مهر" را بر سر "آبان" بگذار "مهربان" می گردد... من تو را با همه ی مهر، به آبان دادم... مهربان باش که پائیز، بهارم گردد.
چقدر پاييز در منست نه از آن رو که فصلش رسيده از اينکه زمان بازي آرزو و باد رابا من تمام نمي کند و چه تضاد عجيبي که عاشقم به برگ ريزانش
تمام زندگی ام که صورت فلکی بی حوصلگی ها باشد، تمام سال ام که چله نشین خزان باشد..، شهریور.. ابتدای پائیزی می شود که چهار ماه دارد. حمیدرضا هندی
حالا دیگر یک خط در میان گریه میکنم، حالا دیگر شانههایم صبورتر شدهاند و با هر تلنگری که گریه میزند بیجهت نمیلرزند! انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانهای از چشمهایم نمیافتد و پاییزِ من اتفاق زردیست که میتواند ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد! حالا تو هی به من بگو بهار میآید .. . نسترن وثوقی
پایيز جنون ادواری سال است پيرهنش را ريز ريز میكند در ملافهای به سفيدی برف خواب میرود با انگشتانی كه از لبه تخت بيرون است .. { شمس لنگرودی }
وقتی درخت در راستای معنی و میلاد، بر شاخه های لخت پیراهن بلند بهاری دوخت، با اشتیاق رفتم به میهمانی آئینه، اما دریغ چشمم چه تلخ تلخ پاییز را دوباره تماشا کرد، و دیگر جوان نمی شوم!!! نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو!!! و دیگر به شوق نمی آیم! نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو! چه نامرادی تلخی!! و دریغا، چه تلخ تلخ فرو می ریزم، با سنگینی این غربت عمیق، در سرزمین اجدادی خویش!!! و دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می شوم، در بارش این گستره ی تشویش، در خانه ی خورشید ها و خاطره ها!! و دریغا چه بی برگ و بال لال می شوم، در دوردست آن گلها، گمان ها! ومگر فراموش می شود سرانجام آن جستجو ها، آن چشمه و چشم انداز آواز و آرزوها! و دریغا بهاری که آمده بود با رقص شکوفه هایش، و وعده ی آن بهارکه در کرامت درختان تابستانیش، هیچ سبد و سفره ای بی نصیب نخواهد ماند، سرشاری میوه های مهربانیش!!! و دریغا بر من، چگونه فراموش می شود؟؟ سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را می شناسند، و نه مهربانی را!! و دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شوم! در اینسوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را!! جان مایه ی سرود های جوانی را!! ودیگر جوان نمی شوم!! نه به وعده ی این بهاری که آمده است، و نه به وعده ی آن شکوفه های شکستنی! محمدرضا عبدلملکیان
هر پاییز زنی عاشق می شود زنی که لب هایش بویِ نارنج می دهد. و صدایِ خش خشی از سمتش می آید. زمین حوالیِ بودنش می گردد. و هر روز دستِ دلتنگی هایش را درون جیب بارانی اش فرو می برد و آرام چکه می کند به روی خاک بی چتر،سرما می نوشد و با سخاوت صورتی ترین شالش را به بادِ پاییز می بخشد. می شناسی اش؟ آزاده پیرای
منطقِ پاییز؛ مثلِ بی منطقیِ زنی ست، که وقتی دارد از زندگی مردی می رود؛ موهایش را رنگ می کند! کامران رسول زاده