش آنها و يا مشروعيتشان دانست.
از نظر مرحوم مجلسي، عدالت حكما و امرا موجب اصلاح مردم و عمران كشور، فساد آنان مايه اختلال در امور و رفتار ايشان موجب تاثير در رفتار مردم ميشود. او در تاييد سخن خويش، به حديث معروف از حضرت رسول اكرم صلياللهعليهوآله كه صالح بودن مردم را منوط به صالح بودن فقها و امرا ميدانست، استناد ميكرد. مجلسي همچنين اضافه نمود: «اين حق مردم است كه انتظار داشته باشند، پادشاه با آنان به عدالت و مهرباني رفتار كند و در مجازات مردمي كه تخلفي را از روي جهل انجام ميدهند، عجله به خرج ندهد؛ زيرا خداوند مردم را ضعيف و پادشاه را قوي قرار داده است.»34 تأكيد مكرر مرحوم مجلسي بر عنصر عدالت، به دو دليل بود: اول، خداوند بر اساس «كلكم راع و كلكم مسؤول عن رعيته»؛ به هر كسي سلطنتي عطا كرده است، در قيامت، رفتارش با مردم را مورد مؤاخذه قرار خواهد داد. دوم، بر پايه «الملك يبقي مع الكفر و لايبقي مع الظلم»؛ اگر پادشاه به سركوبي دشمنان نپردازد، در حفظ دين و جان مردم نكوشد، و در يك كلام، به عدالت رفتار نكند، سلطنتش پايدار نخواهد ماند. مرحوم مجلسي ميگفت: چنانچه حاكم عادل باشد، بر مردم لازم است برايش دعا كنند و حق او را ادا نمايند. اما اگر ظالم باشد، بايد در اصلاح او بكوشند.35 مجلسي، معاشرت مردم را با شاهان، در صورتي كه موجب هدايت و ارشاد آنها و دفع ضرر مالي، جاني و عرضي از خود و ديگران شود، لازم ميدانست. در غير اين صورت، معاشرت با شاهان را نهي ميكرد؛ زيرا معاشرت و همنشيني با آنان را موجب حمايت و يا رضايت به ظلم و فساد آنها و تندادن به رفتار و خواستههايشان ميشمرد. بنابراين، همكاري علماي دوره صفويه با پادشاهان، نه به طمع مقام، بلكه براي حفظ دولت جديد التأسيس شيعه بوده است. ضرورت اين همكاري با توجه به اين كه شيعه در طول تاريخ، اغلب در انزواي سياسي قرار داشت، بيش از پيش معلوم ميشود. البته روابط عالمان با پادشاهان، تنها در حدي بود كه فقها را قادر ميساخت با تبليغ مذهب شيعه، گسترش حوزههاي ديني و...به توسعه و تحكيم مباني شيعه بپردازند. آنان هرگز روابط خود با شاهان را تا آن حد توسعه ندادند كه باعث شود، سلاطين، به معاصي و منكرات دست يازند. بيشك، اولاً، همكاري مشروط و محدود علما با سلسله صفويه و سلاطين صفوي، موجب تثبيت شيعه و ترويج آن گرديد و به اين جهت، حكومتهاي بعد از صفويه نيز، شيعه مذهب بودهاند. ثانيا، علماي صفويه، بر مشروط بودن حكومت، تأكيد داشتند. به اين معنا كه، آنان اجازه ندادند كه شاهان به ميل خود رفتار كنند، بلكه بر الزام سلاطين بر اجراي مقررات ديني اصرار ورزيدند. همين اصرار از سوي فقها در حكومت شاهان قاجار قبل و بعد از انقلاب مشروطه، به وضوح ديده ميشود. ثالثا، رويكرد علماي صفويه به حكومت، به گسترش نفوذ اجتماعي آنان در آن دوره و دورههاي بعدي كمك كرد. اين امر، به تأثير و نفوذ فزاينده علما در جنبشها و تحولات اجتماعي، و نيز زندگي سياسي مردم انجاميد.36 جمال الدين حسيني: سيد جمال الدين اسدآبادي يااسعدآبادي يا بهتر بگوييم، حسيني، كه او را با اوصافي مانند «حكيم متجدد، پيشواي مصلح، قطب دايره علوم، نادره دوران و آيتي از آيات خدا»37 توصيف كردهاند، فرزند سيد صفدر و سيده سكينه بيگم بود كه در 1217 ش. در محله سيدان امامزاده احمد اسدآباد همدان، زاده شد و در قزوين، تهران و نجف اشرف، زير نظر استاداني چون شيخ مرتضي انصاري تحصيل كرد. سپس به هندوستان رفت و از آن پس، به منظور آگاه سازي مسلمانان، از ظلمي كه به وسيله استعمار خارجي و استبداد داخلي بر آنان ميرفت، در كشورهاي افغانستان، مصر، ايران، عثماني، انگليس و فرانسه، به فعاليت سياسي پرداخت. وي سرانجام در اين راه، در سن 59 سالگي در استانبول به دستور سلطان عبدالحميد، مسموم و كشته شد.38 سيد جمالالدين، در زمان هجوم همه جانبه استعمار به كشورهاي اسلامي و در دوران افول و انحطاط مسلمانان