شب نوشته های دل کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود... کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند… کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم… کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود… کاش قلبها در چهره بود... اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست سکوتی را که یک نفر بفهمد بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد ...
شب نوشته های دل روزها می گذشت و گنجشک به گوشه ای پناه برده بود . و با خدایش هیچ نجوایی نداشت . فرشتگان ، سراغش را می گرفتند . و خدا هر بار به فرشتگان اینگونه می گفت : می آید ، من تنها شنونده ای هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگه می دارد . و سرانجام گنجشک روی شاخه ای بر بلندای درختی نشست . فرشتگان ، چشم به او دوختند . گنجشک هیچ نگفت و خدا به او گفت : « با من بگو از آنچه باعث سنگینی سینه ی توست » . گنجشک گفت : لانه ی کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام ، تو همان را هم از من گرفتی!!! این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ این خانه ی محقر من کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی ، راه را بر کلامش بست . سکوتی در عرش ، طنین انداز شد . فرشتگان ، همه سر به زیر انداختند . و خدا به او گفت : ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پرگشودی . گنجشک ، خیره در خدایی خدا مانده بود . خداوند گفت : و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!!! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ، ملکوت خدا را پر کرده بود . و با خود زمزمه می کرد که : خدایا من در کلبه ی فقیرانه خود چیزی دارم که مرا بس است . وقتی من چون تو خدایی دارم ... .
آسمان آبی نیست ، روز آبی بود اخوان ثالث لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام ، مستم . باز مي لرزد ، دلم ، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام ر ا، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را ، دست! آبرويم را نريزي ، دل ! اي نخورده مست لحظه ديدار نزديك است . ***
شب نوشته های دل با این همه بنده خدایت تنهاست... آنروز دلم شکسته و خسته بود تمام درهای عالم برویم بسته بود با دلی که پر بود از غم و گناه رو برویت نشستم ، یا الله از درونم صدایی ، فریادی بلند شد که تو اللهی ! خداوند کریم و دانا تویی ، تو ، الله ما. برویم بگشای درهایی که من بدانم تو هنوز با مایی درونم یک صد هزار غم دارم تو فقط اویی که میدانی به آسمان که بنگرم تنهاییست به زمین که مینگرم چه غوغاییست صدایی از پس ابرها آمد بنده ام از چه مینالی؟ اگر گنه کرده ای که میدانی! اگر غمی داری که میخوانیم اگر هم ز جور زمان دلت شکستست با من بمان بدان بنده ام ، بدان جانم من ازهر غمت آگاهم تو گفتی خداییم دانا کریمم و توانا... تو گفتی خداییم پیداست پس بگو !چرا آسمان تنهاست؟! اگر بگویی غوغایی بر پاست زمین پر از بلواست بدان خدایی اینجاست که با این همه بنده ، باز هم تنهاست... برای همین ، در زمین غوغاست برای همین ، آسمان تنهاست آری بنده ام بدان جانم من از هر غمت آگاهم من تو را تنها نمیزارم من تو را تنها نمیزارم دلت غم داشت؟!!!!!!! دلت با ماست... درت گم بود؟!!!!!!!! خدا اینجاست... فراموشت نکردم من تو مخلوق منی! انسان...
