تا به کی اشک من مقیم آبادی پاییزی؟ درگذر از دره های مه گرفته روزگار لهجه تند باران پاییز در چشم من جز شوقی بی عطش نیست حتی در وسعت ناپیدای شب بی فرجام زمزمه باد بی رحم درگوش من هذیانی نیست اما در فصلی که مرگ به تاراج خواهد برد آه ! اشک من می خواهی بر کدامین درد از هزاران دردم مرحم باشی؟
درون آِینه ها در پی چه می گردی ؟ بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند بیا ز سنگ بپرسیم زان که غیر از سنگ کسی حکایت فرجام را نمی داند! همیشه از همه نزدیکتر به ما سنگ است! نگاه کن نگاه ها همه سنگ است و قلبها همه سنگ چه سنگ بارانی ! گیرم گریختی همه عمر کجا پناه بری؟ خانه خدا سنگ است! به قصه های غریبانه ام ببخشایید! که من -که سنگ صبورم- نه سنگم نه صبور! دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد! در آن مقام که خون از گلوی نای چکد عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم! دلم از این همه سنگ ودرنگ می ترکد بیا ز سنگ بپرسیم که از حکایت فرجام ما چه می داند از آن که عاقبت کار جام با سنگ است بیا ز سنگ بپرسیم نه بی گمان همه در زیر سنگ می پویم ونامی از ما بر روی سنگ می ماند؟ درون آینه ها در پی چه می گردی؟
معنای زنده بودن من با تو بودن است نزدیک - دور سیر- گرسنه رها- اسیر دلتنگ - شاد آن لحظه ای که بی تو سر آید مرا مباد مفهوم مرگ من در راه سرفرازی تو در کنار تو مفهوم زندگی است معنای عشق نیز در سرنوشت من با تو همیشه با تو برای تو زیستن
وقتی بغضم شکسته شد ونفس هایم غرق شد در اندوه و بی تابی فقط سکوت با من بود گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد شب هایی که بالشم خیس می شد از اشک شبانه و حسرت فقط سکوت با من بود دیری است که با درد خود هم آشیان شده ام وهنوز سکوت با من است کاش به جای تو بر سکوت عاشق بودم
می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با توازحادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل کافی نیست باتوازاوج غزل خواهم گفت می نویسم همه هق هق تنهایی را تاتو ازهیچ به آرامش دریا برسی تاتودرهمهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق توتنها برسی می نویسم می نویسم از تو تاتن کاغذ من جادارد... می نویسم همه با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی ها باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم می نویسم از تو تا تن کاغذ من جادارد...
تو هم با من نبودي يار! مثل من با من وحتي مثل تن با من ! تو هم با من نبودی آن که مي پنداشتم بايد هوا باشد! ويا حتي گمان مي کردم اين تو بايد از خيل خبرچينان جدا باشد تو هم با من نبودي! تو هم از ما نبودي! آن که ذات درد را بايد صدا باشد ويا با من چنان همسفر شب بايد از جنس من و عشق و خدا باشد تو هم مو’من نبودي بر گليم ما وحتي در حريم ما ساده دل بودم که مي پنداشتم دستان نااهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد تو هم از ما نبودي! تو هم با ما نبودي يار! اي آوار! اي سيل مصيبت بار!
حلقه ها بر در زدم در وا نشد حلقه بردرکوفتم بار دگر ـآشنا با چشم من بام و در آن خانه بودـ بانگ پایی آمدو گفتم که بانگ پای اوست این نشان آشنای نقش ناپیدای اوست در چو چشم دختری کز خواب برخیزد به ناز باز شد آهسته و از آن میان دختری در من به چشم آشنایان خیره شد خواندم اما در نگاهش قصه بیگانگی گفتمش آن آشنای من کجاست اندکی در چهره من خیره ماند ـآشنای دور را گویی که می آرد به یادـ گفت:آری همزبان خویشتن را می شناسم بر لبش نام تو هردم می گذشت جز بی یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست گفتمش:اکنون کجاست؟ گفت از اینجا رخت سوی خانه ای دیگر کشید در حجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید بار دیگر گام هایم بوسه زد برخاک راه عقربک های زمان همگام من ره می سپرد سال ها از پیش چشمم می گذشت خانه ای دیگر نگاهم را به سوی خود کشید آشنا با چشم من بام و درآن خانه بود حلقه بر در کوفتم بار دگر بانگ پایی آمد و گفتم که بانگ پای اوست در چو چشم دختری با ناز از هم باز شد دختری پیدا شد و گفتار ما آغاز شد گفتمش:آن آشنای من کجاست؟ اندکی در چشم من خیره ماند ـآشنای دوررا گویی که می آرد به یادـ گفت:او را می شناسم بر لبش نام تو هر دم می نشست جز به یادت از لبش هرگز سرودی بر نخواست گفتمش اکنون کجاست؟ گفت:از اینجا رخت سوی خانه ای دیگر کشید درحجاب سال و ماه از پیش چشمم پر کشید بار دیگر گام هایم نقش نو بر خاک زد عقربک های زمان همگام من ره می سپرد سالها در پیش چشمم خفته بود خانه ها از پیش چشمم می گذست ـآشنا با چشم من بام و در هر خانه ای ـ بانگ پایی درسرای آخرین آمد به گوش درچوچشم دختری آهسته از هم باز شد باز آن گفتارها آغازشد باز آن گفتارها پایان گرفت گفتمش آن آشنای من کجاست؟ پاسخی تلخ لبانش رازیکدیگر گشود گفت:اودیریست دراین خانه تنها مردـ مرد
دل من کوچه خاموش و تهی ست جاده ای گمشده در باران ها خوابش آشفته زرویایی تلخ خسته در پیچ و خم هذیان ها راه گم کرده شبها همه شب با سحر عشق نهان می ورزد با غمی گمشده دارد پیوند دل من با دل شب می لرزد کس به پایان شب من نرسد راه این کوچه ندارد انجام لیک افتاده بر این جاده دور سایه رهگذری بی فرجام دل من کوچه خاموش و تهی ست جاده ای گمشده در باران ها سایه پرداز سکوت وسیهی ست خسته در پیچ وخم هذیان ها [/FONT] بیگانه... چنان با هم امروز بیگانه ایم که کس با کس اینگونه دشمن نبود من آنرا که می خواستم در تو مرد تو می جستی آنرا که در من نبود دو بیگانه روزی شدند آشنا فسونی دمیدند در گوش هم نگه شیوه آشنایی گرفت گشودند چشمی در آغوش هم دو نا آشنا آشنا تر شدند دلاویز شد رقص پندارها یکی لب شدو دیگری نغمه اش در آمیخت پیوند دیدارها ولی ناشناسی که دل در تو بست تو را نیز بیگانه از خویش یافت تورا جست و با دیگری خو گرفت تو را دید واز دیگری روی تافت شبی دل به رنگی اگر باختم شب دیگر آن رنگ دو شین نبود من این درد را باکه گویم؟ دریغ که آنرا که می خواستم این نبود شکستم من آن حقه پرفریب تو هم بشکن این نقش کودک نواز بصد آرزو گرچه من سوختم تو هم با فریبی بسوزوبساز دو بیگانه ایم و دو نا آشنا که کس با کس اینگونه دشمن نبود من آنرا که می خواستم در تو مرد تو می جستی آنرا که در من نبود
رفتی وتنها تر از تنها شدم بی کسی وامانده ای رسوا شدم قسمتم از عشق تنها پنجره ا ست بغض سنگینی میان حنجره است سهم من از تو فقط دلخستگی ست در میان این قفس پربستگی ست برده ای دیگر زخاطر کیستم؟ گوئیا در خاطرت من نیستم روزهایم پر شداز دلواپسی گم شدم در کوچه های بیکسی گشته شبهایم سیاه و بی چراغ دیگر از حالم نمی گیری سراغ من که بعد از تو دگر دل مرده ام سهمی از تنهایی ات را برده ام پشت دل در ماتم هجرت نشست بعد تو بر هیچ چیزی دل نبست بی تو رویا های من نیلوفری ست لحظه هایم یک به یک خاکستر یست بعد تو ماندم غریب این دیار عاشق دل خسته این روزگار بازگرد ای خوب رفته از برم بی دلت دیدی چه آمد بر سرم تکیه گاه خستگی هایم تو باش مایه دلبستگی هایم تو باش باز هم در را به رویم باز کن طی شده عمرم مرا آغاز کن
ومن عاشق شدم آری ببین تنها گناهم را کسی آیا نمی بخشد نخستین اشتباهم را بجرم دوستی با تو گذشتند از تمام من کسی دیگر نمی خواهد دل غرق گناهم را که تنها این دل تنگم به چشمان تو خوش بود چگونه از تو بردارم نگاه گاه گاهم را نگاه عاشقت هر دم نشسته پیش چشمانم چگونه از تو بگریزم گرفته باز راهم را تو تا دستان گرمت را زدستانم جدا کردی گرفتی از نگاه من دگر پشت و پناهم را قسم بر عهد تو ای گل که تا آخر وفا دارم ببین اکنون که آوردم خدا تنها گواهم را