دارم ز جدایی غزالی که مپرس در جان و دل اندوه و ملالی که مپرس گوئی چه بود درد تو دردی که مگوی پرسی چه بود حال تو حالی که مپرس از همام تبریزی لطفا
خانه امروز بهشت است که رضوان اینجاست وقت پروردن جان است که جانان اینجاست نیست ما را سر بستان و ریاحین امروز نرگس مست وگل و سرو خرامان اینجاست شکر از مصر به تبریز میارید دگر کان شکر را چه محل؟این شکرستان اینجاست هر که او را ادب مجلس شاهان نبود گو بدین در نگذارید که سلطان اینجاست بندگی را کمر امروز ببندید به جان چون نبندیم میان؟یوسف دوران اینجاست چشم و ابروی تو کردند اشارت به ((همام)) که از این حُسن و ملاحت بگذر کان اینجاست ماه خود کیست؟ندارم سر خورشید فلک سایه ی لطف خدا،روح دل و جان اینجاست بعدی از رشحه لطفا
تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را وز خست خود خاک شوم هر کس را کارم به دعا چو برنمیآید راست دادم سه طلاق این فلک اطلس را به قلم ابوسعید فضلالله بن ابوالخیر احمد بن محمد بن ابراهیم(شیخ ابوسعید ابوالخیر) (قرن ۴و۵) بابا افضل کاشانی
ای دل تو ز هیچ خلق یاری مطلب وز شاخ برهنه سایه داری مطلب عزت ز قناعت است و خواری ز طمع با عزت خود بساز و خواری مطلب از پروین اعتصامی لطفا
ای مُرغک خُرد ، ز آشیانه پرواز کن و پریدن آموز تا کی حرکات کودکانه؟ در باغ و چمن چمیدن آموز رام تو نمی شود زمانه رام از چه شدی ؟ رمیدن آموز مندیش که دام هست یا نه بر مردم چشم ، دیدن آموز شو روز به فکر آب و دانه هنگام شب آرمیدن آموز بعدی لطفا از مولانا جلال الدین محمد بلخی
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیا ای دولت و اقبال من و کار و کیا ای خلوت و ای سماع و اخلاص و ریا بیحضرت تو این همه سوداست بیا بعدی از :بیدل دهلوی لطفا
ای غافل از رنج هوس آیینهپردازی چرا چون شمع بار سوختن از سر نیندازی چرا نگشودهمژگان چون شرر از خویشکن قطع نظر زین یک دو دم زحمتکش جام و آغازی چرا تاکی دماغت خونکند تعمیر بنیاد جسد طفلیگذشت ای بیخرد با خاک وگل بازی چرا آزادیات ساز نفس آنگه غم دام و قفس با این غبار پرفشان گم کرده پروازی چرا گردی به جا ننشستهای دل در چه عالم بستهای از پرده بیرون جستهای واماندة سازی چرا حیف است با سازغنا مغلوب خسّت زیستن تیغ ظفر در پنجهات دستی نمییازی چرا گر جوهر شرم و ادب پرواز مستوری دهد آیینهگردد از صفا رسوای غمازی چرا تاب و تبکبر و حسد بر حقپرستانکم زند گر نیستی آتشپرست آخر به این سازی چرا هرگز ندارد هیچکس پروای فهم خویشتن رازی وگرنه این قدر نامحرم رازی چرا از وادی این ما و من خاموش باید تاختن ایکاروانت بیجرس در بند آوازی چرا محکوم فرمان قضا مشکلکشد سر بر هوا از تیغ گر غافل نهای گردن برافرازی چرا بیدل مخواه آزار دل از طاقت راحت گسل ای پا به دوش آبله بر خار میتازی چرا به قلم میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی ابن حسام خوسفی لطفاااا
بلبل ز پی گل غزلی تر می گفت باد سحر از نسیم عنبر می گفت لاله صفت کلاه دارا می کرد نرگس سخن از تاج سکندر می گفت از اقبال لاهوری لطفا
بود انسان در جهان انسان پرست ناکس و نابود مند و زیر دست سطوت کسری و قیصر رهزنش بند ها در دست و پا و گردنش کاهن و پاپا و سلطان و امیر بهر یک نخچیر صد نخچیر گیر صاحب اورنگ و هم پیر کنشت باج بر کشت خراب او نوشت در کلیسا اسقف رضوان فروش بهر این صید زبون دامی بدوش برهمن گل از خیابانش ببرد خرمنش مغ زاده با آتش سپرد از غلامی فطرت او دون شده نغمه ها اندر نی او خون شده تا امینی حق بحقداران سپرد بندگان را مسند خاقان سپرد شعله ها از مرده خاکستر گشاد کوهکن را پایه ی پرویز داد اعتبار کار بندان را فزود خواجگی از کار فرمایان ربود قوت او هر کهن پیکر شکست نوع انسان را حصار تازه بست تازه جان اندر تن آدم دمید بنده را باز از خداوندان خرید زادن او مرگ دنیای کهن مرگ آتشخانه و دیر و شمن حریت زاد از ضمیر پاک او این می نوشین چکید از تاک او عصر نو کاین صد چراغ آورده است چشم در آغوش او وا کرده است نقش نو بر صفحه هستی کشید امتی گیتی گشائی آفرید امتی از ما سوا بیگانه ئی بر چراغ مصطفی پروانه ئی امتی از گرمی حق سینه تاب ذره اش شمع حریم آفتاب کائنات از کیف او رنگین شده کعبه ها بتخانه های چین شده مرسلان و انبیا آبای او اکرم او نزد حق اتقای او «کل مؤمن اخوة» اندر دلش حریت سرمایه آب و گلش نا شکیب امتیازات آمده در نهاد او مساوات آمده همچو سرو آزاد فرزندان او پخته از «قالوا بلی» پیمان او سجده ی حق گل بسیمایش زده ماه و انجم بوسه بر پایش زده بعدی لطفا از هلالی جغتائی