ميزيست، اين مسأله، او را به شناسايي علل انحطاط مسلمانان و راههاي رهايي از آن واداشت. به بيان عميقتر، از نظر گاه سيد جمال الدين، آنچه مانع رشد، توسعه و پيشرفت جامعه اسلامي ميشد، عبارت بود از:39 «1 ـ استبداد حكام؛ 2 ـ جهالت و بيخبري توده مسلمان و عقب ماندن آنها از كاروان علم و تمدن عقايد و تمدن؛ 3 ـ نفوذ عقايد خرافي در انديشه مسلمانان و دور افتادن آنها از اسلام نخستين؛ 4 ـ جدايي و تفرقه ميان مسلمانان به عناوين مذهبي و غير مذهبي؛ 5 ـ نفوذ استعمار غربي.»40 به بيان ديگر، از نظر سيد جمال الدين، استبداد داخلي و استعمار خارجي، مهمترين و مزمنترين درد جامعه اسلامي است كه به خود باختگي در مقابل غرب، دوري از عقل، راحتطلبي، تفرقه بين دولتهاي اسلامي و سرانجام، به ضعف و عقبماندگي مسلمانان ميانجامد. وي براي درمان اين دردها و بيماريها، راههاي زير را پيشنهاد ميداد:41 1 ـ مبارزه با خودكامگي مستبدان؛ 2 ـ مجهز شدن به علوم و فنون جديد42؛ 3 - بازگشت به اسلام نخستين و دور ريختن خرافات و پيراههها و ساز و برگهايي كه به اسلام در طول تاريخ بسته شده است؛ 4 ـ ايمان و اعتقاد به مكتب اسلام؛ 5 - مبارزه با استعمار خارجي؛ 6 ـ اتحاد اسلام؛ 7 ـ دميدن روح پرخاشگري و مبارزه و جهاد به كالبد نيمه جان جامعه اسلامي؛ 8 ـ مبارزه با خود باختگي در برابر غرب.»43 در واقع، سيد جمال الدين دو هدف عمده داشت: دميدن روح تازه در كالبد شرق و برانگيختن آن، عليه نفوذ و استيلاي غرب44؛ به ديگر سخن، او ميخواست مردم را آگاه و بيدار نمايد و سپس آنها را عليه استعمار و استبداد متحد سازد.45 ميرزاي نائيني: ميرزا محمد حسين نائيني غروي در 1240 ش. در نائين اصفهان متولد و پس از تحصيلات اوليه و به منظور تكميل آن، راهي اصفهان، سامرا، كربلا و نجف شد. وي از محضر استاداني چون آقا نجفي اصفهاني (در فلسفه و كلام) و ميرزاي بزرگ46 (در فقه و اصول) كسب فيض كرد. با آغاز انقلاب مشروطيت، نزديكترين مشاور و رايزن آخوند خراساني بود و نيز يكي از معتبرترين رسالههاي دفاع از مشروطيت را به نام «تنبيه الامّة و تنزيه الملّة» به رشته تحرير درآورد كه اينك يكي از كتب معتبر در انديشه سياسي مسلمانان معاصر به شمار ميرود. مرحوم نائيني پس از يك عمر مجاهده علمي و سياسي، در سن 76 سالگي دار فاني را وداع گفت.47 مرحوم نائيني در مشروعيت بخشي به مشروطيت، سخن بسيار گفته است كه در اينجا به برخي از آنها اشاره ميكنيم: مرحوم نائيني، حكومتها را به دو دسته تقسيم كرد:48 اول حكومت تسلطيه، تحكميه يا استبدادي، دوم حكومت مقيده، محدوده يا مشروطه. حكومت مشروطه از نظر نائيني، به يكي از دو صورت ذيل ظاهر و متجلي ميشود : الف ـ حكومت كامل و عاري از عيب معصوم عليهالسلام ، از آن جهت مشروطه است كه معصوم عليهالسلام از عصمت برخوردار است و اين صفت، آنان را در اطاعت و پيروي شهوات و اَعمال استبدادي باز ميدارد. ب ـ حكومت مشروطه غير معصوم عليهالسلام ، اين حكومت اگر چه خالي از عيب نيست، ولي بر حكومت استبداد رجحان دارد.49 مرحوم نائيني در اثبات مشروعيت مشروطيت، علاوه بر ادله عقلي مزبور، به دلايل فقهي نيز اشاره دارد. برخي از اين دلايل عبارتنداز: 1 ـ «وقتي ممكن نيست سلطاني را از ارتكاب تمام منكرات و از جمله، غصب حكومت بازداشت،50 ولي اين امكان هست كه با محدود كردن دايره اقتدار و سلطه او، وي را از ارتكاب منكرات ديگري نهي كرد و دور نمود، نبايد در اقدام استقرار حكومت مشروطه كوتاهي كرد.» 2 ـ با توجه به «نيابت مجتهد جامع الشرايط در امور حسبيه51 و وجوب اقامه نظم ممالك اسلاميه،... بر فقها و علما فرض است... با تحديد(محدود كردن) استبداد و استقرار مشروطيت، در جهت مهمترين وظايف حسبيه، كه همان نظم ممالك اسلامي و حفظ بيضه اسلام است، اقدام كنند.» 3 ـ «وقتي فقها قادر نيستند در عصر غيبت، به اداي تمام وظيفه خود در تحديد كامل سلطنت مطلقه بپردازند، بر