1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

شاعرانه ها * مشاعره با شاعران منتخب *

شروع موضوع توسط مرهم ‏21/1/21 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    عشق در پای گلی رنگ وفا می ریزد
    فرصتش باد که بسیار بجا می ریزد

    زان سفر کرده بستان خبری هست که گل
    زر خود را همه در پای صبا می ریزد

    می چنان دشمن شرم است که گر سایه تاک
    بر سر حسن فتد، رنگ حیا می ریزد

    بر کف پای تو تا تهمت خونریزی بست
    هر که را دست دهد خون حنا می ریزد

    لطفا ار فاضل نظری
     
    مرهم و Delane از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏3/12/21
    ارسال ها:
    489
    تشکر شده:
    7,348
    امتیاز دستاورد:
    127
    جنسیت:
    زن
    با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
    حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

    ای موی پریشان تو دریای خروشان
    بگذار مرا غرق کند این شب مواج

    یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
    یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

    ای کشته سوزانده بر باد سپرده
    جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

    یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
    صندوقچه‌ای را که رها گشته در امواج

    لطفا از "اوحدی مراغه‌ای"
     
    مرهم و f@rid69 از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏23/5/20
    ارسال ها:
    3,263
    تشکر شده:
    15,258
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    صورت او را ز معنی آشنایی با دلست
    ورنه صورتها بسی دانم که از آب و گلست

    صورت بت کافری باشد پرستیدن ولی
    بت پرست ار معنی بت بازیابد واصلست

    هر که او را دیده‌ای باشد، شناسد صورتی
    کار صورت سهل باشد، ره به معنی مشکلست

    ما نظر با روی او از راه معنی کرده‌ایم
    آنکه ما را بستهٔ صورت شناسد غافلست

    فروغ فرخ زاد لطفا
     
    M @ H @ K و مرهم از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏13/6/17
    ارسال ها:
    1,326
    تشکر شده:
    15,927
    امتیاز دستاورد:
    120
    جنسیت:
    زن
    رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
    راهی بجز گریز برایم نمانده بود

    این عشق آتشین پر از درد بی امید
    در وادی گناه و جنونم کشانده بود



    نیمایوشیج لطفا
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  5. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,094
    تشکر شده:
    84,757
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    مانده از شب های دورادور،
    بر مسیر خامُش جنگل،
    سنگچینی، از اجاقی خُرد،
    اندرو خاکسترِ سَردی.
    همچنان کاندر غبار اندودۀ اندیشه‌های من ملال‌انگیز،
    طرح تصویری، در آن هر چیز،
    داستانی حاصلش دردی.
    روز شیرینم که با من آتشی داشت،
    نقش ناهمرنگ گردیده،
    سرد گشته، سنگ گردیده،
    با دم پاییز عمر من، کنایت از بهار روی زردی.
    همچنان که مانده از شب‌های دورادور،
    برمسیر خامُش جنگل،
    سنگچینی از اجاقی خُرد،
    اندرو خاکستر سردی


    از فروغ لطفا
     
  6. بیش از اینها، آه، آری

    بیش از اینها میتوان خاموش ماند

    * *

    میتوان ساعات طولانی

    با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت

    خیره شد در دود یک سیگار

    خیره شد در شکل یک فنجان

    در گلی بیرنگ، بر قالی

    در خطی موهوم، بر دیوار

    اخوان ثالت
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,094
    تشکر شده:
    84,757
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

    ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش

    باغ بی برگی،

    روز و شب تنهاست،

    با سکوت پاکِ غمناکش

    سازِ او باران، سرودش باد

    جامه اش شولای عریانی‌ست

    ورجز،اینش جامه ای باید

    بافته بس شعله زرتار پودش باد

    گو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی خواهد

    باغبان و رهگذران نیست

    باغ نومیدان

    چشم در راه بهاری نیست

    گر ز چشمش پرتو گرمی نمی‌تابد،

    ور برویش برگ لبخندی نمیروید؛

    باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟



    داستان از میوه‌های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید

    باغ بی برگی

    خنده اش خونیست اشک آمیز

    جاودان بر اسب یال افشان زردش می‌چمد در آن

    سلطان فصل‌ها، پاییز

    از فاضل نظری لطفا
     
    !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده است.
  8. با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
    حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

    ای موی پریشان تو دریای خروشان
    بگذار مرا غرق کند این شب مواج

    یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
    یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

    ای کشته سوزانده بر باد سپرده
    جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

    یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
    صندوقچه‌ای را که رها گشته در امواج


    شفیعی کدکنی
     
    M @ H @ K از این پست تشکر کرده است.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,094
    تشکر شده:
    84,757
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی
    شادی خاطر اندوه گزارم نشدی

    تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید
    با که گویم که چراغ شب تارم نشدی

    صدف خالی افتاده به ساحل بودم
    چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی

    بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز
    برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی

    از جنون بایدم امروز گشایش طلبید
    که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی


    لطفا از سعدی
     
    !!AMINKHAN!! از این پست تشکر کرده است.
  10. دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت
    تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

    جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش
    گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

    جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت
    کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

    راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد
    تا نباید که بشوراند خواب سحرت


    حضرت حافظ
     
    NILAY از این پست تشکر کرده است.