زندگی نیست بجز نم نم باران بهار زندگی نیست بجز دیدن یار زندگی نیست بجز عشق بجز حرف محبت به کسی ورنه هر خار و خسی زندگی کرده بسی زندگی تجربهی تلخ فراوان دارد دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازهی یک عمر بیابان دارد ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم!؟ از منوچهری لطفا
خیزید و خز آرید که هنگام خزانست باد خنک از جانب خوارزم وزانست آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزانست گویی به مثل پیرهن رنگرزانست بعدی مولانا
ای شب شادی همیشه بادی شادا عمرت به درازی قیامت بادا در یاد من آتشی از صورت دوست ای غصه اگر تو زهره داری یادا پروین اعتصامی لطفا
نیکنامی نباشد، از ره عجب خنگ آز و هوس همی راندن روز دعوی، چو طبل بانگ زدن وقت کوشش، ز کار واماندن خستگان را ز طعنه، جان خستن دل خلق خدای رنجاندن خود سلیمان شدن به ثروت و جاه دیگران را ز دیو ترساندن با درافتادگان، ستم کردن زهر را جای شهد نوشاندن اندر امید خوشهٔ هوسی هر کجا خرمنی است، سوزاندن بعدی عطارنیشابوری
من بغیر از تو نه بینم درجهان قادرا پروردگارا جاودان من ترا دانم ترا دانم ترا حق ترا کی غیر باشد ای خدا چون به جز تو نیست در هر دو جهان لاجرم غیری نباشد در میان اولین و آخرین و ای احد ظاهرین و باطنین و بی عدد این جهان و آن جهان و در نهان آشکارا در نهان و در عیاد هم عیان و هم نهان پیدا توئی هم درون گنبد خضرا توئی در ازل بودی و باشی همچنان تا ابد هستی و باشی جاودان... عالمان در علم او درمانده اند عارفان از عرف او وامانده اند عاشقان از عشق او حیران شدند هر دم از نوعی دگر بی جان شدند فروغی بسطامی لطفا
مردان خدا پردهٔ پندار دریدند یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند هر دست که دادند از آن دست گرفتند هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند یک طایفه را بهر مکافات سرشتند یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند جمعی به در پیر خرابات خرابند قومی به بر شیخ مناجات مریدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند بعدی جامی
اگر ايران به جز ويرانسرا نيست من اين ويرانسرا را دوست دارم اگر تاريخِ ما افسانهرنگ است من اين افسانهها را دوست دارم نواى ناى ما گر جانگداز است من اين ناى و نوا را دوست دارم اگر آب و هوايش دلنشين نيست من اين آب و هوا را دوست دارم به شوق خارِ صحراهاى خشکش من اين فرسوده پا را دوست دارم من اين دلکش زمين را خواهم از جان من اين روشن سما را دوست دارم اگر بر من ز ايرانى رود زور من اين زورآزما را دوست دارم اگر آلوده دامانيد، اگر پاک من اى مردم، شما را دوست دارم شهریار
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ ﭘﺴﺮﻡ ﺗﻮ ﺟﮕﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ بعدی محتشم کاشانی
تا به جای نوش بارد نیش بر ما خاکیان فتنه مشتی خاک زد بر خانهی زنبور باز من که با خود برده بودم شور از میدان عشق آمدم اینک که میدان را کنم پرشور باز . . بعدی (بیدل دهلوی)
نگاه وحشی لیلی چه افسون کرد صحرا را که نقش پای آهو چشم مجنون کرد صحرا را دل از داغ محبت گر به این دیوانگی بالد همان یک لاله خواهد طشت پرخون کرد صحرا را بعدی شمس تبریزی