آنان واجب است تا به قدر ممكن، به تحديد سلطنت و مشروطه كردن آن مبادرت كنند.»52 مرحوم نائيني بر اين نظر بود كه نمايندگان مجلس، چون به اذن مجتهدان به قانونگذاري ميپردازند، و مصوبات آنان، به وسيله مجتهدان عادل و عالم نظارت ميشود،53 كارشان مشروع است. همچنين، دليل ديگر مشروعيت قانونگذاري، از سوي مبعوثان ملت آن است كه آنان صرفا به قانونگذاري در اموري اقدام ميكنند كه شرع مقدس در مورد آن، نظر صريحي ابراز نكرده است. اين مسائل، كه بيشتر شامل مسائل سياسي، چون دخل و خرج كشور ميشود، تابع مقتضيات زمان است و مشورت در آن، از نظر شريعت اسلامي مانعي ندارد، در حالي كه مشروعه خواهان، به رهبري شيخ فضل الله با قانونگذاري از سوي مجلس مخالفت ميكردند و معتقد بودند كه قانونگذار خداوند است و بشر مجاز نيست به وضع قانون بپردازد.54 افزون بر آن، اختلاف نظرهاي ديگري بين شيخ فضل الله و مرحوم نائيني وجود داشت. به عنوان مثال، شيخ فضل الله با آزادي مطلق از آن جهت كه به رهايي و دست كشيدن از قيد و بندهاي ديني و به انتشار عقايد كفرآميز ميانجامد، مخالف بود؛ ولي نائيني، آزادي را به معناي رهايي از استبداد، بيان مصالح و مفاسد خلق و خلاصي از هر گونه زور و ستم، و نه رهايي از قيد عبوديت و بندگي خدا ميدانست.55 همچنين، مشروعه خواهان، شعار مساوات و برابري مشروطيت را خلاف شريعت معرفي ميكردند، اما منظور نائيني از مساوات، مساوي بودن آحاد ملت با والي در برابر قانون و اجراي آن بودشيخ شهيد درباره آزادي نيز نظرياتي مطابق شريعت اسلامي و خلاف آراي مشروطه خواهان داشته است. به بيان مفصلتر، وي در مهاجرت كبرا در پاسخ به اين سخن آيتالله طباطبايي كه «مشروطه، آزادي كامل براي ملت ميآورد» گفت: «آزادي كامل كه هر فرد براي هر كاري آزاد باشد... در اسلام نيست.» اندكي پس از مراجعت از هجرت كبرا، برخي از روزنامههاي مشروطه طلب به استهزاي آرمانهاي مذهبي مردم ايران پرداختند و شيخ براي جلوگيري از تكرار و يا تشديد اين اقدامات، پيشنهاد گنجانيدن اصل «نظارت علماي دين بر اصل آزادي مطبوعات» را مطرح كرد كه هيچگاه مورد توجه مشروطه خواهان قرار نگرفت؛64 در حالي كه شيخ، با آن آزادي كه منجر به توهين به مقدسات ديني، انبيا عليهمالسلام ، ائمه معصوم عليهمالسلام ، اوليا و اشاعه عقايد كفرآميز، ترويج منكرات و افكار غربي شود، مخالف، و با آزادي مشروع، موافق بود.65 نتيجه سخن: انديشه سياسي عصر صفويه، برآيند انديشه سياسي شيعي دورههاي گذشته است، و انديشه سياسي قاجاريه نيز از فرايند تكاملي انديشه سياسي دوره صفوي تأثير پذيرفته است. كه خود نيز، زمينه ساخت انديشه و استقرار ولايت فقيه از سوي امام خميني رحمهالله را فراهم آورد. در مجموع، ميتوان ادوار مهم انديشه سياسي شيعه را بدين شرح برشمرد: 1 ـ دوران امامت كه از رحلت پيامبر اكرم صلياللهعليهوآله تا غيبت امام عصر(عج) ادامه يافت. محور انديشه سياسي اين دوره، بر حقانيت حكومت علي عليهالسلام و يازده فرزندش استوار بود، به آن دليل كه آنان برپايه، وصيت پيامبر صلياللهعليهوآله در حادثه غدير و نيز شايستگيهاي ديگر، لايقتر از همگان به احراز مقام امامت و خلافت بودهاند.62 ـ دوران رويكرد به پذيرش سلطاني كه در صدد اجراي مقررات ديني است و آن، از غيبت كبراي امام زمان(عج) آغاز، تا روي كارآمدن صفويان به طول انجاميد. دليل گرايش به نظام حكومتي و همكاري با آن، ضرورت اداره زندگي سياسي و اجتماعي مردم در غيبت امام معصوم عليهالسلام بود. از اين رو، شيعه، با فرق گذاشتن بين سلطاني كه ميخواهد به اسلام عمل كند و يا نكند، مجوز همكاري يا عدم همكاري با سلطان را از سوي علمايي چون شيخ بهايي دريافت كرد.67 3 ـ دوره مشروعيت بخشي به سلطان متمايل به اجراي اسلام، كه شاهان صفويه، تا مشروطه را در بر ميگيرد؛ در آغاز به استقرار حكومت شيعي فراگير منتهي شد، از اين جهت، محقق كركي بر آن شد كه قدرت و