در کلبه تنهائيم ، خزان پائيز همه گلبرگ هاي سرزمين بهارم را خزان کرده بود و برف سرد زمستان ، روي قاصدک هاي آسمانيم را پوشانده بود. تا اينکه تو امدي گلبرگ ها دوباره روئيد و قاصدکها دوباره ترانه خوان شدند وقتي امدي من بودم و اينک شدم ما ولي نميدانم آيا ترنم هايم دوباره بوي باران را خواهد ديد يا نه نميدانم اين سفر، سفرئ هميشگي است يا نه؟ نميدانم اما اين را خوب ميدانم که کوير خشکيده دلم سخت هواي باران دارد و پرنده دل هواي پر زدن به ديارت نامهرباني هايم را به مهرباني هات ببخش ببخش که سخت محتاج بخششت هستم سعي مي کنم دوباره برگردم شايد دوروز بعد، شايد سه روز و شايد ... جاي نگراني نيست فقط سفري است اما ... بگذريم قول ميدهم اگر بودم و نفسي بود برگردم تو هم دعايم کن دوست دارم بنويسم بر لب آب بر روي آسمان بر روي شعرهايم که هميشه به يادت هستم و هميشه برايم عزيز خواهي ماند منتظرم بمان اما با قاصدک هاي وفاداري و عهدت که خودت يادم داده اي