شب نوشته های دل این خاطره مال ماست عشق من از الان به بعد این خاطره جاودانه خواهد ماند... تقدیم به تو... خاطره ای که ماندگار میماند.... کنار هم بودیم این آخرین شب با هم بودنمان بود این آخرین شبیه که در کنار توام و خوب میدونم فردا خواهی رفت در کنارهم بودیم نا خود آگاه از درون لرزیدم... عشقم:سردته گلم؟ من: آره ، یکمی. عشقم:بیا،بیا عزیزم ،بیا تو بغلم و منو کشوند طرف خودش ، ...یک نگاه بهش کردم یک بوسه کوچیک به پیشونیم زد! آه از نهادم بلند شد سرمو گذاشتم روی شونه هاش سرشو خم کرد و صورتشو چسبوند به موهام ودوباره یک بوسه کوچولو توی بغلش آروم گرفتم... این تصویر 25% کوچکتر شده است و به اندازه (600x402) تغییر یافته است . برای مشاهده تصویر در سایز اصلی یعنی اندازه (800x536) کلیک کنید . برای نمایش عکس در پنجره جدید روی تصویر کلیک کنید . خودم رو در آغوشش غرق کرده بودم مدام دستامو ماساژ میداد تا گرم بشم عشقم:عزیزم خانومی... من : جونم؟.. عشقم :دوستت دارم سرمو بلند کردم و یک نگاهی به چشماش انداختم و برای تشکر بوسیدمش و دوباره خودمو توی آغوشش رها کردم مدتی در سکوت گذشت من بهش تکیه کرده بودم گرم بودم... سکوت آزاردهنده بینمون رو با صداش شکست آروم و بی مقدمه شروع کرد به آواز خوندن عاشق صداشم توی چشمام نگاه میکرد و از ته دل برام میخوند صداش گوشهامو نوازش میکرد یهو صداش قطع شد عشقم :خانومی؟ من: جونم! عشقم:میخوام یک سیگار بکشم من:... عشقم :اگه بگی نه روشنش نمیکنم من:بکش عزیزم اشکالی نداره از درون میشکستم چون میدونستم این سیگار رو دود میکنه تا غمشو فراموش کنه تا درد دوری کمتر عذابش بده تا دیگه به فردا فکر نکنهاون سیگار... اون دود... تنها شاهد غم عشق ما بود این اولین سیگاری بود که دودش آزارم نمیداد این اولین سیگاری بود که از بوش مست میشدم این اولین باری بود که سیگار به نظرم بی ضرر اومد بغض گلوم رو میفشرد عشقم:خانومی! گریه؟!نداشتیما... من: چشم . چشم آقای من عشقم : چشم الکی؟! من : نه عزیزم نگاه کن من دارم میخندم یهو انگار زمان ایستاد در یک لحظه هر دو همو محکم در آغوش کشیدیم هر دو بغض داشتیم اشکهامون بی امان به روی صورتهامون میریخت با پشت دست آروم اشکمو پاک کرد دو دستی صورتم رو چسبید و رو در روی صورت خودش نگه داشت چشم در چشم بهم نگاه میکردیم چشمهاش از اشک پر بود و سرخ شده بود عشقم : عاشقتم من : منم ... عاشقتم عزیزم ....تو ...جونمی... تا مدتها با نگاه همو نوازش میکردیم . . . اون شب عاشقانه ترین شب زندگی من بود اماخیلی زود تموم شد فردا خیلی زودتر از اونی که فکر میکردیم اومد و تو رفتی... امشب یک خونه هست و من امشب یک خونه هست و تنهایی امشب یک خونه هست و یک خاطره از بودنه تو ولی همین خاطره توی سرما گرمم میکنه و هر وقت دلتنگم آرومم میکنه امروز جسمت ازم خیلی دوره اما میدونم که روحت در کنارمه امروز برای شنیدنه صدات بی تابم مثل اون روزهایی که برای دیدنت بی طاقت بودم جات خیلی در کنارم خالیه عشقم دلم. برات. تنگه. ع ا ش ق ت م...
شب نوشته های دل [font=arial, helvetica, sans-serif][/font]دست های فلزی در جستجوی عشق قرن ها و قرن ها بعد.کره ی زمین تبدیل به یک زباله دانی بزرگ و خالی از سکنه شده. سال هاست که انسان ها به هوای تعطیلات به یک پایگاه فضایی بزرگ در کهکشانی دوردست مهاجرت کرده اند.در این بین وال-ای (Wall-E) ربات زباله جمع کن و یک سوسک(!) تنها ساکنان کره ی زمین هستند.وال-ای رباتی خشک و بی روح نیست.او در حین مرتب و مکعب کردن زباله ها اشیای جالب انسان ها را برای خود بر می دارد: یک تلویزیون قدیمی و نوار ویدیو، فندک و چکمه... او و این سوسک تنها همدم یک دیگر در این کره ی خاکی هستند.اما احساس تنهایی وال-ای بیش تر از این هاست. او در خلوت خود فیلم های عاشقانه و رقص انسان ها را تماشا می کند. می بیند انسان ها چطور دست هم دیگر را می گیرند و با این حرکت ساده و عجیب دیگر احساس تنهایی نمی کنند. چه زیباست لحظاتی که ربات موسیقی گوش می کند و زل می زند به دستان فلزی اش که دستی نیست آن را بگیرد! و نگاه می کند به جوانه ی سبزی که از آن در چکمه مثل گلدان نگهداری می کند... اما دیری نمی پاید که اوضاع عوض می شود.