مشو خودبین، که نیکی با فقیران نخستین فرض بودست اغنیا را ز محتاجان خبر گیر، ای که داری چراغ دولت و گنج غنا را بوقت بخشش و انفاق، پروین نباید داشت در دل جز خدا را . . بعدی (قیصر امین پور)
حرف های ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه باخبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود! بعدی از خیام لطفا
این قافله عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب میگذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری پیش آر پیاله را که شب میگذرد اخوان ثالث
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش باغ بی برگی، روز و شب تنهاست، با سکوت پاکِ غمناکش سازِ او باران، سرودش باد جامه اش شولای عریانیست ورجز،اینش جامه ای باید بافته بس شعله زرتار پودش باد گو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد باغبان و رهگذران نیست باغ نومیدان چشم در راه بهاری نیست گر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابد، ور برویش برگ لبخندی نمیروید؛ باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ داستان از میوههای سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید باغ بی برگی خنده اش خونیست اشک آمیز جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن سلطان فصلها، پاییز از ملک الشعراء بهار لطفا
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازهتر کن زآه شرربار این قفس را برشکن و زیر و زبر کن بلبل پربسته! ز کنج قفس درآ نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا وز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پر شرر کن ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا! ای فلک! ای طبیعت! شام تاریک ما را سحر کن نوبهار است، گل به بار است ابر چشمم ژالهبار است این قفس چون دلم تنگ و تار است شعله فکن در قفس، ای آه آتشین! دست طبیعت! گل عمر مرا مچین جانب عاشق، نگه ای تازه گل! از این بیشتر کن مرغ بیدل! شرح هجران مختصر، مختصر، مختصر کن عمر حقیقت به سر شد عهد و وفا پیسپر شد نالهٔ عاشق، ناز معشوق هر دو دروغ و بیاثر شد راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد از پی دزدی وطن و دین بهانه شد دیده تر شد ظلم مالک، جور ارباب زارع از غم گشته بیتاب ساغر اغنیا پر می ناب جام ما پر ز خون جگر شد ای دل تنگ! ناله سر کن از قویدستان حذر کن از مساوات صرفنظر کن ساقی گلچهره! بده آب آتشین پردهٔ دلکش بزن، ای یار دلنشین! ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین! کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد کز غم تو سینهٔ من پرشرر، پرشرر، پرشرر شد شفیعی کدکنی
هر دم به اشارات ، شدم هر سویی شاید که بیابم از شفایی، بویی دردا که نیافتم به قانون، جز شعر، بیماریِ روحِ خویش را دارویی ... ****** از کریستن بوبن لطفا
تو چون آتشِ شقایق ها که مخفیانه درخوابِ طلاییِ گندم زار گام می نهد، به همه چیز سِرایَت می کنی... ((کریستین بوبن)) از فروغی بسطامی لطفا
صف مژگان تو بشکست چنان دلها را که کسی نشکند این گونه صف اعدا را نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را از هوشنگ ابتهاج لطفا
یاری کن اي نفس که درین گوشه ي قفس بانگی بر آورم ز دل خسته ي یک نفس تنگ غروب و هول بیابان و راه دور نه پرتو ستاره و نه ناله ي جرس خونابه گشت دیده ي کارون و زنده رود اي پیک آشنا برس از ساحل ارس از سیمین بهبهانی لطفا
تکیه کردم بر محبت، همچو نیلوفر بر آب اعتبار از پایهی بیاعتباری داشتم پایبند کس نبودم، پایبندم کس نبود چون نسیم از گلشن گیتی گذاری داشتم آه ، سیمین! حاصلم زین سوختن افسردن است همچو اخگر دولت ناپایداری داشتم! + از هما میرافشار