حكومت چنين پادشاهاني را مشروع بداند، در پي آن، محمد باقر مجلسي و ديگران، قبل و بعد از او مسؤوليتهاي حساس دولتي كه پيش از آن سابقه نداشت را پذيرفتند. اما در واقع، معلوم نبود كه مشروعيت علما، از آن پادشاه است و يا مشروعيت پادشاه در يد قدرت علماست.68 4 ـ دوران رويكرد به حكومت مردمي و عرفي كه آغاز آن، انقلاب مشروطه و پايان آن، مشروطه سوم (پهلوي دوم) است، به آن دليل اتفاق افتاد كه با پايان يافتن حكومت شاهان صفوي، بار ديگر، استبداد عريان به صحنه سياسي بازگشت، وابستگي دولتهاي بعدي به اجانب پديد آمد و گسترش يافت. اين عوامل، به علاوه، بيداري فزاينده افكار عمومي اجتماعي شيعه، باعث شد كه شيعه دريابد چاره رفع استبداد و قطع استعمار، تنها در گرو پديد آوردن محدوديت قانوني براي شاهان است. چنين حكومتي، نه بهترين حكومت دلخواه، بلكه تنها انتخاب بد از بدتر بود. اوج گرايش به استقرار حكومت مبتني بر قانون، - البته نه قانون اساسي و بشري، بلكه قانون اسلام - در برپايي نظام جمهوري اسلامي ايران بر پايه انديشه ولايت فقيه حضرت امام خميني رحمهالله متجلّي شد. اين واقعه، اميد شيعه به امكان فراهم آوردن زمينههاي ظهور حكومت عادل امام عصر عليهالسلام را تشديد كرد.
آرمان هاي انقلاب اسلامي از ديدگاه امام خميني (ره) اشارت اگرچه مبحث «تغييرات اجتماعي» از ديرباز مورد توجه متفكّران مختلفي، از ارسطو و افلاطون گرفته تا نظريهپردازان جديد متأخر همانند ماركس، ماركوزه و آرنت، بوده ـ و در اين خصوص طيف متنوعي از تئوريها پيشنهاد شده است ـ با اين حال حساسيت و اهميت موضوع ميطلبد تا از منظر تازهاي اين پديده مهم سياسي، مورد بازنگري قرار گيرد. به همين دليل مشاهده ميشود كه عليرغم حجم عظيم تحقيقات به عمل آمده، در زمينه «شناسايي انقلاب»، هنوز هم گفتنيهاي بسياري وجود دارد كه جاي آنها در مطالعات موردي، خالي است. مهمترين مصداق اين ادعا وقوع انقلاب اسلامي در ايران است كه تعدادي از متفكران بنام اين رشته را به تجديد نظر در يافتههاي قبليشان وادار كرده است. ضرورت اين بازنگري از صبغه مذهبي انقلاب ما ناشي ميشود و اين كه انقلاب اسلامي در نوع خود منحصر به فرد ميباشد و لازم است تا در گونه شناسي انقلاب، جايگاه متمايزي را به خود اختصاص دهد، لذا ما در اين نوشتار به ارائه يك تقسيمبندي جديد از انقلابها همت ميگماريم كه در آن انقلابها بر اساس آرمانهاي انقلابيون، از يكديگر تفكيك ميشوند. اين تقسيمبندي در كنار ديگر موارد مشابه ـ تقسيم بنديهايي كه بر اساس ملاكهاي فلسفي، تاريخي، اقتصادي، انساني، اخلاقي و... صورت پذيرفتهاند ميتواند در معرّفي هرچه بهتر انقلاب اسلامي مؤثر باشد. انقلابها را ميتوان از اين ديدگاه به سه دسته تقسيم نمود: نخست: انقلابهايي كه آرمان عالي و اوليه آنها نيل به يك جامعه بيطبقه ـ جامعهاي كه در آن مساوات اقتصادي نمود كامل داشته باشد ـ است. تحوّلات انقلابي رخ داده در كشورهاي ماركسيستي را ميتوان در اين قسمت جاي داد. دوم: انقلابهايي كه تأسيس يك جامعه مبتني بر آزادي فردي و رفاه شخصي را آرمان متعالي خود برگزيدهاند و هر آنچه را كه به نحوي در تقابل با اين آزادي افسار گسيخته باشد به كناري مينهند. جوامع به اصطلاح ليبرال چنين فرآيندي را پشت سر گذاشتهاند و هم اكنون سعي دارند در قالب شعارهاي انسان دوستانه، كالاهاي فرهنگي خود را به ديگر كشورها صادر نمايند. سوم: انقلابهايي كه اصل را بر تربيت «انسانهاي الهي» گذاردهاند و تأسيس يك جامعه خداپسند را آرمان عالي خود قرار دادهاند. در اين انقلابها فقط تأمين معاش دنيوي و آسايش عمومي ملاك نيست، بلكه غرض اصلي به كارگيري اين ابزار براي تحقق يك وضعيّت متعاليتر در درون جامعه ميباشد و آن اين كه جامعهاي صالح و پاك ايجاد شود كه افراد در درون آن بتوانند به تكامل معنوي خويش نايل آيند. انقلاب بزرگ حضرت رسول(ص) نمونه عالي اين ديدگاه است و در عصر