یک روز مثل همه روزهای معمولی که وال-ای ناچار می شود به خاطر طوفان های آلوده کار را تعطیل کند،یک سفینه ی فضایی بر زمین می نشیند. و وال-ای برای اولین بار موجودی غیر از خود و سوسک سیاه را می بیند، رباتی سفید و مونث که از سفینه خارج می شود. این ربات ایو (Eve) نام دارد و برای نمونه برداری از زمین آمده و فرستاده ی انسان هاست. ایو به دنبال آثار حیات در زمین می گردد و موجودی خشک و تدافعی به نظر می رسد. اما وال-ای و کنجکاوی هایش درباره ی این ربات جدید روی دیگر او را نشان می دهد. وال-ای ایو را به اتاقش می برد و تمام وسایل جالبش را نشان می دهد.مثل بچه ای که برای جلب توجه بچه ای دیگر اسباب بازی هایش را رو می کند. ایو هم بک ربات است اما به آتش فندک علاقه نشان می دهد و از کیسه های بادکنکی (همان هایی که دور لوازم برقی می پیچند تا سالم بماند) خنده اش می گیرد. وال-ای به دستان سفید ایوا نگاه می کند؛ بله ایوا ؛ وال-ای او را این چنین می نامد. دستان ایوا برای وال-ای معنای دیگری پیدا می کند؛ دستانی که می توان آن را گرفت! ولی وال-ای خجالت می کشد.حیا و علاقه ی این ربات زهوار در رفته به ایوا دیدنی ست.برای او فیلم عاشقانه می گذارد؛ برایش گیاه می آورد (چراکه در زمین نابود شده از گل خبری نیست). اما گیاه همان چیزی ست که ایوا به دنبالش آمده ؛ گیاه یعنی آب و خاک و آثار زندگی در زمین. ایوا به محض دریافت گیاه به طور خودکار خاموش می شود. از آن زمان است که غصه ی وال-ای شروع می شود. آیا ایوا قهر کرده؟!یا خراب شده؟! شاید باید قطعاتش عوض شود؟! اما نه سیستم دفاعی اتوماتیک ایوا اجازه نمی دهد تعمیرش کنند. وال-ای ایوای خاموش را به گردش می برد؛ به دیدن غروب ؛ تماشای باران؛ بازی های کامپیوتری... اما ایوا این چیزها را نمی بیند؛ انگار خواب است و بیدار نمی شود... و اما ... وال ای یک ربات بود اما از هزاران انسان عاشق تر بود وال ای قلبنداشت اما از هزاران انسان با احساستر مینمود وال ای چشم نداشت اما عشقش رو با تمام وجود میدید و تحسین میکرد وال ای چیزی از مال دنیا نداشت اما سعی میکرد با کمترینها دله عشقش رو شاد کنه وال ای تا قیامت عاشق موند با اینکه حس میکرد و میدونست که دیگه ایو عشقش رو نمیبینه...... وال ای عاشق بود بیایید سادگی عاشقی و محبت را از وال ای بیاموزیم. به همین سادگی
شب نوشته های دل ساده گفت و ساده نگاه کرداما دل را چه عظیم لرزاندجای نگاه ندیده اش روی تنمو غبار آهش روی چشمانم ماندسیاحتی بود چشمانشزیارتی بود صدایشدل انگیزماین دستان تو است که بسته استنه من ...[font=arial,helvetica,sans-serif] [/font]
شب نوشته های دل دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم است
لیاقت عشق... روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است…شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:” اما عشق تو به دخترک چه ربطی به دخترک دارد!؟” شاگرد با حیرت گفت:” ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!؟” شیوانا با لبخند گفت:” چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هرکس دیگر هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی . معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیدا کند! به همین سادگی!”
با تو حکایتی دگر این دل ما به سر کند شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند باور ما نمی شود در سر ما نمی رود از گذر سینه ما یار دگر گذر کند شکوه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کند چاره کار ما توئی یاور و یار ما توئی توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم قاضی درگاه توئی حکم سحرگاه توئی مقصد و مقصودم توئی عشقم و معبودم توئی از تو حذر نمی کنم سایه مگر سفر کند چاره کار ما توئی یاور و یار ما توئی توبه اثر نمی کند مرگ مگر اثر کند