1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

برای تو

شروع موضوع توسط minaaa ‏24/2/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    اینجا دیگر قصه ای برای شنیدن نیست، انگار تمام رویا ها را خاموش کرده باشند..
    انگار تمام راه ها را بسته باشند
    انگار تمام خورشیدها خواب باشند...
    اینجا تاریک و سرد و خالی است
    اینجا دل من است
    اما دلٍ من نیست
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    اینجا دیگر فرشته ها آواز نمی خوانند
    دیگر کسی سراغ کسی را نمی گیرد
    اینجا دیگر کسی دنبال دوست آسمانی نیست
    اینجا همه چیز تنهاست...
    خالی و خاموش،.... سرد و دلگیر...
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    اینجا دل من است، اما دیگر افسانه ای ندارد
    اما دیگر رویایی ندارد
    اما دیگر قصه ای ندارد
    اینجا دل من است
    اما دل من نیست...
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پروردگارا...
    این پاییز را پایانی باشد شیرین؛
    به دانه های سپید برف
    به روشنایی اولین خورشید بهاری
    به سلام زیبای غنچه های گل سرخ
    و به گرمای عشق تابستانی،
    باشد که میوه های عشق را
    تابستانی باشد دلپذیر، برای همیشه رسیدن و تازه بودن...
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    می گویند از غم نگو؛ از دوری و دلتنگی...
    می گویند از شادی بگو...
    می گویم ؛ حرفی ندارم، اینجا کویر است و سراب بسیار. اما سراب آنچه را می گویید زمان زیادی است که ندیده ام....
    هیچ نمی گویند، تنها سری تکان می دهند و می روند.
    به روبرو خیره میشوم، نگاهم مشتاق دیدن آن واژه ی عجیب است که می گفتند..نامش چه بود؟ ها..یادم آمد..شادی!
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    باد میآید و تمام گوش خانه را این هجوم فریاد پر کرده است...پنجره ها بیقرار گشودنند و قلب من هم نوا با این جریان خروشان هوا، چنان می تپد که گویی قصد پرواز دارد.
    پنجره را باز میکنم تا آرام گیرد..باد تندی صورتم را می پوشاند، چه بوی عجیبی...
    تمام آسمان سرشار از پرندگانی است که بی وقت ترین زمان را برای پرواز گزیده اند. گنجشک کوچکی به چارچوب پنجره می خورد و روی هره می افتد. تا می آیم دستم را به طرفش دراز کنم هراسان می رود...یاد تو می افتم...عاشق گنجشک ها بودی.
    روزی پرسیدم: "چرا گنجشک؟ این همه پرنده ی زیبا!؟"
    خندیدی و آرام گفتی: "آخر خیلی مظلوم اند. اینطور نیست دریا جان؟"....
    حیاط خانه سپید می شود از قاصدک ها. خدایا، امروز همه جا نشان "او" را دارد.
    همیشه می گفتی: "بادها بشارت معجزه های پروردگارند، و قاصدک ها ردپای این زیبایی بزرگ"
    نمی دانم می شود معجزه ی تمام اشک های من، لبخند مهربان تو باشد...."جان دل"روزهای بعد از تو، روزهای تلخی و اندوه بود...کاش می دانستی...
    چقدر دل آسمان گرفته، اما قصد باریدن ندارد. تنها اخم کرده، اخم کرده به زمین. زمینی که همیشه عاشق آسمان بوده و این "آبی پهناور" انگار که هرگز آن را نفهمیده است....
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    دل من تنگ شده
    دل من تنگ نگاه تو شده
    آه باز اینجایم من، باز اینجا در این دیر سکوت و اندوه
    در این دهکده خاموشی
    قلب من نور تو را می خواهد، عطش باور تو...
    ماه من دگر اینجا طوفان نیست! باران نیست...
    کاش می دانستی...
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    میان آن همه هیاهوی شادی چگونه غم مرا خواهی دید.....
    میان آن همه آرامش؛ بیقراریم را..
    دروغ است که چشمانت نگاهم را می خواند، دروغ است که قلبت لرزش صدایم را میفهمد...بارها "دوستت دارم" تا لبه ی چشمانم آمد و چون بی خیالیت را دید؛ قطره ای شد جاری بر گونه هایم.. و تو لبخند می زدی؛ که چه خیالی......
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    بار اول که آمدی..یکی بودی شبیه دیگران..همان هایی که می آیند و می روند ، بی هیچ رده پایی...

    اما تو انگار شاه کلید تمام درها را داشتی.نیامده صاحب خانه شدی و من مهمان مهربانیت.

    سلامت بوی خداحافظی می داد و من باورش نکردم...باور نکردم که دروغ چه معجزه ها دارد. که دروغ توان آن دارد که هنگامه ای بیافریند به زیبایی دل بیقرار فرهاد......

    و من چه ساده دل بودم خدایا.

    چشمانم نگاه تو بود.
    عقلم اراده ی تو...
    و قلبم........

    و چه بی رحمانه از تمام این ها گذشتی...
    سوزاندی و رفتی و خاکسترش را به دست بادها سپردی ، تا هرگز هیچ کس اثری از آنچه بود، نیابد..........