رونق ایام جوانیست عشق مایهی کام دو جهانی ست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطهی جان و تن ما ازوست مردن ما، زیستن ما، ازوست مه که به شب نوردهی یافته پرتوی از مهر بر او تافته خاک ز گردون نشود تابناک تا اثر مهر نیفتد به خاک زندگی دل به غم عاشقیست تارک جان در قدم عاشقیست جامی شهریار
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را به قلم سید محمدحسین بهجت تبریزی(شهریار) میرزاده عشقی
مجنونم آن چنين كه مجانين ز من رمند واي ار به مجلس عقلا داخلم كنيد من مطلع نيم كه چه با من نموده عشق خوب است اين قضيه سوال از دلم كنيد بعدی از سیمین بهبهانی لطفا
گُفتی که: می بوسم تو را گفتم: تمنا می کنم .. گُفتی که: گر بینَد کسی؟! گُفتم که: حاشا می کُنم … از فریدون مشیری لطفا
گاهی میان خلوت جمع یا در انزوای خویش موسیقیِ نگاه تو را گوش میکنم وز شوق این محال که دستم به دست توست من جای راه رفتن پرواز میکنم ...! محمد علی بهمنی لطفا
وقتی همه جا از غزل من سخنی هست یعنی همه جا-تو،همه جا-تو،همه جا-تو پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟ از شمس لنگرودی لطفا
تشکر دور از تو رودی کوچکم قفل اسکله را می بوسم توقع دریایی ندارم دور از تو فواره ی بی قرارم پرپر می زنم که از آسمان تهی به خانه ی اولم برگردم لطفا از ابتهاج
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت امید عافیتم بود روزگار نخواست نخواست قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت گرفت چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت دل گرفته ی من همچو ابر بارانی گشایشی مگر از مگر از گریه ی شبانه گرفت به قلم امیرهوشنگ ابتهاج کمالالدین عبدالرزاق اصفهانی(خلاق المعانی) لطفا
گر ترا گویم که عاشق نیستم یا ز جان یار موافق نیستم از منت باور مبادا این سخن زانک در این قول صادق نیستم عاشقم، عاشق، بآواز بلند پس که باشم من که عاشق نیستم؟ تو بحسن افزونی از عذرا و من در غم تو کم ز وامق نیستم عشق تو یکچند می کردم نهان زانکه دانستم که لایق نیستم آشکارا کردم اکنون راز خویش وندرین دعوی منافق نیستم هر که در عالم ترا عاشق شدند من به از چندین خلایق نیستم هلالی جغتائی لطفا
مه من، بجلوه گاهی که ترا شنودم آنجا جگرم ز غصه خون شد، که چرا نبودم آنجا؟ گه سجده خاک راهت بسرشک می کنم گل غرض آنکه دیر ماند اثر سجودم آنجا من و خاک آستانت، که همیشه سرخ رویم بهمین قدر که روزی رخ زرد سودم آنجا بطواف کویت آیم، همه شب، بیاد روزی که نیازمندی خود بتو می نمودم آنجا پس ازین جفای خوبان ز کسی وفا نجویم که دگر کسی نمانده که نیازمودم آنجا بسر رهش، هلالی، ز هلاک من کرا غم؟ چو تفاوتی ندارد عدم و وجودم آنجا نفر بعدی لطفا از "صائب تبریزی"