قدیما عصر جمعه که می شد شال و کلاه می کردیم که چه خبره می خواهیم بریم خونه عزیز، چه حالی و چه صفایی داشت بماند عزیز هم صبح اول وقت اب وجارو کرده بود و نشسته بود پای سبزی پاک کردن اخه جمعه اول هر ماه نذر اش داشت. خلاصه کل فامیل دور هم جمع می شدیم فرقی نداشت که حالا این فامیل پدریه یا ربطش به خونواده مادری چیه اولش که ته نخوچی کیشمیش های عزیز رو در می اوردیم بعدش عمو بزرگه که صداش قشنگ بود می زد زیر اواز اولش غم بود نمی دونم خودش می گفت دشتی می خونم ولی بعدا فهمیدم که اصلا هیچ دستگاهی توی این مایه نداریم ما. بعدش می زد تو کار بزمی . خاله کوچیکم که خیلی شیطون بود به بهونه رقصوندن ما هر چی قر مونده بود تو کمرش می ریخت، اخ که چه صفایی داشت. اش رو که می زدیم به بدن می رفتیم پی شیطونی از این ور حوض بپر اونورش چادر شب بابابزرگ رو بریز به هم هر چی که تصور کنی صد پله بدتر. عزیز مشغول حظ بردن تماشای بچه ها و عروسها و نوه هاش بابابزرگ منتظر قلیون که نیم ساعت پیش سفارشش رو به دایی داده بود یادش بخیر قدیما...
قدیما یه مروتی بود یه مردونگی بود طرف به نوامیس مردم به چشم خواهر نگاه میکرد و کسی هم مزاحمش میشد قشنگ میگرفتش و میبرد نصیحتش کنه و اگه قوبل نمیکرد میزد زیر گوشش تا بار دوم تکرار نشه. امروزه چند نفر باهم میفتن تو خیابون دنبال نوامیس مردم که مزاحمش بشن و کسی هم اعتراضی میکنه برمیگردن یالا شروع به دعوا امروزه کسی بزرگ و کوچیکی حالیش نمیشه اما خدایا کاش زمونه هم زمونه قدیم بود حرف زیاده اما کسی خریدار نیست
قدیما...... یادش بخیر خدا رفتگان همه دوستان رو بیامرزه مادربزرگم هر موقع میخواستیم فرار کنیم تو کوچه برا بازی اولش میگرفت یه قصه بهمون میگفت خداییش قصه های قدیمیا خیلی باحال بود اکثرا" قصه های ائمه رو میگفتن با اینکه سواد زیادی نداشتن ولی خیلی خوب میگفتن که آدم شبا میرفت پیشش و میگفت میشه یه قصه بهم بگی تا خوابم ببره یادش بخیر
قدیما یه مرامی یه معرفتی منشی مردونگی بود اما امروزه همه دوست دارن به همدیگه نارو بزنن به طرفت نارو میزنی به خودت و خدا هم میتونی نارو بزنی یادش بخیر یه معلمی داشتم دوره دبیرستان خیلی لوتی بود همیشه میگفت انوش مواظب باش مردونگیتو زیر سوال نبرن واقعا" قدیمیا گل گفتن و گل نوشتن و ازشون خوب مونده دمشون گرم