اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است ، دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است، اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست ، من از تو می نویسم و این کیمیا کم است، سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست، درشعر من حقیقت یک ماجرا کم است، تا این غرل شبیه غزل های من شود، چیزی شبیه عطر حضور شما کم است، گاهی ترا کنار خود احساس می کنم، اما چقدر دل خوشی خواب ها کم است، خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست، آیا هنوز آمدنت را بها کم است ؟! محمدعلی بهمنی لطفا
گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را تا زودتر از واقعه گویم گله ها را چون آینه پیش تو نشستم که ببینی در من اثر سخت ترین زلزله ها را پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست از بس که گره زد به گره حوصله ها را ما تلخیِ نه گفتنمان را که شنیدیم وقت است بنوشیم از این پس بله ها را بگذار ببینیم بر این جغد نشسته یکبار دگر پر زدن چلچله ها را یک بار هم ای عشقِ من از عقل میندیش بگذار که دل حل بکند مسئله ها را از قیصر امین پور لطقا
سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟ خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟ نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟ طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟ طالع تیره ام از روز ازل روشن بود فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟ من که دریا دریا غرق کف دستم بود حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟ گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟ آمدم یک دم مهمان دل خود باشم ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا قیصر امین پور لطفا
دل دادهام بر باد، بر هر چه باداباد مجنونتر از لیلی، شیرینتر از فرهاد ای عشق از آتش، اصل و نسب داری از تیره دودی، از دودمان باد آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران هر کوه بیفرهاد، کاهی به دست به باد هفتاد پشت ما، از نسل غم بودند ارث پدر ما را، اندوه مادر زاد از خاک ما در باد، بوی تو میآید تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد از مهدی سهیلی لطفا
نیمشب از در و دیوار صدا می شنوم وز لب شبنم و گل زمزمه ها می شنوم در سکوتی که نجنبد نفسی از نفسی خیره می مانم و آوای خدا می شنوم نغمه ای می شکفد در من و از معبد روح همه دم بانگ خوش حی علی می شنوم خاطرم باغ گل افشان شود از نکهت شب هر نفس از همه سو عطر دعا می شنوم جان به رقص آید و پرواز کنم تا ملکوت وز سرا پرده اسرار صدا می شنوم حسین منزوی لطفا
گوارای من آه ! ای شعر ناب من ! سلام ای عشق ! به جام شوکران من ، شراب من ! سلام ، ای عشق! زمین خاکی ام ، گرد سرت می گردم و هستم سلام ، ای زندگی بخش آفتاب من ! سلام ، ای عشق ! در ِ عرفان زیبایی ، به روی من ، تو وا کردی سلام ، ای معرفت را فتح باب من ! سلام ، ای عشق ! دو فصل گمشده ، پیدا شد آخر با تو ، زین دفتر تو ای آغاز و انجام کتاب من ، سلام ، ای عشق ! سلام ، ای خط زده ، کابوس هایم را ، طلوع تو از آفاق پر از آشوب خواب من ، سلام ، ای عشق ! به هنگام غروب خویش هم ، با آخرین خطش رقم بر صفحه ی شب زد ، شهاب من ! « سلام ، ای عشق ! » به دور افکنده ام ، غم و شادی های کوچک را تو ای رمز بزرگ انتخاب من ، سلام ، ای عشق ! تو عقل سرخ را ، با واژه هایم آشتی دادی سلام ، آه ای شعور شعر ناب من ! سلام ، ای عشق ! حقیقت با تو از آرایه و پیرایه ، عریان شد سلام ، ای راستین ِ بی نقاب من ! سلام ، ای عشق ! درود ، ای آبی بودایی ! ای تمثیل زیبایی ! گل نیلوفر باغ سراب من ! سلام ، ای عشق ! « چرا هستم ؟ » سوال بی جوابم بود از هستی تو دادی ، با سلام خود ، جواب من ، سلام ، ای عشق ! اگرچه با تو ، دور زندگی تند است ، اما ، باز ، سلام ، ای شط شیرین شتاب من ! سلام ، ای عشق ! از فروغ لطفا
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي بجز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم کشانده بود رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک هاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در اين سرود رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح بيرون فتاده بود يکباره راز ما رفتم ، که گم شوم چو يکي قطره اشک گرم در لابلاي دامن شبرنگ زندگي رفتم که در سياهي يک گور بي نشان فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان گريختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله ي آتش زمن مگير مي خواستم که شعله شوم سرکشي کنم مرغي شدم به کنج قفس بسته و اسير روحي مشوشم که شبي بي خبر ز خويش در دامن سکوت به تلخي گريستم نالان ز کرده ها و پشيمان ز گفته ها ديدم که لايق تو و عشق تو نيستم زیبا ... سهراب لطفا
خانه دوست كجاست در فلق بود كه پرسيد سوار آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است قسصر امین پور لطفا
من از عهد آدم تو را دوست دارم از آغاز عالم تو را دوست دارم چه شبها من و آسمان تا دم صبح سرودیم نمنم، تو را دوست دارم نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی من ای حس مبهم تو را دوست دارم سلامی صمیمی تر از غم ندیدم به اندازه غم تو را دوست دارم بیا تا صدا از دل سنگ خیزد بگوییم با هم: تو را دوست دارم جهان یک دهان شد هم آواز با ما تو را دوست دارم، تو را دوست دارم از عطار لطفا
برقع از ماه برانداز امشب ابرش حسن برون تاز امشب دیده بر راه نهادم همه روز تا درآیی تو به اعزاز امشب من و تو هر دو تمامیم بهم هیچکس را مده آواز امشب کارم انجام نگیرد که چو دوش سرکشی میکنی آغاز امشب گرچه کار تو همه پردهدری است پرده زین کار مکن باز امشب تو چو شمعی و جهان از تو چو روز من چو پروانهٔ جانباز امشب همچو پروانه به پای افتادم سر ازین بیش میفراز امشب عمر من بیش شبی نیست چو شمع عمر شد، چند کنی ناز امشب نفسی در رخ من خند چو صبح همچو شمعم چه نهی گاز امشب بودهام بی تو بهصد سوز امروز چکنی کشتن من ساز امشب مرغ دل در قفس سینه ز شوق میکند قصد به پرواز امشب دانه از مرغ دلم باز مگیر که شد از بانگ تو دمساز امشب رازم از دم مفکن فاش چو صبح که تو بی همدم و همراز امشب دل عطار نگر شیشه صفت سنگ بر شیشه مینداز امشب از فروغی بسطامی لطفا