خَرَکی را به عروسی خواندند خَر بخندید و شد از قهقهه سست گفت من رقص ندانم بسزا مطرِبی نیز ندانم بدُرُست بَهرِ حمّالی خوانند مرا کآب نیکو کشم و هیزم چُست بعدی ع
عقربه باز پشت دستم را می گزد که قرار نزدیک است لحظه های به بار آمدن شاخه ی انتظار نزدیک است . . بعدی (ه)