شنیدم مصرعی شیوا ، که شیرین بود مضمونش! منم مجنون آن لیلا ، که صد لیلاست مجنونش! غم عشق تو را نازم ، چنان در سینه رخت افکند؛ که غم های دگر را کرد از این خانه بیرونش . . . از پروین اعتصامی
شنیدهاید که آسایش بزرگان چیست: برای خاطر بیچارگان نیاسودن بکاخ دهر که آلایش است بنیادش مقیم گشتن و دامان خود نیالودن همی ز عادت و کردار زشت کم کردن هماره بر صفت و خوی نیک افزودن ز بهر بیهده، از راستی بری نشدن برای خدمت تن، روح را نفرسودن برون شدن ز خرابات زندگی هشیار ز خود نرفتن و پیمانهای نپیمودن رهی که گمرهیش در پی است نسپردن دریکه فتنهاش اندر پس است نگشودن بعدی لطفا از فریدون مشیری
ما دلشدگان خسرو شيرين پناهيم ما كشته آن مهرخ خورشيد كلاهيم ما از دو جهان غير تو اي عشق نخواهيم صد شور نهان با ما،تاب و تب جان با ما در اين سر بي سامان،غمهاي جهان با ما با ساز و ني، با جام مي، با ياد وي شوري دگر اندازيم، در ميكده ي جان جمع مستان غزل خوانيم همه مستان سر اندازيم، سر افرازيم جز اين هنر ندانيم، كه هر چه مي توانيم غم از دلها بر اندازيم ، بر اندازيم... لطفا از محمد علی بهمنی
ساده بگم دهاتی ام اهل همین نزدیکیا همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا ساده بگم ساده بگم بوی علف میده تنم هنوز همون دهاتیم با همه شهری شدنم بعدی از ناصرخسرو لطفا
تا ذات نهاده در صفاتیم همه عین خرد و سفرهٔ ذاتیم همه تا در صفتیم در مماتیم همه چون رفت صفت عین حیاتیم همه از منوچهری دامغانی لطفا
تاریک شد از مهر دل افروزم روز شد تیره شب، از آه جگر سوزم روز شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم اکنون نه شبم شبست و نه روزم روز ابوالنجم احمد بن قوص بن احمد دامغانی نورالدین عبدالرحمن جامی
کو قاصدی که شرح غم اشتیاق را سازم پر از غزل چو خراسان عراق را هر شب به صورت شفق از عکس خون دل رنگین کنم کتابه این سبز طاق را با بخت من زمانه کند اتفاق و نیست جز هجر دوست خاصیت این اتفاق را از پروین اعتصامی لطفا
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزانوز مهرگان خبریست به جز رخ تو که زیب وفرش ز خون دل است بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب هنرم درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست لطفا از سیمین بهبهانی
شوریده ی آزرده دل ِ بی سر و پا من در شهر شما عاشق انگشت نما من دیوانه تر از مردم دیوانه اگر هست جانا، به خدا من... به خدا من... به خدا من شاه ِهمه خوبان سخنگوی غزل ساز اما به در خانه ی عشق تو گدا من یک دم، نه به یاد من و رنجوری ی ِ من تو یک عمر، گرفتار به زنجیر وفا من ای شیر شکاران سیه موی سیه چشم! آهوی گرفتار به زندان شما من آن روح پریشان سفرجوی جهانگرد همراه به هر قافله چون بانگ درا، من تا بیشتر از غم، دل دیوانه بسوزد برداشته شب تا به سحر دست دعا من سیمین! طلب یاریم از دوست خطا بود: ای بی دل آشفته! کجا دوست؟ کجا من؟ لطفا از فریدون مشیری
ما دلشدگان خسرو شیرین پناهیم ما کشته آن مه رخ خورشید کلاهیم ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم صد شور نهان با ما تاب و تب جان با ما در این سر بی سامان غم های جهان با ما با ساز و نی با جام می با یاد وی شوری دگر اندازیم در میکده ی جان شوری دگر اندازیم در میکده ی جان جمع مستان غزل خوانیم لطفا از ابتهاج