این سان کـه ذره هاي دل بیقرار مـن سر در کمند عشق تـو جان در هوای توست شاید محال نیست کـه بعد از هزار سال روزی غبار مـا را آشفته پوی باد در دوردست دشتی از دیدهها نهان بر برگ ارغوانی پیچیده با خزان یا پای جویباری چون اشک مـا روان پهلوی یک دیگر بنشاند مـا رابه یک دیگر برساند بعدی مسعود سعد سلمان لطفا
این طالع من یارب و این اختر چیست کاین دل ز بلای دهر همواره غمیست من زو نرهم یقینم و غمگین کیست آن کس که بر این طالع من خواهد زیست از خواجوی کرمانی لطفا
تا کی ندهی داد من ای داد ز دستت رحم آر که خون در دلم افتاد ز دستت تا دور شدی از برم ای طرفه بغداد شد دامن من دجلهٔ بغداد ز دستت از دست تو فردا بروم داد بخواهم تا چند کشم محنت و بیداد ز دستت بی شکر شیرین تو در درگه خسرو بر سینه زنم سنگ چو فرهاد ز دستت گر زانک بپای علمم راه نباشد از دور من و خاک ره و داد ز دستت تا چند کنم ناله و فریاد که در شهر فریاد رسی نیست که فریاد ز دستت هر چند که سر در سر دستان تو کردیم با این همه دستان نتوان داد ز دستت از خاک سر کوی تو چون دور فتادم دادیم دل سوخته بر باد ز دستت زینسان که به غم خوردن خواجو شدهئی شاد شک نیست که هرگز نشود شاد ز دستت به قلم کمال الدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود(خواجوی کرمانی) (قرن ۷ و ۸ هجری) اثیرالدین اخسیکتی لطفااا
از بیم رقیب جستجویت نکنم/ وز طعن حسود گفتگویت نکنم لب بستم و از پای نشستم اما/ این را نتوان که آرزویت نکنم از مفتون امینی لطفا
کسی نبود که ستاره ها را بشمارد گل ها را بو کند برای رنگ ها نامی بگذارد و از رازها در شگفت بماند پس، خدا انسان را آفرید اما انسان برای این کارها انگیزه ای نداشت پس، خدا عشق را آفرید و او ستاره ها را شمرد گل ها را بویید رنگ ها را نامید بسیاری از اشاره ها و نشانه ها را هم دانست اما از رشک همه را نهان کرد چنان که زیبایی ناگفته ماند و نکته ها ناشنیده آن گاه خدا گفت که با پاره ای از عشق ها خیالی سرشار باشد کلامی هموار نیز و شعر پدید آمد..! به قلم یدالله مفتون امینی زنده یاد حسین منزوی
درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست در من طلوع آبي آن چشم روشن ياد آور صبح خيال انگيز درياست گل كرده باغي از ستاره در نگاهت آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست ما هر دُوان خاموش خاموشيم ، اما چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست دور از نوازش هاي دست مهربانت دستان من در انزواي خويش تنهاست بگذار دستت راز دستم را بداند بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست از فاضل نظری لطفا
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری ست جای گلایه نیست، که این رسم دلبری ست هر کس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینه ها زودباوری ست مِهرت به خلق بیشتر از جور بر من است سهم برابر همگان، نابرابری ست دشنام یا دعای تو در حق من یکی ست ای آفتاب، هر چه کنی ذره پروری ست ساحل، جواب سرزنش موج را نداد گاهی فقط سکوت سزای سبکسری ست به قلم فاضل نظر عبدالقادر گیلانی
عشق و بدنامی ودرد وغم به ما شد یارغار تا محمّد وار باشد عاشقان را چاریار آرزوی یار داری یار میگوید بیا تا کند دلداری تو در دل شب های تار گرم تر یک نیمه شب گو ای خدا در من نگر پس شبان روزی نظر را شصت وسیصد میشمار یارگفت هرجا که باشی با توام یادت کنم از چنین یاری فرامش کرده ای تو، یاد دار روح تو مرغی است کز نزد خدا آمد به تن بی خدا مرغ خدائی را کجا گیرد قرار ساقیا زان می که گفتی می دهم در آخرت کم نخواهد شد که در دنیا کنی جامی نثار کاروان ها در بیابان ها هلاک انداز عطش ابر رحمت را بیار وقطره چندی ببار باردارد شیشه های می ، صراحی های شاه اشتر مستی که نه افسار دارد نه مهار شاه میگوئی تو ما را حاضر قندیل باش عاشق و مجنون و مستم آه دست از من بدار خاک آدم را خدا تخمیر می کرده هنوز که فتاده بر سر مستان حضرت این خمار برسر هر موی مشتاقان زبان دیگر است کز خدا دیدار می جویند هر لیل و نهار گرتماشای جمال حق تعالی بایدت درمیان عاشقان انداز خود را روز بار در دل شب ها بگریم گویم آن دلدار را یا دلی ده یا دل کز بیدلان بر وی بیار گر رسم روزی به دوزخ قصه خود گویمش تا بگرید بر من بیچاره آتش زار زار تا قیامت محیی خواهد خواند این ابیات را خلق و عالم هم بپای میروند هم پایدار از ارزقی هروی لطفا
ای دل ، ز شراب عشق گشتی سرمست کز رنج خمار او بجان نتوان رست گر از دل من چنین فرو داری دست در روز ز دست تو بشب باید جست بعدی انوری
جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا ور قصد آزارم کنی هرگز نیازارم ترا زین جور بر جانم کنون، دست از جفا شستی به خون جانا چه خواهد شد فزون، آخر ز آزارم ترا رخ گر به خون شویم همی، آب از جگر جویم همی در حال خود گویم همی، یادی بود کارم ترا آب رخان من مبر، دل رفت و جان را درنگر تیمار کار من بخور، کز جان خریدارم ترا هان ای صنم خواری مکن، ما را فرازاری مکن آبم به تاتاری مکن، تا دردسر نارم ترا جانا ز لطف ایزدی گر بر دل و جانم زدی هرگز نگویی انوری، روزی وفادارم ترا به قلم اوحدالدین محمد ابن محمد(انوری ابیوردی) (قرن ۶ هجری) هاتف اصفهانی