کاش چون پاییز بودم کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم. برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد, آفتاب دیدگانم سرد می شد, آسمان سینه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد. وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم, وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم, شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی در کنارم قلب عاشق شعله می زد, در شرار آتش دردی نهانی. نغمه ی من ... همچو آواری نسیم پر شکسته عطر غم می ریخت بر دلهای خسته. پیش رویم : چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر : آشوب تابستان عشقی ناگهانی سینه ام : منزلگه اندوه و درد وبد گمانی. کاش چون پاییز بودم فروغ فرخزاد
نه بهار با هیچ اردیبهشتی نه تابستان با هیچ شهریوری و نه زمستان با هیچ اسفندی اندازه پاییز به مذاق خیابانها خوش نمی آید پاییز... پاییز مهری دارد که بر دل هر خیابان می نشیند ...
چقدر این آسمان آبی زیباست ، هوای دل انگیزیست ! این نسیمی که می وزد پائیزیست ، پر از عطر و بوی عاشقیست ! از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ، از سوی دریا می آید یا صحرای عشق ؟ چه زیبا می خوانند پرندگان ، چه عاشقانه پرواز می کنند در آسمان ... این نسیم پائیزی در این روز قشنگ آفتابی دل مرا شیدا کرده است ... از کدامین سو می آید این نسیم پائیزی ؟ چقدر آرامم ، بی تابم تا بدانم این نسیم پائیزی از کدامین سو می آید ... هر جا که نسیمی می وزد یاد تو در دلم زنده می شود ، من که همیشه به یاد توام ، از نسیم خوش عشق تا قلب مهربانت و از احساس من تا قلب تو راهی نیست! لحظه های با تو بودن لحظاتیست بیادماندنی ، خاطره ایست فراموش نشدنی ! چقدر این دنیا با تو زیباست ، چقدر این لحظه ها با تو شیرین است ،
شرمنده حس شاعریم بیدار نمیشه ،همینطوری می نویسم هر چه دویدم و دویدم تا کارهام قبل از وزش باد خزان تموم بشه نشد که نشد. حالا باید منتظر پرواز برگهایی باشیم که رو به زردی میرن و کم کم صدای خش خش ا نها زیر پا . میگن همانطور که باراون بهاری باعث زندگی و طراوت میشه بر عکسش بارون خزان باعث پژمردگی و دلمردگی میشه و طبیعت رو برای یک سکوت خاموشی در فصل زمستان آماده میکنه. اینو گفتم که بگم شادی و طراوت زندگی تو زیر بارون خزان نگیری. نگی که نگفتم ها.
محبوب من تو بهاری ترین اتفاق پاییز منی و بین این آدمها فقط من میفهمم پاییز هم میتواند برای خودش بهاری باشد ...
پایيز جنون ادواری سال است پيرهنش را ريز ريز میكند در ملافهای به سفيدی برف خواب میرود با انگشتانی كه از لبه تخت بيرون است .. { شمس لنگرودی }
به رهی دیدم برگ خزان پژمرده زبیداد زمان کز شاخه جدا شد چو زگلشن رو کرده نهان در رهگذرش باد خزان چون پیک بلا بود ای برگ ستم دیده پاییزی آخر تر زگلشن زچه بگ یزی روزی تو هم آغوش گلی بودی داده و مدهوش گلی بودی ای علشق شیدا، دلداده و رسوا گویمت چرا فسرده ای در گل نه صفایی، باشد نه وفایی جز ستم نبرده ام تا شود نو گل گلشن دیده شود رفت آن من از دست با خارو خسی پیوست من ماندم و صد خار ستم چون پیکر بی جان شعر : بیژن ترقی
روی تختم نشسته ام باید , این نفس های آخرم باشد وقتی از دست می روم شاید نامه ای لای دفترم باشد ناخوشم , مثل شعرهای خودم تلخم از بغض های تکراری خاطراتی که روز وشب شده اند قرص هایی برای بیداری تو که گرمی به زندگی خودت گریه های مرا نمی فهمی به حضورت هنوز معتادم تو ولی بی بهانه بی رحمی بغض كردم ، ولي نفهميدی رفتنت حسِ خوبْ! خوبی نيست مثل من جمعه باش ! می فهمی عصر جمعه غروب خوبی نيست فكر كن! پشت هم دعا بكنی تا سرت روی شانه اش باشد می رود تا تمام خاطره ات دو، سه خط ، عاشقانه اش باشد فكر كن ! آخرين نفس هایت زير باران شبی رقم بخورد عشق يعنی كه رفته باشد و بعد حالت از زندگی به هم بخورد فكر كن! در شلوغی تهران عصر پاييز ... در به در باشی شهر را با خودت قدم بزنی غرقِ رويای "یک نفر باشی" [] من كه یک عمر در خودم بودم سينه ام را به عشق آلودی يك نفر عاشقانه پیرم كرد كاش از اول نیامده بودی می نويسم، اگرچه چشمانم تا ابد از نگاه تو مست اند تو برو تا همیشه! باور كن خاطراتت مراقبم هستند ؛ پویا جمشیدی /
کجاست دختر پاییز ..... باغ کودکی ات؟ کلاه پوپکـی و سینـه ریــز میخکــی ات دلــم گرفته و دنبال خلوتــــی دنجــــم که باز بشکفم از بوسه ی یواشکی ات ! کــه باز بشکفم و باز بشکفم با تـــو کمی برقص مرا در لباس پولکی ات چقدر خاطره دارم از آن دهان مَلَس زبــان شیرینت بــا لب لواشکـی ات شبـی بغــل کن و بـر سیـنه ات بخــوابانــم به یاد حسرت شب های بی عروسکی ات چگونه در ببرم جان از این هوا تو بگو اگر رها شـوم از "بازوان پیچکی ات"* اسیــر وشادم چــو بـادبـادکـــی بستــه به شاخه های درختان باغ کودکی ات !...