نشسته ام به در نگاه می کنم دریچه آه می کشد تو از کدام راه می رسی؟ خیال دیدنت چه دلپذیر بود جوانی ام درین امید پیر شد نیامدی و دیر شد… لطفا از شهریار
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی منم که جورو جفا دیدم و وفا کردم توئی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی بیا که با همه نامهربانیت ای ماه خوش آمدی و گل آوردی و صفا کردی لطفا از فاضل نظری
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج ای موی پریشان تو دریای خروشان بگذار مرا غرق کند این شب مواج یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج ای کشته سوزانده بر باد سپرده جز عشق نیاموختی از قصه حلاج یک بار دگر کاش به ساحل برسانی صندوقچهای را که رها گشته در امواج لطفا از فروغی بسطامی
ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما تا مدعی بميرد از جان فشانی ما گر در ميان نباشد پای وصال جانان مردن چه فرق دارد با زندگانی ما مولانا لطفا
گر بیدل و بی دستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم، آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی، جانی است مرا جانی زان شد که تو می دانی، آهسته که سرمستم پیش آی دمی جانم، زین بیش مرنجانم ای دلبر خندانم، آهسته که سرمستم ساقی می جانان بگذر ز گران جانان دزدیده ز رهبانان ، آهسته که سرمستم رندی و چو من فاشی، بر ملت قلاشی در پرده چرا باشی؟ آهسته که سرمستم ای می بترم از تو من باده ترم از تو پرجوش ترم از تو، آهسته که سرمستم از باده جوشانم وز خرقه فروشانم از یار چه پوشانم؟ آهسته که سرمستم تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم خود را چو فنا دیدم، آهسته که سرمستم هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم نور دل ادریسم، آهسته که سرمستم در مذهب بی کیشان بیگانگی خویشان با دست بر ایشان آهسته که سرمستم ای صاحب صد دستان بی گاه شد از مستان احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم فاضل نظری لطفا
با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج ای موی پریشان تو دریای خروشان بگذار مرا غرق کند این شب مواج یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج ای کشته سوزانده بر باد سپرده جز عشق نیاموختی از قصه حلاج یک بار دگر کاش به ساحل برسانی صندوقچهای را که رها گشته در امواج از عطار لطفا
سر نفس نهم پای کـه در حالت رقص مرد راه از سر این عربده دستافشان شد رو کـه در مملکت عشق سلیمانی تو دیو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد خیام لطفا
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت حسین منزوی لطفا
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود … و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد که عشق – ماه بلند من – ورای دست رسیدن بود + چه قشنگ بود .. حسین منزوی لطفا
دل من باز مثل سابق باش با همان شور و حال عاشق باش مهر می ورز و دم غنیمت دان عشق می باز و با دقایق باش بشکند تا که کاسه ات را عشق از میان همه تو لایق باش خواستی عقل هم اگر باشی عقل سرخ گل شقایق باش از محمد علی بهمنی لطفا