حاضر «انقلاب اسلامي ايران» را داريم كه در نوع خود منحصر به فرد ميباشداگرچه امكان دستيابي به نمونههايي كه تركيبي از دو يا سه ديدگاه فوق باشند، وجود دارد، امّا عمدهترين آنها ـ در اين مقال ـ همان است كه پيش از اين گفته شد. براي درك هر چه بهتر اين گونه شناسي تذكر مطالب زير ضروري است. 1) اساسا انقلاب در گفتمان اسلامي، تعريف خاص خود را دارد و براي همين منظور لفظ ويژهاي نيز جعل شده است. همان گونه كه ميدانيم انقلاب به معناي «زير و رو شدن»، «واگرديدن» و «برگشتن» در سده هفدهم به عنوان يك اصطلاح شايع و مقبول در حوزه سياسي مطرح ميشود كه معناي اصطلاحي آن «واژگوني تمام عيار حكومت و يا دولت و جايگزيني حاكم و يا دولت جديد از طريق خشونت» ميباشد. اگرچه اين مفهوم در طي زمان از ظرافت و ابعاد تئوريك تازهاي برخوردار شده است ـ به گونهاي كه امروز با طيف وسيع و متنوّعي از تئوريهاي انقلاب مواجهايم1 امّا در مقام ارزيابي بايد اعتراف كرد كه همه اينها از تبيين جامع انقلاب اسلامي عاجزند. چرا كه مقوله انقلاب در بينش اسلامي تعريفي به خصوص دارد كه با تعاريف مشابه از حيث محتوا متفاوت است. كلمه «انقلاب» اگرچه در گفتمان اسلامي به معناي سياسياش نيامده، ولي اصطلاح «امر به معروف و نهي از منكر» به طور واضح و آشكاري بر اين معنا دلالت دارد. اين اصطلاح شامل تمامي اشكال و صور تغيير اجتماعي از اصلاح گرفته تا انقلاب ميشود و داراي سه مؤلفه اساسي است:2 نخست: بُعد آرماني انقلاب كه به انگيزه متعالي «آمر به معروف و ناهي از منكر» باز ميگردد. بر اين اساس تنها آرمان مشروع براي اقدام به انقلاب «به سامان كردن امور جامعه متناسب با سيره و ارزشهاي نبوي» است و اگر اين بُعد معنوي از انقلاب ستانده شود، ديگر انقلاب، اسلامي نيست.3 دوم: بُعد مادي انقلاب، كه به شكل تعارض انقلابيها با حكّام ستمگر متجلّي شده و در اصطلاح رايج از آن به خشونت ياد ميشود. سوم: بُعد معرفتي انقلاب است كه به «آگاهي تودههاي انقلابي» برميگردد. توضيح آن كه آمر به معروف و ناهي از منكر بايد با آگاهي در اين راه گام بردارد و اگر به مقتضاي آگاهي كاذب و يا جهل خود دست به حركتي بزند، ديگر نميتوان آن را «انقلاب اسلامي» قلمداد كرد.4 با توجه به آن چه گفته شد، ميتوان «انقلاب» را اين گونه تعريف كرد: انقلاب عبارت است از «امر به معروف و نهي از منكري كه توسّط مردمي آگاه، متحوّل و شعور يافته با انتخاب و اختيار، بهطور همزمان و جمعي در مقابل سلطان يا پادشاه و هيأت حاكمه ستمگر، طي مراحلي خاص براي تغيير در ساختها، نهادها، ارزشهاي مسلّط و به تعبيري بهتر، احياي سنّتهاي رسول خدا و اماته بدعتها، تحريفات و منكرات، تحت رهبري فردي واجد شرايط به طريقي خشونتآميز، صورت ميگيرد».5 بدين ترتيب معلوم ميشود كه «انقلاب اسلامي» از حيث محتوا و تا حدودي در روش، از ديگر انقلابها متمايز است و آنچه تحت عنوان «بُعد آرماني انقلاب» طرح ميگردد ناظر بر همين وجه است. 2) انقلاب اسلامي ايران در اين نوشتار به محدوده تاريخي 1342 تا 1357 منحصر نميشود، بلكه دوران تأسيس جمهوري اسلامي را نيز در بر ميگيرد، لذا تفكيك تحولات ايران به دوران انقلاب و حكومت صحيح به نظر نميرسد، چرا كه تبعات سويي را به دنبال دارد؛ از آن جمله تفكيك فوق به طرح اين شبهه منجر ميشود كه مقتضيات، اهداف، روش و اصول مورد قبول دوران حكومت با دوره انقلاب متفاوتند، در حالي كه انديشه اسلامي اين استدلال را برنميتابد و معتقد است ارزشها، آرمانها و خواستههاي انقلابي در دوران تأسيس دولت بايد دنبال شوند و از اين حيث اين دو مرحله پيوند دروني دارند و به عبارت بهتر، دوران تأسيس مرحله تحقّق عيني آرمانهاي انقلابي است. به همين خاطر، در نوشتار حاضر سعي شده است مجموعه آرمانهاي انقلاب در قالب ساختاري واحد، براي آگاهي بخشي به مسؤولان و مردم ارائه گردد. 3) ماهيت اصلي اين بحث اساسا «آسيب