همه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بود آه از این راه که باریکتر از موی تو بود! رهرو عشق از این مرحله آگاهی داشت که ره قافلهی دیر و حرم، سوی تو بود گر نهادیم قدم بر سر شاهان شاید که سر همت ما بر سر زانوی تو بود پیش از آن دم که شود آدم خاکی ایجاد بر سر ما هوس خاک سر کوی تو بود بعدی از ایرج میرزا لطفا
خواب دیدم که خدا بال و پری داده مرا در هوا قوّت سیر و سفری داده مرا همچو شاهین به هوا جلوه کنان مگذرم تیز رو بالی و تا زنده پری داده مرا هر کجا قصد کنم می رسم آنجا فی الفور گویی از برق ,طبیعت اثری داده مرا از حسین منزوی لطفا
دل من! باز مثل سابق باش با همان شور و حال عاشق باش مهر می ورز و دم غنیمت دان عشق می باز و با دقایق باش بشکند تا که کاسه ات را عشق از میان همه تو لایق باش خواستی عقل هم اگر باشی عقل سرخ گل شقایق باش شور گرداب و کشتی سنگین؟ نه اگر تخته پاره قایق باش بار پارو و لنگر و سکان بفکن و دور از این علایق باش هیچ باد مخالف اینجا نیست با همه بادها موافق باش از مسعود سعد سلمان لطفا
به چشم دل همی بینم غم و تیمار جان ای جان به اندیشه همی دانم همه اسرار جان ای جان به حاجت جان تو را خواهد به رغبت دل تو را جویم مجوی آزرم جان آخر مخواه آزار جان ای جان ز اندوهت گران شد جان چو از عشقت سبک دل شد تو بر دل نه کنون سختی هلا از بار جان ای جان ز هجرت جان همی نالد ز تو یاری همی خواهد تو یاری ده یکی جان را که هستی یار جان ای جان هلالی جغتایی لطفا
دگرم بسته آن زلف سیه نتوان داشت آن چنانم که بزنجیر نگه نتوان داشت تاب خیل و سپه زلف و رخی نیست مرا روز و شب معرکه با خیل و سپه نتوان داشت تا کی آن چاه ذقن را نگرم با لب خشک؟ این همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت دیده بر بستم و نومید نشستم، چه کنم؟ بیش ازین دیده بامید بره نتوان داشت با وجود رخ او دیدن گل کی زیباست؟ پیش خورشید نظر جانب مه نتوان داشت از عسجدی لطفا
تا مشک سیاه من سمن پوشیدست خون جگرم بدیده بر جوشیدست شیری که بکودکی لبم نوشیدست اکنون ز بناگوشم بر زوشیدست فرخی یزدی لطفا
تا عمر بود، درستی آئین من است بدخواه کژی، مسلک دیرین من است آزادی و خیر خواهی نوع بشر مقصود و مرام و مسلک و دین من است از پروین اعتصامی لطفا
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزانوز مهرگان خبریست به جز رخ تو که زیب وفرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب هنرم درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست لطفا از سیمین بهبهانی
ای آن که گاه گاه ز من یاد میکنی پیوسته شادزی که دلی شاد میکنی گفتی: «برو!» ولیک نگفتی کجا رود این مرغ پر شکسته که آزاد میکنی پنهان مساز راز غم خویش در سکوت باری، در آن نگاه، چو فریاد میکنی ای سیل اشک من! ز چه بنیاد میکنی؟ ای درد عشق او! ز چه بیداد میکنی؟ نازکتر از خیال منی، ای نگاه! لیک با سینه کار دشنه پولاد میکنی نقشت ز لوح خاطر سیمین نمیرود ای آن که گاه گاه ز من یاد میکنی سیمین بهبهانی عماد خراسانی
دلم آشفته ی آن مایه ی ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجه ی باز است هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز گرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ی عشق غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد یار،عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز گرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امّید تو باز است هنوز این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟ وین چه سوزی است که در پرده ی ساز است هنوز؟ از فاضل نظری لطفا