یادم باشد فردا را جلو بیندازم و ساعتم را کوک کنم ای کاش فردا باران ببارد.... یادم باشد اگر اهسته تر گام بردارم دیرتر شب میشود و گل های افتابگردان دیر تر لال میشوند..... یادم باشد هنگامی که باران میبارد فقط به تو فکر کنم یادم باشد وجودم در اینجا به خواست خدا و به خاطر توست چیزهای دیگر هم یادم باشد یادم باشد دوستت دارم.....
میتونی نگاهم نکنی اما نمیتونی جلو چشامو بگیری . میتونی بگی دوستت ندارم اما نمیتونی بگی دوستم نداشته باش . میتونی از پیشم بری اما نمیتونی بگی دنبالم نیا . پس نگاهت میکنم ، دوستت دارم ،تا ابد به دنبالت میام ....
اسکله ناز چشات حریم امن قایقم تو ساعت امروز عشق عقربه دقایقم گرمی دستای تو رو به صد تا دنیا نمی دم هر وقت که یارم تو بودی بی کسی رو نفهمیدم تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو می کشم ولی بازم به روی دل عکس چشاتو می کشم من شعر بی سر و ته شعر بدون قافیه برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه من که خودم زمینیم چطور بیام تو آسمون تو بیا دستامو بگیر منو ببر به کهکشون من قلب خشک یک کویر توی سراب چشم تو تو از همیشه تازه تر برای قلب نیمه جون من از دریچه نگات تا ته دنیا رو دیدم تو از درون چشم من غمامو تا ته می دیدی
میدونم که یک نفر هست زیرِ این گنبدِ سنگی که میاد رو آسمونم میکشه یه قوسِ رنگی اونکه از تبارِ دریا ، اونکه از نسلِ ستارهس وقتی باشه هر دقیقه یه تولدِ دوبارهس اون که آینهی اتاقم از حضورش بینصیبه توی آینه من نشستم اما من با من غریبه فرصتی نموندهای عشق ! این صدا صدای مرگه آخرین فصلِ جوانه ، فصلِ جون دادنِ برگه از تو قصهها طلوع کن تاغروبِ من بمیره زیر خاکسترِ سردم ، شعلهی تو جون بگیره یکی باید اینجا باشه که منُ بدزده از من با من از خودم خودیتر ، بینِ تن باشه وُ پیرهن یکی باید این جا باشد که شبُ کم کنه از روز روزِ تازهیی بیاره جای این روزِ غزلسوز یکی باید اینجا باشه ، اونی که مثلِ کسی نیست وقتِ سردادنِ آواز مثلِ اون همنفسی نیست فرصتی نموندهای عشق ! این صدا صدای مرگه آخرین فصلِ جوانه ، فصلِ جون دادنِ برگه از تو قصهها طلوع کن تا غروب من بمیره زیرِ خاکسترِ سردم ، شعلهی تو جون بگیره
سکوت ... برای عشق ... اکنون آن لحظه است ، همان که به چشمان تو خیره شوم و سکوت ... ... اکنون من در اعماق غرق می شوم..!...نه آن اعماق که پیشتر گفته بودم ! اعماق چشمان تو... زیباترین عمقی که تا کنون غرقش شده ام و نجات .... نمی خواهم حال ... سکوت ...
اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم این شعر تا ابد با تو خواهد زیست حتی وقتی که دیگر من نباشم! یا وقتی که دیگر در میان ما عشقی نباشد شعرهای عاشقانه بیشتر از آدمها می مانند عاشقانت تو را ترک می کنند اما شعر عاشقانه همیشه با تو خواهد بود پس بگذار برایت شعر عاشقانه بخوانم شعری از اعماق جان که مرا به یاد تو بیاورد... شعری که همیشه با تو بماند...!
شـوری سرا پا کن مرا شيـدای شيـدا کن مرا بغضِ گلـويم را ببين عقــده دل وا کن مرا از نوشِ خود نوشم بده شيـرين و عذرا کن مرا مجنون ترا زمجنون بشـو ليـــلای ليـــلا کن مرا زيبـای زيبـا می شوم از نو تماشا کن مرا همچون کوير خسته ام ســرشارِ دريا کن مرا
در من غم بيهودگيها مي زند موج در تو غروري از توان من فزونتر در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد در توگريزي مي گشايد هر زمان پر.... اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت اي كاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت انديشه روز و شبم پيوسته اين است من برتو بستم دل ؟ دريغ از دل كه بستم افسوس بر من گوهر خود را فشاندم در.... پاي بتهايي كه بايد مي شكستم اي خاطرات مرا با خويشتن تنها گذاريد در اين غروب سرد درد انگيز پاييز با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد اينك دريغا آرزوي نقش بر آب اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر در من.... غم بيهودگيها مي زند موج در تو..... غروري از توان من فزونتر
بارخدایا... از عشق امروزمان برای فرداهایمان چیزی باقی بگذار ... برای روزی که فراموش می کنیم عاشق بوده ایم.... اندازه یک مشت ... یک لبخند... یک خاطره.... یک نگاه.... تا دوباره بشکفد تا دوباره ببارد و سیراب گرداند همۀ قلب و روح و جانمان را....
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت این است آن پری که ز من می نهفت رو خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت در خواب آرزو هر سو مرا کشید پی خویش دربدر این خوشپسند دیده زیباپرست من شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار بگرفت دست من و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان در دورگاه دیده من جلوه می نمود در وادی خیال مرا مست می دواند وز خویش می ربود از دور می فریفت دل تشنه مرا چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب دیدم سراب بود بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟ کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟ بنما کجاست او???