1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مترسک...

شروع موضوع توسط minaaa ‏24/2/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    جز تو حقیقتی نخواهم جست تو که
    تبلور عشقی
    از قدم زدن در بیابان عشق
    جز سراب سودی نبرده ام
    می دانم که می دانی خسته ام
    پس...
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    خواستنی وتمام نشدنی حالا اینجا کنار این همه خاطرات بارانی
    تنها به تو می گویم دوستت دارم!
    که می خواهم بمانی :بمانم
    نه در لحظه ها وثانیه ها
    نه!
    که در تمام نفس ها
    بی دریغ تر از همیشه
    حضور معطر تو بودن
    درست آن زمانی که نیستی
    لحظه ها با بودن خاطراتمان جان می گیرد
    می مانند!
    برای من یک نگاه تو همین قدر که بدانم هستی کافیست
    حال همین جا وهر جا که نباشم وباشی
    یک حس آشنا من را با خود می برد
    فریاد می زند
    که هستم با تو در کنار تو
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    روزی به چشمان تو ایمان خواهم آورد و در آن روز تو را باور خواهم کرد
    با تمام خوبی ها و بدی هایت
    روزی من
    به چشمان تو قسم خواهم خورد
    چشمهای تو
    اشک های من
    وتمام دردی که در وجود من است
    چرا که من تو را باور خواهم کرد
    با تمام خوبی هایت با تمام بدی هایت
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
    به جویبار که در من جاری بود
    به ابرها که فکرهای طویلم بودند
    به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
    از فصل های خشک گذر می کردند
    به دسته های کلاغان
    که عطر مزرعه های شبانه را
    برای من به هدیه می آوردند
    به مادرم که در آینه زندگی می کرد
    و شکل پیری من بود
    و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
    از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
    می آیم می آیم می آیم
    با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
    با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
    با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
    می آیم می آیم می آیم
    و آستانه پر از عشق می شود
    و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
    و دختری که هنوز آنجا
    در آستانه پرعشق ایستاده سلامی دوباره خواهم داد
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    تو غربتی که سرده
    تمام روز و شبهاش
    غریبه از من و ما
    عشق من عاشقم باش
    عشق من عاشقم باش
    که تن
    به شب نبازم
    با غربت من بساز
    تا با خودم بسازم
    عشق من عاشقم باش
    تو خواب عاشقا رو
    تعبیر تازه کردی
    کهنه حدیث عشق رو
    تفسیر تازه کردی
    گفتی که از تو گفتن
    یعنی نفس کشیدن
    از خود گذشتن من
    یعنی به تو رسیدن
    قلبمو عادت بده
    به عاشقانه مردن
    از عشق زنده بودن
    از عشق جون سپردن
    عشق من عاشقم باش
    وقتی که هق هق عشق
    ضجه ی احتیاجه
    سر جنون سلامت
    که بهترین علاجه
    عشق من عاشقم باش
    اگر چه مهلتی نیست
    برای با تو بودن
    اگر چه
    فرصتی نیست
    عشق من عاشقم باش
    نذار بیفتم از پا
    بمون با من که بی تو
    نمی پرسم به فردا
    عشق من عاشقم باش
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

    همان دلهای بزرگی که جای من در آن است آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

    دلتنگی هایت را از خودت بپرس.و نگران هیچ چیز نباش!

    هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

    اما من نمی خواهم تو همان باشی!

    تو باید در هر زمان بهترین باشی.

    نگران شکستن دلت نباش!

    میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
    و جنسش عوض نمی شود ...

    و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

    و تو مرا داری ...

    برای همیشه!

    چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

    چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

    چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
    صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

    دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

    می خواهم شاد باشی ...

    این را من می خواهم ...

    تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

    من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

    و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

    نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

    شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

    اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

    فقط کافیست خوب گوش بسپاری!
    و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    ای کاش من هزار سال پیش
    پا به این دنیا گذاشته بودم
    من فقط هزار سال از این دنیا
    عقب یا جلو افتاده ام
    فقط هزار سال
    و فکر نمی کنم این واژه ها چیزی شبیه به شعر شده باشد
    این حرف ها اوج احساس من است....
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    من که باشم خورشید هم تاب نگاه تو را ندارد

    سکوت عطر حضور تو بود

    دور افکارت حصار بکش وسوسه ام می کند

    به زیارت ضریح تنت آمدم

    رویاهایم افسار گسیخته اند فکرم به آنها قد نمی دهد مانده است مات ومبهوت....
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    منم آن مترسک تنها
    چه دیر فهمید مزرعه، که مترسک، محتاجِ تنها با او بودنست.......
    مترسکی تنها و غریبم .... تنها تر از تنهایی تو به چه میبالی؟ به بی کسان؟؟
    من همان بی کسم ....
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    یه روز تو یه مزرعه خیلی بزرگ ذرت یه مترسک بود که تمام تنش پر از کاه بود..

    کار این مترسکه این بود که از صبح تا شب تو مزرعه وای میستاد که کلاغها نیان سراغ بلالها..
    کلاغها هم روی درختهای بغل مزرعه می شستن و به ذرتها نگاه می کردن...
    ولی خب می ترسیدن که برن سراغ ذرتها..آخه مترسکه اونجا بود...
    یه روز یه کلاغه رویدرخت نشسته بود و داشت به مترسکه نگاه می کرد...
    اون وقت دید که مترسکه داره می خنده...
    برگشت گفت چیه الکی می خندی.. داری به این می خندی که ما نمی تونیم بیایم ذرتها رو بخوریم...؟
    ولی مترسکه فقط خندید...
    کلاغه گفت ااا.. نخند دیگه....
    مترسکه بازم خندید...
    کلاغه گفت نکنه می خوای با من دوست باشی؟
    مترسکه دوباره خندید...
    کلاغه گفت آره؟ می خوای دوست باشیم؟
    مترسکه این دفه کله شو اینجوری اورد پایین و گفت اوهوم...
    کلاغه گفت چه جوری؟
    مترسکه گفت بیا بشین رو شونه من...
    اون وقت کلاغه اومد و نشست رو شونه مترسکه...
    بعدش گفت یعنی می ذاری از ذرتها بخورم؟
    مترسکه گفت آره .. با هم دوستیم دیگه... کلاغه هم خندید...
    رفت و نشست و شروع کرد به خوردن بلالها...
    بعدم پرید و رفت تا به بقیه کلاغها هم بگه...
    بقیه کلاغها گفتن که حتما نقشه ای تو کار بوده و حتما این یه دامه و حاضر نشدن بیان...
    اون وقت کلاغه رفت پیش مترسکه و بهش گفت که بقیه باور نمی کنن تو می خوای با ما دوست باشی..
    مترسکه گفت خوب کاری نداره.. تو همه رو صدا کن... بعد جلوشون با نوکت یه کاه از تو قلب من در بیار اون وقت بقیه می بینن که من کاری ندارم و باور می کنن...
    کلاغه هم همین کارو کرد...
    بقیه کلاغها هم که دیدن وقتی کلاغه توقلب مترسک نوک می زنه و اون فقط می خنده بال زدن و اومدن پایین و شروغ کردن به خوردن ذرتها...
    بعدم هر کدوم رفتن هی به قلب مترسکه نوک زدن و کاه هاشو کشیدن بیرون...
    مترسکه لبخند می زد...
    اون وقت یکی از کلاغها که رفت نوک بزنه دید قلب مترسکه تموم شده...
    کلاغها ناراحت شدن...
    فکر کردن که چه جوری می تونن جلوی یکی که قلبشو درآوردن و لبخند می زنه بشینن و همه ذرتها رو بخورن؟
    اون وقت همه با هم حمله کردن به چشای مترسک که کور شه و دیگه چیزی نبینه...
    چشمای مترسک رو در آوردن ...
    مترسک مزرعه ی ما دیگه چشم نداشت ...
    ولی هنوز میخندید ..
    از مترسک قصه ی ما یه لبخند باقی موند
    فقط یه لبخند ...
    بعدم کلاغا همه ذرتها رو خوردن و رفتن سراغ یه مزرعه دیگه...
    اون وقت تو یه مزرعه خالی یه مترسک موند که نه قلب داشت نه چشم....
    و میخندید ...
    فکر کنم قصه ما به سر رسید... کلاغه هم ...
    کلاغه هم داره می ره سراغ یه مزرعه دیگه...
    و مترسکه قصه ما ... داره میخنده