شناسانه» ميباشد، بدين معني كه مؤلف سعي دارد با قبول اصل مذكور در بند دوم، آرمانهايي را كه انقلاب براي تحقّق آنها رخ داده، بهطور روشن و شفاف از زبان امام خميني(ره) ارائه دهد و بدين وسيله مسؤولان را از رسالت خطيرشان و ملت را از جايگاه رفيعشان ـ مبني بر جلوگيري از بروز هرگونه انحرافي در روند مستمر انقلاب ـ آگاه سازد. بديهي است كه آگاهي، شرط اول براي عمل صالح است و تذكر اين مطلب ميتواند براي همگان مثمر باشد. البته تقسيم بندي حاضر را نميتوان تنها الگوي ممكن مطرح كرد، چه بسا هدف فوق از طريق ارائه الگوهاي ديگري نيز تأمين شود كه در آن صورت ميتوان آنها را مكمل بحث حاضر طرح و بررسي كرد. 4) با توجه به تعريف ما از انقلاب معلوم ميشود كه «رهبري» در آن نقش عمدهاي ايفا مينمايد، بنابراين در نگارش تحقيق حاضر روشي اتخاذ شده است كه بتواند در تبيين آرمانهاي انقلاب مؤثر و كارآمد باشد. براي اين منظور ضمن اتّخاذ رويكردي توصيفي ـ تركيبي به «انقلاب اسلامي»، مجموع سخنان امام خميني(ره) را فراروي خود قرار داده، سعي نمودهايم با ارائه تركيبي مناسب از گفتارهاي ايشان دو غرض كلّي را تأمين كنيم: نخست: آرمانهاي اصيل انقلاب را از زبان امام خميني(ره) متذكر شويم. دوم: «بايدها»ي سياستهاي اجرايي جمهوري اسلامي و ملت ايران را براي آباداني هرچه بيشتر كشور در دهههاي آتي، مشخص نمائيم. لذا در ضمن سطور آتي به شرح آرمانهاي انقلاب اسلامي در سه حوزه فرهنگي، تربيتي، اقتصادي و سياسي خواهيم پرداخت. الف) آرمانهاي فرهنگي ـ تربيتي آرمانهاي فرهنگي ـ تربيتي عمدهترين حوزه تأملات نظري انقلابيها را تشكيل ميدهد و از اين حيث انقلاب اسلامي كاملاً متأثر از رهيافت فرهنگي اسلام است، آن جا كه اسلام خود را دين انسان ساز معرفي مينمايد. بر همين اساس امام(ره) «تربيت انسان صالح» را در رأس برنامههاي انقلابياش قرار داده، صريحا اظهار ميدارد: «آن قدر كه انسانِ غير تربيت شده مضرّ است به جوامع، هيچ شيطاني و هيچ حيواني و هيچ موجودي آن قدر مضر نيست و آنقدر كه انسان تربيت شده مفيد است براي جوامع، هيچ ملائكهاي و هيچ موجودي آنقدر مفيد نيست. اساس عالم بر تربيت انسان است».6 به همين خاطر است كه ميبينيم آرمانهاي انقلابي امام خميني(ره) بيشتر صبغه تربيتي مييابد كه ميتوان آنها را در دو بُعد مورد بررسي قرار داد: 1. بُعد فردي: تربيت انسانهايي فرهيخته و متّقي شهيد مطهري، در تبيين اين بُعد از انقلاب اسلامي بيان داشتهاند: معنويّت از اركان واقعي اين انقلاب بوده و مايه حيات انسان ميباشد، لذا تحقّق يك جامعه اسلامي كه در آن ارزشهاي الهي نمود تام دارند، به پرورش انسانهايي منوط است كه به آداب و ارزشهاي اسلامي مزيّن باشند.7 به تعبير ديگر «حكومت صالحان» از اين حيث حكومتي است كه در آن افراد به ايمان الهي تمسّك جسته، تهذيب نفساني را پيشه خود ساخته و به طور كامل ارزشهاي الهي را بر مملكت وجودي خويش مسلّط ساختهاند به گونهاي كه در آن از خودبيني و غول سركش «منيّت» هيچ گونه خبري نيست. مطلب فوق از اين حيث قابل توجه مينمايد كه در بينشهاي غير الهي امر خطير پرورش انسانها به فراموشي سپرده ميشود و معمولاً مسائل اقتصادي، سياسي و... به غلط در كانون تحليلها و حركات انقلابي قرار ميگيرند، در حالي كه امام خميني(ره) اصل اوليّه را بر تحوّل افراد گذارده صراحتا ميفرمايند: «تمام عبادات وسيله است... كه آنچه بالقوّه است و لبّ انسان است به فعليّت برسد و انسان بشود... يك انسان الهي بشود».8 دوم: داشتن مسؤوليت دسته جمعي از نكات جالب توجه در كلام امام(ره) يكي اين است كه ايشان هيچگاه يك مؤسسه يا نهاد خاص را مسؤول و عهدهدار تربيت مردم نميدانستند، بلكه ضمن اشاره به كاركرد و رسالت هر يك از اين نهادها، نهايتا متذكّر ميشدند كه ملت و دولت لازم است در راه اصلاح فرهنگ جامعه دست به دست هم بدهند و كاستيها را رفع نمايند؛ به عنوان مثال، اگر چه