اینجا دیگر قصه ای برای شنیدن نیست، انگار تمام رویا ها را خاموش کرده باشند.. انگار تمام راه ها را بسته باشند انگار تمام خورشیدها خواب باشند... اینجا تاریک و سرد و خالی است اینجا دل من است اما دلٍ من نیست
اینجا دیگر فرشته ها آواز نمی خوانند دیگر کسی سراغ کسی را نمی گیرد اینجا دیگر کسی دنبال دوست آسمانی نیست اینجا همه چیز تنهاست... خالی و خاموش،.... سرد و دلگیر...
اینجا دل من است، اما دیگر افسانه ای ندارد اما دیگر رویایی ندارد اما دیگر قصه ای ندارد اینجا دل من است اما دل من نیست...
پروردگارا... این پاییز را پایانی باشد شیرین؛ به دانه های سپید برف به روشنایی اولین خورشید بهاری به سلام زیبای غنچه های گل سرخ و به گرمای عشق تابستانی، باشد که میوه های عشق را تابستانی باشد دلپذیر، برای همیشه رسیدن و تازه بودن...
می گویند از غم نگو؛ از دوری و دلتنگی... می گویند از شادی بگو... می گویم ؛ حرفی ندارم، اینجا کویر است و سراب بسیار. اما سراب آنچه را می گویید زمان زیادی است که ندیده ام.... هیچ نمی گویند، تنها سری تکان می دهند و می روند. به روبرو خیره میشوم، نگاهم مشتاق دیدن آن واژه ی عجیب است که می گفتند..نامش چه بود؟ ها..یادم آمد..شادی!
باد میآید و تمام گوش خانه را این هجوم فریاد پر کرده است...پنجره ها بیقرار گشودنند و قلب من هم نوا با این جریان خروشان هوا، چنان می تپد که گویی قصد پرواز دارد. پنجره را باز میکنم تا آرام گیرد..باد تندی صورتم را می پوشاند، چه بوی عجیبی... تمام آسمان سرشار از پرندگانی است که بی وقت ترین زمان را برای پرواز گزیده اند. گنجشک کوچکی به چارچوب پنجره می خورد و روی هره می افتد. تا می آیم دستم را به طرفش دراز کنم هراسان می رود...یاد تو می افتم...عاشق گنجشک ها بودی. روزی پرسیدم: "چرا گنجشک؟ این همه پرنده ی زیبا!؟" خندیدی و آرام گفتی: "آخر خیلی مظلوم اند. اینطور نیست دریا جان؟".... حیاط خانه سپید می شود از قاصدک ها. خدایا، امروز همه جا نشان "او" را دارد. همیشه می گفتی: "بادها بشارت معجزه های پروردگارند، و قاصدک ها ردپای این زیبایی بزرگ" نمی دانم می شود معجزه ی تمام اشک های من، لبخند مهربان تو باشد...."جان دل"روزهای بعد از تو، روزهای تلخی و اندوه بود...کاش می دانستی... چقدر دل آسمان گرفته، اما قصد باریدن ندارد. تنها اخم کرده، اخم کرده به زمین. زمینی که همیشه عاشق آسمان بوده و این "آبی پهناور" انگار که هرگز آن را نفهمیده است....
دل من تنگ شده دل من تنگ نگاه تو شده آه باز اینجایم من، باز اینجا در این دیر سکوت و اندوه در این دهکده خاموشی قلب من نور تو را می خواهد، عطش باور تو... ماه من دگر اینجا طوفان نیست! باران نیست... کاش می دانستی...
میان آن همه هیاهوی شادی چگونه غم مرا خواهی دید..... میان آن همه آرامش؛ بیقراریم را.. دروغ است که چشمانت نگاهم را می خواند، دروغ است که قلبت لرزش صدایم را میفهمد...بارها "دوستت دارم" تا لبه ی چشمانم آمد و چون بی خیالیت را دید؛ قطره ای شد جاری بر گونه هایم.. و تو لبخند می زدی؛ که چه خیالی......
بار اول که آمدی..یکی بودی شبیه دیگران..همان هایی که می آیند و می روند ، بی هیچ رده پایی... اما تو انگار شاه کلید تمام درها را داشتی.نیامده صاحب خانه شدی و من مهمان مهربانیت. سلامت بوی خداحافظی می داد و من باورش نکردم...باور نکردم که دروغ چه معجزه ها دارد. که دروغ توان آن دارد که هنگامه ای بیافریند به زیبایی دل بیقرار فرهاد...... و من چه ساده دل بودم خدایا. چشمانم نگاه تو بود. عقلم اراده ی تو... و قلبم........ و چه بی رحمانه از تمام این ها گذشتی... سوزاندی و رفتی و خاکسترش را به دست بادها سپردی ، تا هرگز هیچ کس اثری از آنچه بود، نیابد..........