هر آنکس که جوید به دل راستی نیارد به کار اندرون کاستی بدارمش چون جان پاک ارجمند نجویم ابر بیگزندان گزند به قلم حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی حکیم ابومحمد الیاس نظامی
ای همه هستی زتو پیدا شده----- خاک ضعیف از تو توانا شده زیر نشین علمت کائنات ----- ما به تو قائم چو تو قائم به ذات هستی تو صورت و پیوند نه ----- تو به کس و کس به تو مانند نه آنچه تغیر نپذیرد توئی ----- آنچه نمرده است و نمیرد توئی ما همه فانی و بقابس تر است----- ملک تعالی و تقدس تر است ساقی شب دستکش جام تست ----- مرغ سحر دستخوش نام تست پرده بر اندازد و برون آی فرد ----- گر منم آن پرده به هم در نورد عجز فلک را به فلک وانمای ----- عقد جهان راز جهان واگشای ای به ازل بوده و نابوده ما ----- وی به ابد مانده و فرسوده ما دور جنبیت کش فرمان تست ----- سفت فلک غاشیه گردان تست پروین اعتصامی
واعظی پرسید از فرزند خویش هیچ میدانی مسلمانی به چیست؟ صدق و بی آزاری و خدمت به خلق هم عبادت،هم کلید زندگیست گفت: "زین معیار اندر شهرما، یک مسلمان هست آن هم ارمنیست" ! بعدی مسعود سعد سلمان
می دانستم چو روز روشن صنما کاخر بروی تو از بر من صنما زیرا چو کنی قصد به رفتن صنما نتوان بستن تو را به آهن صنما بعدی از :عسجدی
مها از روز خوبی شب برافکن فغان و ناله در هر کشور افکن کمند زلف دست افراز بگشای سر گردنکشان در پا درافکن هلاک جان هر بیچاره ای را مسلسل جعد مشکین در برافکن ز لب عنان را خوناب در دل انداز ز بسته شوری اندر شکر افکن چو جان عسجدی صید لبت گشت کمند طره اندر دیگر افکن بعدی عنصری
گر بر سر ماه نهی پایهٔ تخت ور همچو سلیمان شوی از دولت و بخت چون عمر تو پخته گشت بربندی رخت کان میوه که پخته شد بیفتد ز درخت از امامی هروی لطفا
شیرین دهنت چون صفت جان دارد خود را سزد ار، ز دیده پنهان دارد آن چشمه که خضر یافت زو آب حیات لعل تو بهر لطیفه ی آن دارد بعدی از انوری لطفا
هرچند غم عشقت پوشیده همی دارم هرکس که مرا بیند داند که غمی دارم گفتم که فرو گویم با تو طرفی زین غم زاندیشهٔ غم خون شد هم زهره نمیدارم با آنکه به هر فرصت صد نکته دراندازم هم در تو نمیگیرد چه سرد دمی دارم از حسین منزوی لطفا
خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود من و تو آن دو خطيم آري موازيان به ناچاري كه هر دو باورمان زاغاز به يكدگر نرسيدن بود گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه ديدارت شروع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من فريبكار دغل پيشه بهانه اش نشنيدن بود اگر چه هيچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود حسین منزوی خواجه جمال الدین سلمان ساوجی
من کیستم تا باشدم، سودای دیدار شما اینم نه بس کاید به من بویی ز گلزار شما چشمم که هر دم میکند غسلی به خوناب جگر با این طهارت نیستم زیبای دیدار شما سیم سیاهقلب اگر هرگز نپالودی مژه کی نقد اشک ما روان گشتی به بازار شما لطفا از فریدون مشیری