مدارس را مكلَّف به تربيت صحيح دانش آموزان مينمايند10 ولي به همان بسنده نكرده، والدين و خانوادههاي آنها را نيز مورد خطاب قرار داده، مسؤوليت شرعيشان را يادآور ميشوند11 و در كنار همه اينها به ديگر نهادهاي اجتماعي گوشزد مينمايد كه، بايد اين نسل را از مفاسد و بلاياي اجتماعي حفظ كنند، لذا يك جامعه آرماني جامعهاي است كه افراد آن در قبال سرنوشت تمامي مردم مسؤولند. گروه دوم: آرمانهاي ويژه مؤسسات تربيتي ـ فرهنگي البته امام خميني(ره) واقعگرا تر از آن بودند كه امر خطيري همچون تربيت انسانها را تنها به احساس دروني افراد موكول سازند. براي همين، روي تك تك مؤسسات تربيتي انگشت گذارده و نحوه فعاليتهاي آنها را متذكر ميشوند. آنچه در اينجا مدّ نظر ميباشد، نه شيوههاي عملي، بل اصول كلي حاكم بر كلّيه مؤسسات است كه در مجموع نشاندهنده وضعيت آرماني مؤسسات تربيتي در جامعه اسلامي است، وضعيتي كه در آن اصول ذيل نمود تام دارند: اصل اول: صالح بودن كارگزاران امور تربيتي حوزه ، دانشگاه، راديو، تلويزيون، مطبوعات و... ديگر نهادهاي تربيتي آن گاه ميتوانند مثمر واقع شوند كه در مقام نخست خود «صالح» باشند، لذا وجود نهادهاي صالح از جمله بلندترين آرمانهاي امام(ره) به حساب ميآيند. «آن قدر كه كشور ما از دانشگاه و فيضيه صدمه ديده است از جاهاي ديگر نديده است. بايد هر دوي اينها مهذّب باشند و علماي اسلام و اساتيد دانشگاه با هم پيوند داشته باشند».12 اصل دوم: وجود توافق عمومي بين كلّيه مؤسسات براي نيل به هدفي واحد (به ويژه حوزه و دانشگاه) هماهنگ بودن نهادهاي تربيتي براي نيل به اين هدف مقدس كرارا مورد تأكيد امام(ره) قرار گرفته است و ايشان به تناسب در مواقع مختلف اين اصل مهم را تذكر دادهاند كه: «دانشگاهيان و جوانان برومند عزيز هرچه بيشتر با روحانيون و طلاّب علوم اسلامي پيوند دوستي و تفاهم را محكمتر و استوارتر سازند و از نقشهها و توطئههاي دشمن غدّار غافل نباشند».13 يا اين كه: «لازم است طبقات محترم روحاني و دانشگاهي با هم احترام متقابل داشته باشند. از تبليغات سوئي كه بر ضدّ آنها در اين چند صد سال شده... تا از تفرقه استفاده هرچه بيشتر ببرند احتراز كنند».14 اصل سوم: جمع تعهّد و تخصّص در كلّيه نهادها مقام تربيت براي معلماني است كه در كار خود تخصّص دارند و نسبت به اهداف متعالي آن از تعهد لازم برخوردارند، لذا حضرت امام(ره) سفارش اكيد دارند كه اين منصب تنها به كساني واگذار شود كه داراي ويژگي فوق باشند و اگر روزي برسد كه تمامي مسؤولان اجتماعي متعهد و متخصص باشند، در آن صورت وصول به يك جامعه اسلامي به ميزان قابل توجهي ممكن و ميسور به نظر خواهد رسيد: «ما انسان دانشگاهي ميخواهيم نه معلم و دانشجو، دانشگاه بايد انسان ايجاد كند... مهم اين است كه يك كسي كه از دانشگاه بيرون ميآيد بفهمد كه من با بودجه اين مملكت تحصيل كردهام... و بايد براي اين مملكت خدمت بكنم».15 و يا اين كه: «ما با تخصص مخالف نيستيم، با علم مخالف نيستيم، با نوكري اجانب مخالفيم... ما ميخواهيم متخصصيني در دانشگاه تربيت بشوند كه براي ملت خودشان باشند».16 تعبير ديگر حضرت امام خميني(ره) در اين خصوص: «حضور حزب اللهيها»ي باسواد و متديّن در تمامي صحنههاي انقلاب ميباشد كه نهادهاي تربيتي با توجه به اهميتشان در اولويت هستند.17 ادامه دارد فرقي با ديگران ندارند». (صحيفه نور، ج21، ص30). ب ) آرمان هاي سياسي انقلاب اسلامي تحول در ساختار سياسي نمود اوليه هر انقلاب سياسي است، لذا ميبينيم كه داعيه رهبران انقلابي ما نيز آن بود كه از پي خرابي نظام شاهنشاهي، نظام تازهاي را آوردهاند كه آرمانهاي ويژه خود را دارد. گفتني است كه تأسيس چنين نظامي اساسا بزرگترين آرمان سياسي امام(ره) را تشكيل ميداد، چرا كه بعد از حكومت اسلامي حضرت اميرالمؤمنين(ع) تاريخ اسلام از داشتن يك «حكومت اسلامي» به زعامت وليّ آگاه، مدير و مدبّر محروم مانده