یاد باد آنکه بروی تو نظر بود مرا رخ و زلفت عوض شام و سحر بود مرا یاد باد آنکه ز نظارهٔ رویت همه شب در مه چارده تا روز نظر بود مرا یاد باد آنکه ز رخسار تو هر صبحدمی افق دیده پر از شعلهٔ خور بود مرا یاد باد آنکه ز چشم خوش و لعل لب تو نقل مجلس همه بادام و شکر بود مرا یاد باد آنکه ز روی تو و عکس می ناب دیده پر شعشعهٔ شمس و قمر بود مرا یاد باد آنکه گرم زهرهٔ گفتار نبود آخر از حال تو هر روز خبر بود مرا یاد باد آنکه چو من عزم سفر میکردم بر میان دست تو هر لحظه کمر بود مرا یاد باد آنکه برون آمده بودی بوداع وز سر کوی تو آهنگ سفر بود مرا یاد باد آنکه چو خواجو ز لب و دندانت در دهان شکر و در دیده گهر بود مرا بعدی فردوسی
به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر ز نام و نشان و گمان برترست نگارندهٔ بر شده پیکرست به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی ستودن نداند کس او را چو هست میان بندگی را ببایدت بست خرد را و جان را همی سنجد اوی در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی بدین آلت رای و جان و زبان ستود آفریننده را کی توان به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یکسو شوی پرستنده باشی و جوینده راه به ژرفی به فرمانش کردن نگاه توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود از این پرده برتر سخنگاه نیست ز هستی مر اندیشه را راه نیست بعدی از حافظ
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش من همان به که از او نیک نگه دارم دل که بد و نیک ندیدهست و ندارد نگهش بوی شیر از لب همچون شکرش میآید گر چه خون میچکد از شیوه چشم سیهش چارده ساله بتی چابک شیرین دارم که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش از پی آن گل نورسته دل ما یا رب خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند ببرد زود به جانداری خود پادشهش جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در صدف سینه حافظ بود آرامگهش بعدی عراقی
گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت بد عهدی عمر بین، که گل ده روزه سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت بعدی از: ابوسعید ابوالخیر
جانا من و تو نمونه پرگاریم سر گر چه دو کردهایم یک تن داریم بر نقطه روانیم کنون چون پرگار در آخر کار سر بهم باز آریم از رهی معیری لطفا
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام موی سپید را فلکم رایگان نداد این رشته را به نقد جوانی خریده ام ای سرو پای بسته ، به آزادگی مناز آزاده من ، که از همه عالم بریده ام گر می گریزم از نظر مردمان رهی عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام بعدی سیمین بهبهانی
مرا هزار امید است و هر هزار تویی شروع شادی و پایان انتظار تویی بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند در این سرا تو بمان! ای که ماندگار تویی شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است ستاره ای که بخندد به شام تار تویی جهانیان همه گر تشنگان خون منند چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی دلم صراحی لبریز آرزومندی است مرا هزار امید است و هر هزار تویی بعدی:جامی
دل فارغ ز درد عشق، دل نیست تن بی درد دل جز آب و گل نیست ز عالم رویت آور در غم عشق که باشد عالمی خوش، عالم عشق غم عشق از دل کس کم مبادا دل بی عشق در عالم مبادا از خاقانی لطفا
ای صید شده مرغ دلم در دامت من عاشق آن دو لعل میگون فامت ای ننگ شده نام رهی بر نامت تا جان نبری کجا بود آرامت از صائب تبریزی لطفا
بیا تا برگ گل نارفته بر باد گلی چینیم و بنشینیم دلشاد بت فایز مکن تاخیر چندان که تعجیل است عمر آدمیزاد از فریدون مشیری لطفا