باز در چهره خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه هستی سوزت باز من ماندم و یك مشت هوس باز من ماندم و یك مشت امید یاد آن پرتو سوزنده عشق كه ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال صورت شاد ترا نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود یاد آن شب كه ترا دیدم و گفت دل من با دلت افسانه عشق چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانه عشق یاد آن بوسه كه هنگام وداع بر لبم شعله حسرت افروخت یاد آن خنده بیرنگ و خموش كه سراپای وجودم را سوخت رفتی و در دل من ماند به جای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پرده اشك حسرتی یخ زده در خنده سرد آه اگر باز بسویم آیی دیگر از كف ندهم آسانت ترسم این شعله سوزنده عشق آخر آتش فكند بر جانت
خانه ام آتش گرفتست آتشی جانسوز هر طرف می سوزد این آتش پرده ها و فرش ها را تارشان با پود من به هرسو میدوم گریان در لهیب آتش پر دود وزمیان خنده هایم تلخ و خروش گریه ام ناشاد از درون خسته و سوزان میكنم فریاد ، ای فریاد خانه ام آتش گرفتست آتشی بی رحم همچنان می سوزد این آتش نقش هایی را كه من بستم به خون دل بر سر و چشم در و دیوار در شب رسوای بی ساحل وای بر من ، وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را كه پروردم به دشواری در دهان گود گلدان ها روزهای سخت بیماری از فراز بامهاشان شاد دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب بر من آتش بجان ناظر در پناه این مشبك شب من بهر سو می دوم گریان
نه،هیچ خبری نبود حتی حادثه ای آن شاپرکی که صبح به زانوی من نشست گمشده ی دریا بود نه اقبال بامداد. بیا قراری بگذاریم فردا انتهای این کوچه ی بن بست زیر باران من و تو تنها. باران رد پایمان را پاک خواهد کرد و کوچه به زودی باز خواهد شد
در کتابی که می جنبد یاس واژگان تردید رژه می روند در آستانه حضور تو سرت را بالا بگیر... من کلمه ی گیج انشای بی مهر توام....
بی چون و بی چرا خفته بر اندیشه ای بی نسیب بر پهنه ی نیلگون این مستی غریب هنجار خسته ام را آواز میزنم از آغاز ماجرا تا انتهای خسته ی شوقی حزین بر شاخسار انگور بر چینه ی فروغ بر قامت خمیده ی محبوبه های باز پاشویه ی داغ های جوانم را بر چشمه ی نمور در انعکاس هر چه که بود و دیگر نیست هر چه که هست و دیگر هست از نام های تو از خاطراتی که هیچ از شعر هایی که هست همچنان . همچنان از مشت های پوچ،وا شده در روزگار یاس از سیلی بهار بر گوش آفتاب با ابر هایی به سبک بالی شرف * * * گویا نگاه تازه ای درپشت سایه هاست کز هیبت زمین ، میلرزد اینچنین جون دست های من برنام های تو از خاطراتی که هیچ بر شعر هایی که هست همچنان
این نیزبگذرد.... مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی... مثل همه دوست داشتنها که در ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش.... این نیز بگذرد.... مثل همه اشکهایی که در انزوا ریخته شد و هیچ کس نفهمیدشان.... این نیز بگذرد مثل همه بغض هایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد.... این نیزبگذرد... مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی برای اونی که میدانی باید تنهایش بگذاری .... این نیز بگذرد مثل زندگی ...
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد..می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل
یکی را دوست میدارم یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش میکنم نگاهش میکنم شاید شاید بخواند از نگاهه من که او را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند وای به برگ گل نوشتم من به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم ولی افسوس ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت بگو از من به دلدارم تو را من دوست میدارم ولی ناگه ولی ناگه ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست مثل هر جنبندهای من هم دلی در سینه دارم من عاشقه،عاشق شدنم من عاشقه، عاشق شدنم در کدامین مکتب و مذهب جرم است پاکبازی در جهان صدها هزاران پاکباز از سینه دارم کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان هدیه از سلطان عشق بر هر دو پایم پینه دارم پینه دارم من عاشقه،عاشق شدنم من عاشقه، عاشق شدنم من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب دارم هزار و یک شبی دیگر نگفته زیر لب دارم مثال کوره میسوزم تنم از عشق امید طرم دارد حدیث تازه ای از عشق مردان حلب دارد من عاشقه،عاشق شدنم من عاشقه، عاشق شدنم من به خاکستر نشینی عادت دیرینه دارم سینه مالامال غم اما دلی بی کینه دارم پاکبازم من ولی در آرزویم عشق باز یست مثل هر جنبنده ای من هم دلی در سینه دارم من عاشقه،عاشق شدنم من عاشقه، عاشق شدنم
شب میلاد تو ای یارمرا شب غمگینی بود همه با یاد تو درطیف سرور خانه در گل مستور همه جا لمعه نور یادشیرین تو درموج نشاط عکس زیبای تودر جام بلور همه با یادتو خندان بودند ومن خانه به طوفان داده در میان همه گریان بودم شمع هم گریان بود لیکن ای معنی عشق اشک دلداده کجا ؟ گریه شمع کجا؟ کاش می دانستی من به اندازه چشم همه مردم شهر گریه کردم درخویش گریه ام بدرقه راهت باد شب میلاد تو من بودم واشک من که از اشک غریبانه چو دریا بودم تو ندانی که چه تنها بودم آه ای معنی عشق توندانی که چه تنها بودم چه شب تلخی بود شب تنهایی من من که در بستر غمها بودم من که از اشک غریبانه چو دریا بودم تو ندانی که چه تنها بودم
بغض هایم را به ابرها می دهم وقلبم را از نام تو پر می کنم نام تو - بر لبها زیبا ترین آغاز سوگند به چشمانت که به نامت می نازم! آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرات به دنبال خود می گردم از پس کوچه های انتظار ـ نیاز ماندنت را فریاد می زنم می دانم خواهی آمد راستی ـ شب است و من افسرده هستم ! بی تو - شادی ندارم وغم پرورده هستم ! تاریک است رد پایم ـ در جاده وسایه ای خسته پا به پای من می آید - برای هم غزل شدن تاریکی غمی افزود بر غمهایم امشب تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد وشبی غمناک است ! خموش و مبهوت بر جای می ماند وکو قطره های اشک که با آن آتش دل - این شب تاریک را خاموش کنم؟ کنار پنجره می نشینم می دانم خواهی آمد باز هم کوچه را می نگرم رد پا و کوچه را وسایه و چشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد! و آکواریوم را پر می کند! چرا که هیچ کس غیر از نگاه آسمانی تو نیابد اثرم