هرگز آن شوخ بما غیر نگاهی نکند آن هم از ناز کند گاهی و گاهی نکند می روم بر سر راهش بامید نظری آه! اگر بگذرد آن شوخ و نگاهی نکند این همه ناله، که من می کنم از درد فراق هیچ ماتم زده خانه سیاهی نکند حاصل عشق همین بس که: اسیر غم او دل بمالی ندهد، میل بجاهی نکند زاهدا، گر هوس باده و شاهد گنهست بنده هرگز نتواند که گناهی نکند سوی هر کس که بدین شکل و شمایل گذری کی تواند که ترا بیند و آهی نکند؟ چون هلالی شرفی یافتم از بندگیت کس چرا بندگی همچو تو شاهی نکند؟ به قلم بدرالدین هلالی استرآبادی(هلالی جغتایی) (قرن۹و۱۰هجری) رشیدالدین وطواط
آن دلبر ماهرخ ، که جانان منست بر من به عزیزی چو دل و جان منست اندر دل من نشسته باشد پیوست مقبل تر ازین دل نبود کان منست بعدی: از شاه نعمت الله ولی
هرچه خواهد می کند سلطان ما دل برد جان بخشد آن جانان ما دنیی و عقبی از آن و این و آن ما از آن او و او هم ز آن ما دردمندانیم و دردی می خوریم دُرد درد دل بود درمان ما عقل کل حیران شده در عشق او خود چه شد این عقل سرگردان ما هر که آمد سوی ما با ما نشست غرقه شد در بحر بی پایان ما رند سر مستی طلب از وی بجوی لذت رندی سر مستان ما بندهٔ فرمان و فرمان می دهیم سید ما می برد فرمان ما بعدی از شیخ فخرالدین عراقی
عشق، شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوتهی سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد رمزی از اسرار باده کشف کرد راز مستان جمله بر صحرا نهاد قصهی خوبان به نوعی باز گفت کاتشی در پیر و در برنا نهاد از خمستان جرعهای بر خاک ریخت جنبشی در آدم و حوا نهاد عقل مجنون در کف لیلی سپرد جان وامق در لب عذرا نهاد دم به دم در هر لباسی رخ نمود لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد چون نبود او را معین خانهای هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد از مهدی سهیلی لطفا
ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من وی نام تو روشنگر شام و سحر من جز نقش تو نقشی نبود در نظر من شبها منم و عشق تو و چشم تر من وین اشک دمادم که بود پرده در من در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم هر منظره را منظری از روی تو دیدم از رودکی لطفا
در ديدگاه من - درياست آسمان و ندارد كرانه اي جز بي نشانگي - از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي گفتم شبي به خويش: اين آسمان پير - بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام - دنبال ناخداست پس ناخدا كجاست؟ در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت: درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست" از : مهدی سهیلی
به چه مانند کنم موی پریشان تو را به دل تیره شب به یکی هاله دود یا به یک ابر سیاه که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه به نوازشگر جان یا به لطفی که نهد گرم نوازی در سیم یا بدان شعله شمعی که بلرزد به نسیم به چه مانند کنم حالت چشمان تو را به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب به غزل های نوازشگر حافظ در شب یا به سرمستی طغیان گر دوران شباب از رهی معیری لطفا
بوی جوی مولیان اید همی یاد یار مهربان آید همی ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی ای بخارا شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی جغتائی لطفا
باز آی، که از جان اثری نیست مرا مدهوشم و از خود خبری نیست مرا خواهم که به جانب تو پرواز کنم اما چه کنم بال و پری نیست مرا بعدی، استاد شهریار لطفا
پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه تست همه آفاق پر از نعره مستانه تست در دکان همه باده فروشان تخته است آن که باز است همیشه در میخانه تست دست مشاطه طبع تو بنازم که هنوز زیور زلف عروسان سخن شانه تست ای زیارتگه رندان قلندر برخیز توشه من همه در گوشه انبانه تست بعدی لطفا از عنصری بلخی