بود و انقلاب اسلامي زمينه حاكميت چنين نظامي را فراهم آورد. اول ـ تأسيس جمهوري اسلامي «جمهوري اسلامي» در ديدگاه امام خميني(ره) تعريف و ويژگيهاي خاصي دارد كه از همان ابتدا مورد تأكيد امام(ره) بود. «حكومت اسلامي حكومتي است بر پايه قوانين اسلامي. در حكومت اسلامي استقلال كامل حفظ ميشود، ما خواستار جمهوري اسلامي ميباشيم، جمهوري فرم و شكل حكومت را تشكيل ميدهد و اسلامي يعني محتواي آن فرم، كه قوانين الهي است».18 لذا اعتبار جمهوري اسلامي به «پياده كردن احكام الهي» و «احقاق حقوق مستضعفان» است و اين كه سيره عملي «حضرت رسول(ص)» و «اميرالمؤمنين(ع)» را فراروي قرار داده، سعي در تحقّق عملي آنها در عصر حاضر بنمايد. دوم: احقاق حقوق مستضعفان «حكومت اسلامي» بنابر نصّ الهي، خود را موظّف ميداند كه از مظلوم حمايت كرده و بر ظالم بتازد و به نفي عملي كاربرد «پول» و «قدرت» در تعيين سياستهاي اجرايي نظام بپردازد. لذا ميبينيم كه ايشان با صراحت تمام ميفرمايند: «بحمدالله امروز همه دست اندركارهايمان كاخ نشين نيستند. دولت ما يك دولت كاخ نشين نيست. آن روزي كه دولت ما توجه به كاخ پيدا كرد، آن روز است كه بايد ما فاتحه دولت و ملت را بخوانيم... خدا نياورد آن روزي را كه سياست ما و سياست مسؤولين كشور ما پشت كردن به دفاع از محرومين و رو آوردن به حمايت از سرمايهداري گردد و اغنيا و ثروتمندان از اعتبار و عنايت بيشتري برخوردار بشوند. معاذالله كه اين با سيره و روش انبياء و اميرالمؤمنين و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ سازگار نيست».19 تأكيد حضرت امام(ره) بر جايگاه رفيع ملت سخت كوش ايران و بيان خصال نكوي ايشان كه در طول تاريخ اسلام كمتر سابقه دارد، در همين رهگذر انجام پذيرفته است و اين كلام امام(ره) سرلوحه كار همه عاشقان، «خدمت به ملت» ميباشد كه: «به مجلس و دولت و دست اندركاران توصيه ميكنم كه قدر اين ملت را بدانند و در خدمتگزاري به آنان... فروگزار نكنند».20 سوم: جلب رضايت مردم در چارچوب فرامين الهي در نظر امام «دولت مزاحم» نميتواند يك نمونه خوب از حكومت اسلامي به حساب آيد، چرا كه حكمت جعل دولت رفع حوائج ـ دنيايي و اخروي ـ مردم است، لذا يك دولت اسلامي آرماني آن است كه براي مردم ايجاد زحمت نكند، بلكه با ارائه خدمات لازم، رضايت آنها را جلب نمايد: «ايجاد زحمت براي مردم و مخالف وظيفه عمل كردن حرام و خداي نخواسته گاهي موجب غضب الهي ميشود... بنابراين حقيقت ملموس بايد كوشش در جلب نظر ملّت [نمود]».21 به همين منظور است كه امام(ره) ايجاد يك رابطه صميمي بين دولت و مردم،22 عدم بهانهجويي و نپرداختن به كاغذبازي23 را جلوههاي عملي از اين وضعيّت آرماني مورد تأكيد قرار ميدهند. چهارم: ايجاد فضايي مملو از صلح و دوستي سياست مطلوب از ديدگاه امام(ره) آن است كه بتواند، سرانجام «صلح و دوستي» را در فضاي داخلي و حتي جهاني، حاكم سازد. لذا مشاهده ميشود كه حضرت امام(ره) آرمان بلندي همچون «تحقّق صلح جهاني» را هدف غايي انقلاب اسلامي مطرح ميسازند: «ما صلح ميخواهيم، ما با همه مردم دنيا صلح ميخواهيم باشيم. ما ميخواهيم مسالمت با همه دنيا داشته باشيم».24 البته روش نيل به اين هدف را امام(ره) با وضوح تمام براي كليه دولتهاي جهاني تشريح مينمايد تا ادعاي فوق حمل بر ضعف و سستي و يا محافظهكاري دست اندركاران انقلاب اسلامي در ايران نگردد. لذا ميبينيم كه ايشان شعار «نه ظلم ميكنيم و نه مظلوم واقع ميشويم»25 را سرلوحه برنامه سياسي انقلاب قرار داده، با تأكيد بر رسالت الهي «حمايت از مظلومان» اظهار ميدارند كه در پي ايجاد يك فضاي مسالمتآميز با ملل اسلامي26 و تمامي مردمان جهان هستند.27 با قبول اين روش است كه ميتوان عملكرد دوستانه ملت و دولت ايران را در قبال جامعه جهاني درك كرد، سياستي كه مبتني بر دوستي با هر آن دولت و ملتي است كه حداقل براساس «اصول انساني» عمل مينمايد.28