“من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت” لطفا از فروغ
در شب کوچک من ، افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهرهء ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم لطفا از ابتهاج
گمگشتۀ دیار محبت کجا رود نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست #هوشنگ_ابتهاج لطفا از سیمین بهبهانی
《هرچند دخمه را بسیار خاموش و کور میبینم در انتهایِ دالانش یک نقطه نور میبینم..》،سیمین بهبهانی نفر بعدی از سعدی، لطفا
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روی کسم دیده بر نمیباشد خلیل من همه بتهای آزری بشکست مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال در سرای نشاید بر آشنایان بست در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست غلام دولت آنم که پایبند یکیست به جانبی متعلق شد از هزار برست مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست نماز شام قیامت به هوش باز آید کسی که خورده بود می ز بامداد الست نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی چه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست برادران و بزرگان نصیحتم مکنید که اختیار من از دست رفت و تیر از شست حذر کنید ز باران دیدهٔ سعدی که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود در این سخن که بخواهند برد دست به دست از عطار لطفا
ره عشاق راهی بیکنار است ازین ره دور اگر جانت به کار است وگر سیری ز جان در باز جان را که یک جان را عوض آنجا هزار است تو هر وقتی که جانی برفشانی هزاران جان نو بر تو نثار است وگر در یک قدم صد جان دهندت نثارش کن که جانها بیشمار است چه خواهی کرد خود را نیمجانی چو دایم زندگی تو بیاراست کسی کز جان بود زنده درین راه ز جرم خود همیشه شرمسار است مهدی سهیلی لطفا
چرا تو ای شکسته دل خدا خدا نمیکنی؟ خدای چاره ساز را ، چرا صدا نمیکنی؟ به هر لب دعای تو فرشته بوسه میزند برای درد بی امان چرا دعا نمیکنی؟ ز پرنیان بسترت شبی جدا نبودهای پرند خواب را ز خود چرا جدا نمیکنی؟ به قطره قطره اشک تو خدا نظاره میکند به وقت گریه ها چرا خدا خدا نمیکنی؟ سحر ز باغ ناله ها ، گل مراد میدمد به نیمه شب چرا لبی به ناله وا نمیکنی؟ دل تو مانده در قفس جدا ز آشیان خود پرنده ی اسیر را ، چرا رها نمیکنی؟ ز اشک نقره فام خود به کیمیای نیمشب مس سیاه قلب را چرا طلا نمیکنی؟ به بند کبر و ناز خود از آن اسیر ماندهای که روی عجز و بندگی به کبریا نمیکنی؟ "زنده یاد مهدی سهیلی" بعدی عنصری بلخی لطفا
ای ماه سخنگوی من ای حور نژاد از حسن بزرگ ، کودک خرد نزاد در سحر بدلبری شدستی استاد این ساحری از که داری ای دلبر یاد ارتیمانی لطفا
ای عشق بحسن دیده در ساز مرا عیبم همه سر بسر، هنر ساز مرا دل گیرم از آب زندگانی، دلگیر لب تشنه بخوناب جگر ساز مرا بعدی منوچهری دامغانی
الا وقت صبوحست نه گرمست و نه سردست نه ابرست و نه خورشید، نه بادست و نه گردست بیار ای بت کشمیر شراب کهن پیر بده پر و تهی گیر که مان ننگ و نبردست فریدون مشیری لطفا