ای کولی کبود نگاه ستاره چشم ای با غم غریبی من آشنا هنوز ای نغمه ساز عشق که با پنجه امید برمی کشی زچنگ دلم ناله ها هنوز من بار دیگر از پس دیوار سال ها سوی تو آمدم.. لطفن از هوشنگ ابتهاج
امشب به قصه دل من گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی این دُر همیشه در صدف روزگار نیست میگویمت ولی تو کجا گوش میکنی دستم نمیرسد که در آغوش گیرمت ای ماه با که دست در آغوش میکنی در ساغر تو چیست که با جرعه نخست هشیار و مست را همه مدهوش میکنی می جوش میزند به دل خم بیا ببین یادی اگر ز خون سیاووش میکنی گر گوش میکنی سخنی خوش بگویمت بهتر ز گوهری که تو در گوش میکنی جام جهان ز خون دل عاشقان پر است حرمت نگاه دار اگرش نوش میکنی سایه چو شمع شعله در افکندهای به جمع زین داستان که با لب خاموش میکنی به قلم امیر هوشنگ ابتهاج "از اشعار زنده یاد سید عمادالدین حسنی برقعی (عماد خراسانی)"
پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست اینهمه جنگ و جدل حاصل کوتهنظری است گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست ... عماد خراسانی از شیخ بهایی لطفا
آن دل که تواش دیده بدی، خون شد و رفت و ز دیدهٔ خون گرفته، بیرون شد و رفت روزی، به هوای عشق، سیری میکرد لیلی صفتی بدید و بیرون شد و رفت به قلم بهاء الدین محمد عاملی(شیخ بهایی) ابوسعید فضلالله بن ابوالخیر احمد بن محمد بن ابراهیم (شیخ ابوسعید ابوالخیر)
گر با غم عشق سازگار آید دل بر مرکب آرزو سوار آید دل گر دل نبود کجا وطن سازد عشق ور عشق نباشد به چه کار آید دل رهی معیری لطفا
دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم به قلم زنده یاد محمدحسن معیری(رهی) شاطر عباس صبوحی قمی
شرحی از یوسف گمگشته خود گر بدهم شهرت گریه یعقوب، مسلّم شکنم سر شوریدهٔ خود، گر بنهم بر زانو صبر ایّوب، از این شهره به عالم شکنم لطفا از وحشی بافقی
ای گل تازه که بویی ز وفا نیست ترا خبر از سرزنش خار جفا نیست ترا رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست ترا التفاتی به اسیران بلا نیست ترا ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست ترا با اسیر غم خود رحم چرا نیست ترا به قلم كمالالدین بافقی(قرن۱۰) سنایی لطفا
نیلوفر و لاله هر دو بیهیچ سبب این پوشد نیل و آن به خون شوید لب میشویم و میپوشم ای نوشین لب در هجر تو رخ به خوان و از نیل سلب از منوچهری لطفا
معجون مفرح بود این تنگدلان را مر بی سلبان را به زمستان سلب اینست ای آنکه نخوردستی می گر بچشی زان سوگند خوری، گویی: شهد و رطب اینست میگیر و عطا ورز و نکو گوی و نکو خواه اینست کریمی و طریق ادب اینست فریدون مشیری لطفا