دیرست گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه! دیرست گالیا، به ره افتاد کاروان ... عشق من تو ؟ آه.... این هم حکایتی است اما در این زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست شاد و شکفته در شب جشن تولدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک امشب هزار دختر همسال تو ولی خوابیده اند گرسنه و سخت روی خاک زیبا است رقص و ناز سرانگشت های تو زنده یاد هوشنگ ابتهاج بعدی لطفا از مسعود سعد سلمان
قبله ست به دوستی ندای تو مرا جانست به راستی هوای تو مرا امروز چو کس نیست به جای تو مرا در جمله چه بهتر از رضای تو مرا بعدی از شیخ بهائی
او را که دل از عشق مشوش باشد هر قصه که گوید همه دلکش باشد تو قصهٔ عاشقان، همی کم شنوی بشنو، بشنو که قصهشان خوش باشد بعدی از: مهدی سهیلی لطفا
آشفته دلان را هوس خواب نباشد شوری که به دریاست به مرداب نباشد هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد در پیش قدت کیست که از پا ننشیند یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست نرگس شود افسرده چو در آب نباشد ابتهاج لطفا
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید #هوشنگ_ابتهاج بعدی از محمد تقی بهار لطفا
آن شمع دل افروز من از خانه من رفت پروای گلم نیست که پروانه من رفت دارم صدف آسا کف خالی و لب خشک تا از کفم آن گوهر یک دانه من رفت چون باغ خزان دیده ز پیرایه فتادم زبن شاخه پر گل که ز گلخانه من رفت قیصر امین پور لطفا
سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟ خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟ نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟ طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟ طالع تیره ام از روز ازل روشن بود فال کولى به کفم خط خطا دید چرا؟ من که دریا دریا غرق کف دستم بود حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟ گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟ آمدم یک دم مهمان دل خود باشم ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا بعدی از فریدون مشیری
چشم وا کردم و دیدم که خدایم تو شدی دفتر پر غزل خاطره هایم تو شدی در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق شادم از اینکه همه حال و هوایم تو شدی درد من دوری از توست بغل وا کن عشق! تا بگویم به همه قرص و دوایم تو شدی دورم از دین خود و قبله ی من گم شده و معبد و قبله ی من، ذکر دعایم تو شدی از عطار لطفا
ره میخانه و مسجد کدام اسـت کـه هردو بر من مسکین حرام اسـت نه در مسجد دهندم ره کـه مست اسـت نه در میخانه،کین خَمّار خواب اسـت بعدی لطفا از عسجدی
صبح است و صبا مشکفشان میگذرد دریاب که از کوی فلان میگذرد برخیز چه خسبی که جهان میگذرد بویی بستان که کاروان میگذرد به قلم عبدالعزیز منصور عَسجَدی مروزی(قرن۵) لطفا، ابوالفرج ابن مسعود رونی