گاهی وقتها برای نوشتن آنچه در دل دارم بهانه بسیار دارم اما زبان از بیانش قاصر اما این بار شمع دلتنگی را میخواهم بسوازنم تا آتش فراقم را از دور ببینی شاید گذری بر این دیار بکنی . ببینی چسان می سوزم و میسوزم در دیار ما همه را به اسم و رسم می شناسند در دیار ما وقتی باران می بارد همه زیر بارانند در دیار ما وقتی دلی عاشق شد مهم نیست ببیند یا نه اما می داند که فاصله ها با جسم ظاهری نیست وقتی دلت در کنار عزیزت بود همیشه با اوئی برایت در کنار اشکهایم بهانه ای گذاشتم شاید تو را بیاید و در کنار دیدگانت جاری شود امیدوارم هر چه زودتر هم صحبت کلام شیرینت باشم شاید بگوئی چرا اما مگر می شود این همه خوبی و محبت را دید و دل نبست مگر می شود این همه صداقت باشد و دل نبست مگر نه اینکه انسان همیشه به دنبال خوبی است؟ همیشه به من لطف کرده ای بی هیچ منتی همییشه خوبی کرده ای بی هیچ اتظاری نمیدانم بگویم ممنونم یا نه بگویم دستت در دستان خدا یا نه اما بگذار راحت تر بگویم آنچه در سینه دارم به تنهائی هایم قسم شرمنده ام فقط همین